فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 182

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و هشتاد و دوم: چطور قبل از این، متوجه نشده بود که آقای گرگ خاکستری تو کیوت بودن و لوس رفتار کردن، خیلی خوب عمل می‌کنه؟!(2)

چینگ رویی چونه‌اش رو لمس کرد، سرفه کرد و گفت:«اگه شما بچه ها به ماهیت نقشه من پی می‌بردین، چطور هنوز میتونستم به عنوان مادربزرگ کنارتون بمونم؟»

روان چیویو:«...» برای یه مدت کوتاهی، روان نتونست حرفش رو رد بکنه.

با این حال، اون میدونست که مادربزرگ رویی قصد بدی نداشته. روان چیویو لبخند زد. اون به آرومی نگاهش رو پایین آورد و نوری که توی برف منعکس شده بود رو دنبال کرد تا بتونه به گرگش نگاه درست و حسابی بندازه.

گرگ هنوز تو حالت بدی بود و ابروهای مشکی درهم رفته‌اش، مثل گره‌ای بنظر می‌رسید که قابل باز کردن نبود. بخاطر نور سوسوزن مشعل، زیر مژه های لرزونش سایه افتاده بود. گونه یوان جو هنوز رنگ پریده بود و لکه های سیاه بیشتری روی صورتش پخش شده بودند.

براساس چیزی که مادربزرگ رویی کمی قبل تر بهش گفته بود، گرگش از قبل تو اواسط دوره فرایند تسخیر انرژی شیطانی بود.

روان چیویو دید که گوش های گرگ بی حال بنظر میرسند و تخت، روی موهای مشکی گرگ افتاده اند. حتما اون درد زیادی رو تحمل میکرد. زمانی که روان صداهای آووو لرزون گرگ رو به یاد اورد، قلبش به درد اومد.

وقتی که روان انرژی معنوی بیشتری رو به گردش دراورد و اون رو به گرگ منتقل کرد، یوان صدای ``آوو`` آروم دیگری بیرون داد.

روان چیویو صداهایی رو که گرگ از خودش بیرون میداد رو نمی‌فهمید و نمیدونست گرگ کمی قبل، چه چیزی میخواست بهش بگه. حالا که مادربزرگ رویی اونجا بود، روان ازش پرسید:«مادربزرگ رویی، میدونی شوهرم داره چی میگه؟!»

قیافه چینگ رویی بعد از گوش دادن به حرف های یوان جو، کمی عجیب بنظر می‌رسید. اون بلافاصله جواب روان چیویو رو نداد.

روان چیویو فکر کرد که سکوت مادربزرگ به این معنی هست که آقای گرگ خاکستری فقط صداهای دردناکی از خودش بیرون میده و هیچ حرف خاصی نمیزنه، به همین خاطر سوال دیگری نپرسید و تمرکزش رو روی جذب کردن انرژی معنوی توی هوا و منتقل کردنش به گرگ، برای تسکین دردش گذاشت.

کمی بعد، اون ها به غار رسیدند. چینگ رویی گرگ رو روی تخت سنگی گذاشت. رویی بعد از یه مکث کوتاه، درحالیکه به روان نگاه میکرد، گفت:«من نبودم.»

روان چیویو گیج شده بود.

چینگ رویی توضیح داد:«این چیزیه که گرگ کمی قبل گفت.»

روان چیویو متعجب و متحیر زمزمه کرد:«من نبودم؟!»

مادربزرگ سر تکون داد. «در حالیکه قسمت شیطانی داره تسخیرش می‌کنه، اون دردناک ترین خاطراتش رو بیاد میاره. گرگ هوشیاریش رو کامل از دست نداده، اگه باهاش صحبت کنی، کمک بزرگی براش محسوب میشه.»

چینگ رویی آهی کشید و ادامه داد:«اون زمان من نمیتونستم از کابوس بدریخت شدن توسط نشانه های اهریمنی بیرون بیام. و همچنین نمیتونستم نیت کشتن توی وجودم رو کنترل کنم. که اینها همه باعث شدن به وضعیت امروزم بیوفتم. یوان جو این گرگ کوچولو، بیشتر از چیزی که من فکر میکردم تو تذهیبگری استعداد داره. اون حتی تو مهار کردن غرایزش هم به خوبی عمل می‌کنه. شاید، همون‌طور که تو گفتی، ارزش اینو داشته باشه که باهات شرط ببندم و قمار کنم. تو خونت سنگ های انرژی معنوی وجود داره. آیا این سنگ‌ها همون هایی هستند که با یو کوچولو پیدا کردی؟ تو خیلی خوش شانسی.»

روان چیویو پایین گونه‌اش رو خاروند. اون وقت کافی نداشت که به این فکر کنه که منظور آقای گرگ خاکستری از ``من نبودم`` چیه. روان چیویو وجود سنگ های انرژی معنوی رو انکار نکرد و فقط با لحنی نرم و مودبانه گفتش که اونها هیچ سنگ انرژی معنوی اضافه‌ای ندارند. روان چیویو ایستاد، اون میخواست برای مادربزرگ رویی، که برای برگردوندن اونها به غار کلی زحمت کشیده بود، آب ببره.

مادربزرگ رویی آب رو پس زد و شانه روان چیویو رو نوازش کرد. اون با لبخند گفت:«مادربزرگ داره میره، خوب استراحت کن تا فردا......» رویی به یوان جو که روی تخت سنگی دراز کشیده بود، نگاهی انداخت و آهی کشید. اون ادامه داد:«فردا وسط روز میام و تورو میبرم.»

کتاب‌های تصادفی