ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 187
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و هشتاد و هفتم:من بهت باور دارم.(1)
صدای دختر به طرز خاصی ملایم نبود و توسط زوزه باد تقویت شد. خصومت داخل صداش رو نمیشد نادیده گرفت و حتی توش یکم دشمنی و تنفر هم احساس میشد. کلمات دختر به طور واضح در اون تپه کوچک پخش شد.
جابجایی برف در سرازیری و صدای خش خش گیاهان، صدایی شبیه به زمزمهای تمسخر آمیز ساخته بود...
برای مدتی سکوت برقرار شد. کمی بعد، صدای هق هق گاهبهگاه و تسلی بخشی به گوش رسید.
روان چیویو که با تکیه دادن به درخت از خودش حمایت میکرد، به تماشا کردن یوان جو از دور ادامه داد. چشم های گرگ تو حالتی گشاد شده بود که نمیدونست باید چیکار بکنه. اون ناخودآگاه دندون های نیش خودش رو نشون داد و با صدایی خشمگین اما آهسته جوابی به اون داد.
رهبر گروه با بدبینی به یوان جو نگاه کرد و گفت:«تقصیر تو هست که ژوژو داره گریه میکنه اینکه پدرش هم مریضه تقصیر تو هست. دزد، تو قبلا هم غذای زیادی دزدیدی. این چند روزی که تو قبیله ما موندی برات کافی نیست؟!»
زمانی که بزرگسال گروه صحبت کرد، شیاطین جوان شروع به انتقاد و تحریم یوان جو کردند.
«چطور جرات میکنی که بگی من نبودم؟! پدر ژوژو تنها بعد از دو روز نزدیک تو موندن، مریض شد. شمان گفت اون با چیز کثیفی در ارتباط بوده. این تو نیستی؟»
«لال بدریخت. چطور جرات دزدی میکنی؟! از قبیله ما گورت رو گم کن.»
بیزاری و تنفر در کودکان و نوجوانان براحتی ایجاد میشد و اغلب سریع، شدید و درنده بود. حرف های اون شیاطین تند و بدون هیچ پنهان کاری نفرتشون بود.
زمانی که آزار اذیت کلامی اون ها تشدید شد، خوک های شیطانی جوانی که جرات نمیکردند به یوان جو نزدیک بشن، سنگ و چیز های فاسدی رو که از قبل آماده کرده بودند رو بیرون آوردند و به سمت یوان جو پرتاب کردند.
اونا هیچ رحمی از خودشون نشون ندادند و همچنین خیلی سریع بودند. روان چیویو با عجله به پاهای کوچکش فشار آورد تا سریع به گرگ برسه اما زمانی که اولین پرتاب سنگ و غذای فاسد به سمت یوان صورت گرفت، هنوز یه درخت غول پیکر بین اون و گرگ وجود داشت.
اون نمیدونست که چرا یوان جو سعی نکرد از این اتفاق اجتناب کنه. لباس پوست گرگیش که نامرتب بود، اما روان میتونست ببینه که یوان برای پاکیزه نگه داشتنش کلی تلاش کرده، خیلی سریع کثیف شد.
همچنین صورت رنگ پریدش با یه سنگ تیز خراش برداشت و خون به آرومی از اون جای زخم بیرون میاومد.
روان چیویو پشت سرش بود. اون میتونست ببینه که گرگ چوب دستی رو محکم گرفته. چنگش روی اون شل و سفت میشد، انگار در حال تقلا برای تصمیم گرفتن بود. اون هیکلش رو صاف کرد و مثل یه درخت کاج سر سخت اونجا ایستاد.
روان احساس میکرد که قلبش چاقو خورده.
روان چیویو با دیدن اون شیاطین که برای بار دوم سنگ بیرون می آوردند، دیگه به دیده شدن و شنیدنش تو دنیای خاطرات یوان جو اهمیت نداد. اون که از عصبانیت می لرزید، با عجله فریاد زد:«بس کن.»
اما صداش توسط هیچ کدوم از هم خوک های شیاطین شنیده نشد. زمانی که روان چیویو به یوان جو رسید، سنگ های دور دوم، کمی قبل تر به یوان برخورد کرده بودند.
یوان جو صدایی آشنا، در عین حال نا آشنایی رو شنید. تعجب از چشمهای زیباش گذشت.
با اینکه اون به سطح دو نرسیده بود، اما ادراکش خیلی تیز بود. به ندرت پیش می اومد که شیطانی بتونه اون رو غافلگیر بکنه.
اون برگشت تا نگاه بکنه. قبل از این که بتونه یه نگاه دقیقی بندازه، اون صدای مضطربی رو شنید که ازش پرسید:«چرا قایم نشدی و سرت رو ندزدیدی؟ دردت نمیگیره؟!» اون هرگز چنین نگرانی هایی رو از طرف کسی دریافت نکرده بود.
«به اون خوک های شیطانی گوش نده. چه کسی اهمیت میده اگه اون ها تورو باور نکنن؟! من باورت دارم.»
کثیفی روی یوان نتونست جلوی دراز کردن دستهای زیباش رو برای گرفتن و نگه داشتن اون دست ها بگیره.
کتابهای تصادفی

