فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 177

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و هفتاد و هفتم: اگه یه روز گرگ نمیتونست درد دوره تغییر شیطانیش رو تحمل کنه و بدون اینکه چیزی بهش بگه فرار میکرد، اون صد در صد از دستش عصبانی میشد.(3)

حتی با وجود اینکه بوهه کوچولو فهمیده بود که چرا مادربزرگ رویی عصبانی هست، اما سه مرد خانواده مو کاملا بی خبر بودند.

پدربزرگ مو فقط بخاطر وضعیت غیر عادی مادربزرگ رویی، احساس ناراحتی میکرد‌‌.

از زمانی که دیروز اونها همدیگر رو ملاقات کرده بودند، به غیر از زمانی که اون برای شکار رفته بود، بقیه وقت‌ها رویی کاملا بهش چسبیده بود. حتی تو شب هم، اون اصرار کرده بود که بهش، روی اون تخت کوچک بچسبه. رویی بخاطرش، حتی ظاهرش رو هم به فردی مسن تغییر داده بود.

موبوگی نمی‌خواست وقت رویی رو تلف کنه و به همین خاطر از نزدیک شدن بهش امتناع میکرد. اگه وضعیت غیر طبیعی چینگ رویی به این خاطر بود که اون بهش غلبه کرده بود پس چیز بدی حساب نمیشد.

اون دیگه اون نوجوونی نبود که نسبت به چیز های دنیا تجربه‌ای نداشت. بوگی یاد گرفته بود که از احساساتش پیشی بگیره و اون ها رو دفن کنه.

چینگ رویی با دیدن قیافه موبوگی که انگار به نظر می‌رسید همه چیز رو فهمیده، خشم آتشینی رو توی قلبش احساس کرد که به اوج جدیدی میرسه. دیگه نمی‌خواست با اون صحبت کنه.

از بعد ظهر به بعد، در حالیکه روان چیویو به مویو دلداری میداد و با استفاده از پرهای فیل پرنده و تاک به همراه موبوهه کوچولو سبدهایی درست میکرد، که قابل حمل در قسمت پشت بود. اون با پدربزرگ مو آرام، که بنظر می‌رسید انگار داره واقعیت مرگ و زندگی رو میفهمه، مواجه شد. مادربزرگ رویی هم آشفته بود.

روان با دیدن اینکه هوا داره تاریک میشه و مادربزرگ رویی قصد نداره اون رو به خونه بفرسته، اون به آرومی بهش یادآوری کرد:«میگم... اومم... مادربزرگ داره دیر میشه.....»

قبل از اینکه روان چیویو بتونه صحبتش رو تموم کنه، بوهه کوچولو پیشنهاد کرد:«خواهر بزرگتر چیویو، تو میتونی امشب با من بخوابی.»

اون که یه پتوی پوست حیوانی ضخیم رو بغل کرده بود، کنار گذاشت و روی تخت کوچکش پهن کرد. اون با افتخار گفت:«مادربزرگ کمکم کرد تا تختم رو یکم بزرگتر کنم. قطعا دو تامون روش جا میشیم.»

روان چیویو:«...» کی گفته بود که قراره اونجا بخوابه ؟!

چینگ رویی صداش رو صاف کرد و با ترشرویی به پدربزرگ مو نگاه کرد و اشاره زد. «مرد سگی چه چیز خوبی داره؟!»

روان چیویو:«....»

چینگ رویی با توجه کردن به قیافه روان چیویو برگشت و بهش نگاه کرد. اون گفت:«این در مورد شیاطین مرد هم صدق می‌کنه.»

روان چیویو:« ....»

در آخر، روان چیویو مجبور شد که شام رو تو خونه پدربزرگ مو بخوره و یه جعبه ساخته شده از بید براش پر از گوشت شد.

زمانی که دل مادربزرگ رویی به رحم اومد و تصمیم گرفت روان رو به خونه برگردونه، آفتاب کاملا غروب کرده بود.

روان یه شاخه بید روشن از مادربزرگ تو دستش نگه داشته بود، تا راهشون تو شب رو روشن کنه.

مادربزرگ رویی خیلی آروم راه می رفت. تو راه برگشتشون، اون همه چیز رو که در مورد قبایل مجاور رو میدونست به روان چیویو گفت.

چینگ رویی بعد از شنیدن اینکه، روان چیویو در مورد قبیله خرس زمستانی کنجکاو هست، چانه‌اش رو نوازش کرد و گفت:«مادربزرگ فردا تورو به اونجا می‌بره. اگه با تمام سرعتم برم، رفتن و برگشتن از اونجا فقط نیم روز برام طول می‌کشه. اتفاقا میخوام از بازار نزدیک قبیله خرس دیدن کنم.»

وقتی اونها بیش از ده دقیقه از غار فاصله داشتند، مادربزرگ رویی ناگهان ایستاد.

قیافه چینگ رویی یجورایی عجیب بود‌. اون با تعجب زمزمه کرد:«هومم؟» اون توله گرگ چطور وقتی که تو عمیق ترین زمان مرحله دگرگونی شیطانیش بود، هنوز میتونست حرکت کنه؟!

روان چیویو گیج شده بود. همین که میخواست از مادربزرگ رویی بپرسه که چرا از حرکت ایستاده، باد سردی بهشون وزید. مشعل خاموش شد، اما برف جلوشون با درخششی گرم روشن شد.

روان به طور غریزی سرش رو بلند کرد و اون صدای خشن آشنا رو به همراه یه غرش تهدید آمیز کم شنید.

اون گرگ خاکستری تیانلو بود!

کتاب‌های تصادفی