ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 186
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و هشتاد و ششم: آوووو (من نبودم.) (4)
روان چیویو تلاش کرد تا با استفاده از انرژی معنویش اون مکان رو ترک کنه، اما بدنش تو رویای آقای گرگ خاکستری هیچ انرژی معنویای نداشت. اون چندین بار تلاش کرد، اما نتونست از این دنیای غیر واقعی فرار کنه.
روان صورتش رو لمس کرد و متوجه شد که یه ماسک خزدار که چشم، دماغ و دهنش رو در معرض دید گذاشته، پوشیده. اون سعی کرد که ماسک رو از روی صورتش برداره، اما قادر به انجام اینکار نبود.
روان چیویو:«.....» تصور گرگ از اون دقیقا چی بود؟! آیا ماسک به این خاطر وجود داشت که گرگ نمیتونست اون رو ببینه؟! این دلیل واقعا منطقی و عقلانی بود.
روان چیویو از سرما لرزید. اون نمیدونست که چه اتفاقی داره می افته و اینکه کجا هست. روان فقط میدونست که یه لباس آستین کوتاهِ نازک پوست حیوانی پوشیده. فقط صورتش گرم بود.
اگه جایی برای پناه گرفتن پیدا نمیکرد، هوشیاریش تا زمان مرگ یخ میزد.
روان چیویو دست های کوتاهش رو بهم مالید. قبل از اینکه بتونه با پاهای کوتاهش قدم برداره، اون از دور صدای ``آووو`` آشنایی رو شنید. با وجود فاصله، صدا کاملا واضح بود. از صدای معمول آقای گرگ خاکستری جوان تر، خمشگین تر و نا مناسب تر به نظر میرسید.
به طور عجیبی، اون الان میتونست بفهمه که گرگ داره چی میگه. حرف گرگ، با جوابی که مادربزرگ رویی بهش داده بود، یکی بود.
«من نبودم.»
قلب روان چیویو فشرده شد. اون همه چیز رو بهم متصل کرد. درست مثل دیروز که اون گرگ ها یو کوچولو رو به دروغ متهم کرده بودند، آقای گرگ خاکستری هم وقتی که فقط یه توله گرگ بود به اشتباه متهم شده بود.
روان فرصت فکر کردن به مسائل رو نداشت. اون اهمیتی نمیداد اگه شیاطین دیگه اون رو توی اون وضعیت میدیدن، ایده بدی بود یا نه، اون با تلاش زیاد روی پاهای کوتاهش با عجله به سمت منبع صدا رفت.
تو این دنیای رویا، اون حداکثر پنج سال داشت. با اینکه اون همه تلاشش رو کرد، اما دویدن تو این بدن خیلی سخت بود.
برف روی زمین عمیق بود و پاهای روان از سرما میلرزید.
پس از گذشت از دو درخت غول پیکر، خیلی زود بوی ضعیف خون رو توی هوا استشمام کرد.
«تو هنوز انکار میکنی؟! آیا ممکنه که غذای شمان پا درآورده باشه و فرار کنه؟!»
هر چقدر که روان به توله گرگ نزدیک میشد، اون انبوه صداهای خشن هم واضح تر میشد.
«تنها خارجی توی قبیله آب خوک تو هستی. کی دیگه میتونه باشه؟! دزد نمیتونه یکی از ما ها باشه.»
روان چیویو بعد از پیچیدن به گوشهای، برای حمایت از بدنش دستش رو روی تنه درخت زبر گذاشت. اون دید که یه گروه از خوک های شیطانی، یه گرگ شیطانی جوان رو احاطه کرده اند.
توله گرگ تو فرم نیمه تغییر یافته بود. صورت ظریف و زیباش، پر از کبودی و لکه های خون بود. اون پا برهنه روی برف ایستاده بود و فقط یه لباس ناچیز پوست حیوانی که با جادوی خودش درست کرده بود، به تن داشت.
چشمهای آبی خاکستریش درخشان بودند. وقتی که خرناس کشید دندون های نیشش آشکار شدند و چوبی هم در دست داشت. اون کاملا شرور بنظر میرسید. بدون شک، این یوان جو در دوران کودکیاش بود.
گرگش تو دوران کودکی خیلی دوست داشتنی بود.
روان چیویو نگاهش رو نرم کرد و به پاهای سالم گرگ نگاه کرد. چشمان روان حرکت کرد.
کنار پای توله گرگ، استخوان جویده شده یک فیل پرنده کوچک وجود داشت.
خوک های شیطانی حتما به این فیل پرنده به عنوان غذای گمشده شمان اشاره میکردند....
یوان جو دوباره تکرار کرد:«اوووو.» (من نبودم.) نگاه گرگ خشمگین و پر از حزن بود.
روان چیویو رهبر خوک های شیطانی رو دید که تنها بزرگسال اطراف بود. اون همین طور که چانه خودش رو نوازش میکرد، لبخند بدجنسی زد و گفت:« برا چی داری آووو آووو میکنی؟! ماها خوک های شیطانی هستیم. ما زبون گرگ هارو نمیفهمیم.»
روان میدونست که خوک شیطانی داره دروغ میگه. شیاطین به راحتی میتونستن زبان حیوانی همدیگر رو بفهمن. روان چیویو وقتی که دید آقای گرگ خاکستری کوچک شده، تحت تأثیر حرف های اون خوک قرار گرفته، شگفت زده شد. در واقع گرگ اون رو باور کرده بود.
یوان جو که حتی با موهای اشفته و بلند مثل یه دختر زیبا بود، دستاش رو مشت کرد و با ناراحتی به پایین نگاه کرد. کف پاش بزرگتر و خشن تر از شیاطین هم سن و سالش بود.
خوک شیطانی ادامه داد:«لالی؟! نمیتونی حرف بزنی؟! خب حرف نزدنت به این معنا هست که تو غذا رو دزدیدی.»
درست بعد از گفتن این حرف ها توسط خوک شیطانی بزرگسال، یه شیطان ماده جوان که لباس پوست حیوانی ضخیمی به تن داشت و در همان نزدیکی ایستاده بود، نتونست دیگه بیش از این تحمل بکنه و شروع به فریاد زدن سر یوان جو کرد. «تو دزدی! از قبیله آب خوک ما گمشو. پدر من دید که تو داری میمیری و بهت غذا داد. به چه حقی همش به پدر من تکیه میکنی؟! تقصیر تو هست که اون مریضه. اون بابای منه! نه تو! تو یه جینکسی! گمشو! از اینجا برو!»*1
یادداشت مترجم:
*1جینکس(jinx): جینکس یه کلمه قدیمی انگلیسی محسوب میشه که تو قرن هفدهم ازش استفاده میشده. معنای اصلیش به معنی طلسمه. اما وقتی برای فردی به عنوان صفت به کار میبریم به معنی منحوس بودن و بدشانسی آوردن توسط اون فرده.
کتابهای تصادفی
