ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 176
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و هفتاد و ششم:اگه یه روز گرگ نمیتونست درد دوره تغییر شیطانیش رو تحمل کنه و بدون اینکه چیزی بهش بگه فرار میکرد، اون صد در صد از دستش عصبانی میشد.(2)
اون نه تنها فکر میکرد که متهم کردن مو یو به دزدی و حک کردن نشان دزدی روی صورتش کار اشتباهی نیست، حتی اگه اونها خانواده پدربزرگ مو رو به جنگل میبردند تا خوراک حیوانات وحشی بشوند، اون فکر نمیکرد که انجام دادن این کارها، چیز مهمی حساب بشه.
خودش و شمان قبیله اونها رو به عنوان خانوادهای ضعیف، پیر و جوان تشخیص میدادند که حتی توانایی کمک کردن به قبیله رو هم ندارند.
لین شون فکر نمیکرد که تلاشش برای حرف زدن با اونها ارزشی داشته باشه. اون دید که روان چیویو و چینگ رویی با عجله دارن به اونجا میان. تعجب از چشم هاش عبور کرد. «اون پیرزن کیه؟!»
چینگ رویی پوزخند زد. اون چشم هاشو ریز کرد و آستینش رو به سمت اون دو شیطان پرت کرد.
نینگ یو و لین شو چیز مبهمی دیدند. به نظر میرسید انگار چندین شاخه بید ناگهانی جلوشون ظاهر شدند. لحظهای بعد اون ها درد شدیدی رو توی فک و بازوهای خودشون احساس کردند. زمانی که اونها به هوش اومدند، خون زیادی به بیرون تف کردند.
نینگ یو از این حمله ناگهانی مبهوت شد. درد به آرومی اومد. اون احساس گیجی میکرد. با دیدی تار، به برکه خون روی برف نگاه کرد. اون به آرومی متوجه شد دندون نیشش از بین رفته.
لین شو قویتر از نینگ یو بود، اما اون هم نتونست از حمله چینگ رویی فرار کنه. لین شو حتی چند تا از دندان هاشو از دست داده بود.
«تو.» لین شو دهنش رو پوشوند. به محض اینکه صحبت کرد، اونها تونستند یه صحبت نوک زبانی بشنوند. اون اونقدر عصبانی بود که رنگ چهرهاش تغییر کرد، اما سریع عکس العمل نشون داد. اون، حریف این پیرزن مرموز نبود.
«تو چی؟!» مادربزرگ رویی مثل یه پیرزن مهربان لبخند میزد اما اون خیلی با ابهت بود. اون همینطور که به لین شو و نینگ یو افتاده، نگاه میکرد، لبخند زد. «برگرد و به شمان قبیله ات بگو من امشب قراره ملاقاتش کنم. شووو.»
حتی با وجود اینکه مادربزرگ رویی لبخند میزد، نینگ شو و لین شو جرأت نکردند کلمهای بگن. شیاطین فقط تونستن به سختی از روی برف بلند بشن. نینگ یو فقط جرات کرد که به پدر بزرگ مو و بقیه خیره بشه. اون با کمک لین شو در حالی که دمش بین پاش بود فرار کرد.
پدربزرگ مو به بالا نگاه کرد و مادربزرگ رویی رو دید و به پایین نگاه کرد.
یو کوچولو چشمهای قرمزش رو مالید و با صدایی خفه گفت:«مادربزرگ رویی، خواهر بزرگتر چیویو من چیزی ندزدیدم. من واقعا اینکار رو نکردم.»
روان چیویو احساس ناراحتی کرد. اون ابروهاش رو درهم کشید و برای آروم کردن یو، سرش رو نوازش کرد و گفت:«امم، من میدونم.»
روان مطمئن بودش که یو کوچولو کسی نبودش که اون گیاهان دارویی رو دزدیده. سوتعبیر شدن، احساس وحشتناکی داشت.
با نگاه کردن به چشمهای قرمز مو یو، روان چیویو به فکر گرگ تو خونش افتاد. اون یه توله گرگ که کوچکتر از یو کوچولو بود رو تصور کرد. کنار چشمهای او هم قرمز بود. عدهای از مردم دورش حلقه زده بودند و با نگاهی پر از اتهام و ملامت بهش خیره شده بودند.
توله گرگ مدام تلاش میکرد تا خودش رو توضیح بده، اما هیچ کدوم از شیاطین نمیخواستن باورش کنند.
روان نمیدونست چرا، اما به محض اینکه وقتش خالی میشد، به اون گرگ فکر میکردش. احساسات و مراقبتی که اون نسبت به گرگ داشت، با احساساتش نسبت به افراد دیگه متفاوت بود. آیا به خاطر اینکه یوان شوهر اسمیش بود، همش بهش فکر میکرد؟
روان چیویو تو اون احساساتش گم شده بود. اون گونههای قرمز رنگ غیر طبیعیش رو پوشوند. بعد از این که آروم شد، زخمهای پدربزرگ مو و بقیه رو بست.
خوشبختانه، روان و یو کوچولو دفعه قبل یاهان زیادی رو از توی اون صخره چیده بودند و علاوه بر این جراحت های اون ها زیاد جدی نبود.
معلوم بود که خلق و خوی مادربزرگ خیلی بد شده. از زمانی که نینگ شو و لین شو فرار کرده بودند تا موقعی که روان زخم پدربزرگ مو و بقیه رو میبست، چینگ رویی با حالتی سنگی، ساکت موند.
روان چیویو میدونست که مادربزرگ رویی بیشتر به این خاطر ناراحته که وقتی که پدربزرگ مو و بقیه با خطر مواجه شده بودند، حتی به این فکر نکرده بودند که از اون کمک بگیرن.
روان میتونست احساسات مادربزرگ رویی رو درک کنه.
اگه یه روز گرگ نمیتونست درد دوره تغییر شیطانیش رو تحمل کنه و بدون اینکه چیزی بهش بگه فرار میکرد، اون صد در صد از دستش عصبانی میشد.
کتابهای تصادفی
