ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 175
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و هفتاد و پنجم:اگه یه روز گرگ نمیتونست درد دوره تغییر شیطانیش رو تحمل کنه و بدون اینکه چیزی بهش بگه فرار میکرد، اون صد در صد از دستش عصبانی میشد.(1)
مادربزرگ رویی با شاخهای از بید از روان چیویو حمایت کرد و اجازه نداد روی زمین بیافته. اون با دیدن صورت رنگ پریده روان، لحن صداش رو آروم کرد و گفت:«مادربزرگ یه جایی رو میشناسه. خیلی از اینجا دوره و به قبیله خرس زمستانی نزدیکه.»
مادربزرگ رویی لبخند زد و ادامه داد:«در مورد این موضوع بعدا میتونیم بیشتر حرف بزنیم. تو بیش از اندازه از انرژی معنویات برداشت کردی. مادربزرگ تورو به خونش برمی گردونه. زمانی که استراحت کردی و حالت بهتر شد، تو رو به خونت میبرم.»
«من....» روان چیویو به طور غریزی میخواست پیشنهاد مادربزرگ رویی رو رد کنه. با اینکه برای مدت زمان زیادی بیرون نبود، اما این احساس آزاردهنده رو داشت که آقای گرگ خاکستری تو یه دوره حساس به سر میبره و اگه روان مواظبش نمی بود اون احساس ناراحتی میکرد.
چینگ رویی آروم به پیشانی روان ضربه زد. اون گفت:«قدرت حیاتی یه نیمه اهریمن و نیمه شیطان خیلی سر سخت و قوی هست. تو الان ضعیفی. اگه تو الان خیلی سریع به خونت برگردی، نه تنها نمیتونی بهش کمک کنی، فقط وضعیت رو بدترش میکنی. پس با مادربزرگ برگرد. من در مورد روش و اطلاعات تذهیبگری قبیله های نزدیک، تو راه برگشت برات خواهم گفت.»
چینگ رویی از پنهان کردن قدرتش دست کشید. اون از شاخه های بیدش استفاده کرد تا بقیه سبزیجات وحشی رو از خاک بیرون بکشه و طولی نکشید که کارش تمام شد. رویی بدون تلاش زیاد با شاخه بیدش یه پرنده چاق در حال عبور رو شکار کرد.
اون شاخههای بیدش رو بهم پیچوند تا حصیری برای روان چیویو درست کنه، که اون بتونه روش بشینه. بعد از نشوندن روان روی حصیر شروع به حرکت کرد.
اگه روان چیویو نمیدونست که مادربزرگ چندین برابر قوی تر از اونه، از دیدن پیرزنی که خم شده و حصیر بیدی رو میکشه، خجالت میکشید. علاوه براین اون به سختی میتونست روی پاهاش بایسته، چه برسه به راه رفتن، که کاملا براش سخت بود.
از اونجایی که چینگ رویی سرعتش رو حتی برای ملاحظه روان هم کم نکرد، خیلی سریع، اونها به نزدیکی غار پدربزرگ مو برگشتند.
اون مکان معمولا ساکت بود، اما وقتی اونها به نزدیک غار رسیدن، صدای ناسزا شنیدند.
«عمو لین شون، این بچه لوسِ فاسد، مویو، کسی هست که آخرین بار دزدکی به غار شمان قبیله رفت و بسیاری از گیاهان دارویی رو دزدید. تو موش کثیف، زود باش معذرت خواهی کن.»
با شنیدن صدای گرگ شیطانی جوان، روان چیویو سرش رو بلند کرد و نینگ یو رو دید. اون همون گرگ شیطانی بود که وقتی که روان به قبیله گرگ آتش رفته بود تا برای گیاهان معاوضه گیاهان دارویی باهاشون تلاش کنه، اذیتش کرده بود.
یه گرگ میانسال کنار نینگ یو ایستاده بود. اون رهبر گروهی بود که اون رو از قبیله شیر شیطان به اینجا آورده بودند.
نزدیک اون دوتا گرگ شیطانی، خانواده مو ایستاده بودند. زخمها و کثیفیهایی زیادی در همه جای بدنشون داشتند. پدربزرگ مو و مومائو جلوی مو بوهه کوچولو و یو کوچولو قرار گرفته بودند و چاقوی استخوانی که معمولا برای بریدن گوشت از اون استفاده میکردند توی دستهاشون بود.
«پیرمرد از سر راهم برو کنار.» لحن نینگ یو ناخوشایند بود. اون به یو کوچولو که پشت پدربزرگ مو ایستاده بود اشاره کرد و گفت:«نوهتون باید عذر خواهی کنه. طبق قوانین، بعد از گذاشتن علامت دزد روی صورتش، شمارو رها میکنیم.»
روان چیویو ایستاد. اون پر از خشم و عصبانیت بود. اما به دلیل کم بنیه بودن بدنش، حرفهاش ضعیف ادا شدند:«شوخی میکنی؟!»
اگه اونها علامت دزد رو روی صورت یو کوچولو حک میکردند، اون تا پایان عمرش طرد میشد. علاوه براین، مویو هرگز گیاهان دارویی از غار شمان قبیله ندیده بود. اون فقط به اونجا رفته بود تا ببینه گیاهان دارویی چه شکلی هستند، تا خودش اونها رو پیدا کنه. اگه اون گیاهان دارویی رو دزدیده بود، پس امنیت خودش رو به خطر نمیانداخت که با روان برای پیدا کردن گیاهان دارویی به جنگل بره.
در مورد گرگ شیطانی میانسال، لین شون، با اینکه حرفی نزد، اما کاملا معلوم بود اون با حرفهای نینگ یو موافقه. حتی با اینکه میدونست گیاهان دارویی شمان، در حقیقت توسط شیاطین دیگه دزدیده شدهاند. اما خب که چه؟!
از نظر اون، پدربزرگ مو و خانوادهاش، کسایی که فقط مدت کوتاهی تو قبیله گرگ آتش زندگی کرده بودند، اونها فقط افرادی بیاهمیت بودند.