فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 183

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قبل از اینکه چینگ رویی اونجا رو ترک کنه، روان چیویو رو به سمت ورودی غار کشوند تا باهاش صحبت کنه. اون با لمس کردن در چوبی، احساس کرد که این در خیلی نو و تازه هست. چینگ رویی گفت:«من توقع نداشتم شوهرِ توله گرگت، هنرمند چیره دستی باشه. اون نجار خوبی هست.»

روان چیویو به کلمه ``شوهرِ توله گرگت`` جذب شده بود. اون به آرومی لکه خون روی لبه در چوبی رو مالید. این رد خون، روان رو یاد شبی انداخت که تب شدیدی داشت که از بین هم نمی‌رفت.

چینگ رویی با دیدن قیافه روان، میتونست نگرش روان نسبت به یوان جو رو بگه. اون قبل از اینکه به طور واضح از روان سوال بپرسه، تردید کرد و بعد گفت:«در مورد رفتار توله گرگ با خودت چه فکری میکنی؟!»

روان با شنیدن این سوال، غافلگیر شد. اون با تعجب و با طرز عجیبی خجالت زده، جواب داد:«اون مرد خوبیه...»

اون زمانی که یوان جو هم هوشیار بود، زیاد باهاش ارتباط برقرار نکرده بود و گرگ کم صحبت میکرد. اون نمیتونست حدس بزنه گرگ چه فکری درموردش می‌کنه. آیا گرگ اون رو رقت انگیز میدونست یا از مراقبت های حیاتی که روان براش ارائه می‌کرد، سپاسگزار بود؟ آیا اینکه یوان جو اجازه داده بود توی غارش بمونه، دلیل دیگه ای پشتش نهفته بود؟ روان واقعا چیزی نمیدونست.

هدف اصلی روان چیویو، پیدا کردن یه مکان موقت بود که بتونه توش پناه بگیره. درمان گرگ خاکستری بدنام، اتفاقی بود. اما الان، هدفش تغییر کرده بود.

چینگ رویی یه نگاه اجمالی به نوک گوش های روان انداخت. اون آهی کشید و خواست چیزی بگه، اما بعد از فکر کردن بهش، از بیان کردن اون فکر منصرف شد. رویی برگ بید درخشان و نیمه شفافی رو از توی جیبش بیرون آورد و توی دست روان گذاشت.

«من دارم میرم. اگه اون مجبورت کرد، این برگ رو له کن و من خیلی سریع به اینجا میام.» چینگ رویی بسیار جدی تضمین کرد.

روان چیویو:«.....»

روان توسط نیت مهربون مادربزرگ رویی، کمی متحیر شده بود.

یوان جو اون رو مجبور به انجام چه کاری میکنه؟! مثلا مجبورش می‌کنه تا شام بخوره؟! یا مجبورش می‌کنه که.....

با رفتن ذهن روان چیویو به سمت وضعیت بدی، صورتش داغ شد. زمانی که عقل و هوشش سرجاش برگشت، اون به آرومی برگ بید توی دستش رو فشار داد، چینگ رویی قبلا اونجا رو ترک کرده بود.

بیرون هنوز برف می‌بارید و باد سرد از شکاف در باز، به داخل غار نفوذ می‌کرد.

روان چیویو برگ بید درخشان و نیمه شفاف رو توی جیبش گذاشت و در چوبی رو بست.

تنها پس از رفتن مادربزرگ رویی، اون متوجه تغییرات غار شد.

مقدار چوب های که کنار در ورودی انباشته شده بودند، دوباره کم شده بود. روان چیویو به انباری رفت و یه بشکه بزرگ و دوتا تشت چوبی پیدا کرد.

بشکه تا نیمه، پر از برف شده بود. به نظر می‌رسید تشت‌های چوبی با وسیله‌ای تیز صاف شده بودند و تقریبا هیچ شانسی از گرفتن تراشه از لمس اون وجود نداشت. میشد از اونها به طور مستقیم استفاده کرد.

اینها همه باید کاردستی گرگ خاکستری تیانلو باشن.

روان چیویو به این فکر کرده بود که تشت های کافی تو خونشون ندارن، اما الان به اندازه کافی وجود داشت.

روان اول به یوان جو غذا داد و سپس برای شستن آب آورد و خودش و گرگ رو تمیز کرد.

این یه پاکسازی خیلی سریع برای خودش بودش‌. اون خیلی کثیف نبود. اما با این حال، تمیز کردن گرگ زمان زیادی طول کشید.

لباس قرمزی که روان برای گرگ دوخته بود، از قبل با خون آغشته شده بود و تراشه های چوبی از برف آب شده، به لباسش چسبیده بودند. روان میتونست نشونه‌هایی که مادربزرگ رویی بهش اشاره کرده بود رو روی بدن گرگ ببینه. مادربزرگ گفته بود این پیامد ابتدایی انرژی اهریمنی هست، که داره اون رو تسخیر می‌کنه. اگه وضعیتش وخیم تر میشد، اون آثار اهریمنی صورتش رو از بین میبرد و فلس های کریه یا پوست سیاه مایل به خاکستری به همراه برآمدگی‌ها دوباره به جای پوستش رشد میکرد.

خوشبختانه، میزان نشانه های شیطانی روی صورت آقای گرگ خاکستری کم بود و پس از ظاهر شدن، به سرعت ناپدید میشدند.

روان چیویو گوش های نرم و پشمالو و موهای سیاهش رو که با برف و عرق خیس شده بود رو با آب گرم پاک کرد.

از اونجایی که پوست حیوانات به اندازه کافی وجود نداشت، روان چیویو پشم نرمی رو که بوهه کوچولو بهش داده بود رو تکه تکه کرد. دو تکه رو تبدیل به بالش کرد و از بقیه تکه ها به عنوان حوله استفاده کرد.

بعد از گذاشتن مرهم روی زخم های گرگ و پوشاندن لباس پوست حیوانی سیاه، روان دما بدن تیانلو رو چک کرد. وقتی که متوجه شد دمای بدنش نسبتا نرماله، به آرومی آهی کشید‌.

کتاب‌های تصادفی