فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 3

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳: بیداری جادوی سیاه (قسمت دوم)

کانگ‌جون در یک فروشگاه از ساعت 9:50 شب تا 7 صبح کار می‌کرد.

بعد از آن به حمام می‌رفت و مقداری می‌خوابید. حدود ساعت 5 عصر از خواب بیدار می‌شد و بقیه‌ی وقتش را صرف بازی کردن یا تماشای تلویزیون می‌کرد تا زمانی که دوباره زمان کار برسد. زندگی روتین او از دوشنبه‌ها تا جمعه‌ها به همین‌شکل بود.

در حقیقت، او می‌توانست پول بیش‌تری در بیاورد اگر عوض این‌کار‌ جای دیگری هم به شکل پاره‌وقت کار می‌کرد. او توانش را هم داشت. هرچند که، به دلیل تصادفی که در گذشته برایش اتفاق افتاده بود یکی از پاهایش آسیب دیده بود پس انجام این‌چنین کاری برای کانگ‌جون راحت نبود. توانش در حدی بود که تنها بتواند در مغازه‌ کار کند.

ساعت 9، کانگ‌جون رامنش را تمام کرده و دوشش را هم گرفته بود.

حالا وقتش بود که سرکار برود. او یک کلاه پوشید و خانه‌اش را ترک کرد. فروشگاه پنجاه متر آن‌طرف‌تر بود. هرچند، وقتی او رسید مردم زیادی در حال رفت‌و‌آمد به فروشگاه بودند.

اتفاقی افتاده؟

یک دختر زیبا و حدوداً 20 ساله به نام چوی یوری، جلوی پیشخوان ایستاده و اخم کرده بود.

بهتره که از یوری بپرسم که چه‌خبره.

سپس خانومی که یک لباس سفید بر تن داشت از یک ماشین سیاه که در جای پارک بود بیرون آمد.

ـ اوه! کانگ‌جون اومده؟

ـ بله، رئیس.

یک خانوم که آخرین روزهای 40 سالگیش را می‌گذراند یعنی لی جیونگ‌سوک، صاحب اصلی فروشگاه بود. قیمت زمین در شهر گانگنام خیلی گران بود ولی این خانوم صاحب چندین ساختمان در آنجا بود. اخلاق خیلی بدی داشت ولی همیشه با کانگ‌جون به‌خوبی رفتار می‌کرد. البته، به‌این‌خاطر بود که کانگ‌جون به‌سختی کار می‌کرد ولی امروز جَو آنجا خیلی عجیب بود.

«کانگ‌جون! چرا نمیای اینجا بشینی؟»

لی جیونگ‌سوک با یک قیافه‌ی تاجرانه به کانگ‌جون نگاه کرد و گفت:

ـ خیلی سرم شلوغه پس خلاصش می‌کنم. فروشگاه به‌زودی قراره که بسته بشه. من هم کاریش نمی‌تونم بکنم، یه شغل دیگه برای خودت پیدا کن.

ـ ها؟

ـ کانگ‌جون تو خیلی فرد درست‌کاری هستی پس فکر نکنم هر‌جایی هم که بری به مشکلی بخوری؟ حراجی این ماه قراره فردا به یک نفر دیگه سپرده بشه، پس، من هم خیلی از این بابت سرم شلوغه.

این پایان صحبت‌های لی جیونگ‌سوک بود.

بوووق بوووق!

صدای بلند بوق یک ماشین شنیده می‌شد.

«آه، عزیزم! داری چی‌کار میکنی؟»

یک ماشین سیاه غریبه جلوی پای من پارک کرد.

فهمیدم که دیگه همه‌چیز تمومه.

لی جیونگ‌سوک به‌سمت ماشین رفت و در ماشین را باز کرد.

یک مرد 50 ساله با کت‌و‌شلوار در جای راننده نشسته بود و یک زن‌و‌مرد ۲۰ ساله هم در عقب ماشین بودند. آن‌ها خانواده‌ی لی جیونگ‌سوک بودند. از لباس‌های‌شان به‌نظر می‌رسید که می‌خواهند برای مسافرت به جایی بروند.

لی جیونگ‌سوک کمربند ایمنیش را بست و از عقبی‌ها پرسید:

ـ شما بچه‌ها گشنه‌تونه؟ چی می‌خواید بخورید؟

ـ من دنده کباب می‌خوام!

ـ منم همین‌طور!

ـ هوهوهو. واقعاً؟ پس باید کلی غذا بدم بهتون عزیزانم! بیاید بریم به چیون‌دام‌دونگ.

ـ حتماً، خیلی عالیه، چون بیست‌وچهارساعته هم بازه.

مَرد، پایش را روی پدال ماشین گذاشت.

ویــــــژ

کانگ‌جون با قیافه‌ی پریشانش به ماشینی که در حال رفتن بود نگاه می‌کرد.

«یک خونه‌ی توی چیون‌دام‌دونگ؟»

او شنیده بود. که یک پرس دنده کباب چیزی بیش‌تر از ۸۰٫۰۰۰ وون هزینه دارد. آدم‌های زیادی بودند که این غذا را تا به حال امتحان کرده باشند ولی کانگ‌جون جرئتش را نداشت. قیمت یک پرس غذا، خیلی بیش‌تر از حقوق یک روز کانگ‌جون بود.

مردمی که هیچ نیازی به نگرانی برای کسب پول نداشتند، می‌توانستند در آنجا برای باقی عمرشان حسابی بخورند و بازی کنند.

«کانگ‌جون-اوپا!»

ناگهان صدای یک زن از پشت سر او شنیده شد. او چرخید و چوی یوری را دید که آنجا ایستاده.

«یوری! چی شده؟»

چوی یوری با شنیدن سوال کانگ‌جون شونه‌هاش را بالا انداخت و به داخل اشاره کرد.

ـ می‌دونی؟ ساختمون فروخته شده. کل ساختمون قراره به یک کلینیک جراحی پلاستیک تبدیل بشه.

ـ چی؟ جراحی پلاستیک؟

ـ خیلی درباره‌ش حرفی زده نشده. ولی صاحبای جدید زمین اینجا رو می‌خوان که ساختمون رو بکوبن از نو بسازن.

ـ واقعاً؟

ـ این‌روزا پول توی جراحی پلاستیکه. یه‌روز منم کلی پول در میارم و یه‌دونه از این کلینیکا رو باز می‌کنم.

ـ حتماً میتونی.

ـ فعلاً باید دنبال یک کار جدید بگردم.

او بعد از اینکه به خانه‌اش برگشت می‌خواست در اینترنت دنبال یک کار پاره‌وقت بگردد.

درست وقتی که به ساختمان خانه‌اش رسید. یک نفر شانه‌ی او را عقب کشید.

«هی! چلاق؟»

کانگ‌جون خشکش زد و رویش را به عقب برگرداند.

یک جوان ولگرد بود، از آن مدل افراد که همه‌چیز را می‌خواستند با زور حل کنند.

او چو سانگ‌جین بود؛ ولگردی عضو یک گروه گانگستری زیرزمینی و در بارِ یک کارائوکه کار می‌کرد. او همیشه درحال آزار دادن کانگ‌جون بود. چو سانگ‌جین با خنده گفت:

ـ برو فروشگاهو واسم یه پاکت سیگار بخر.

ـ فروشگاه دیگه باز نیست.

ـ چی؟

ـ فروشگاه رو بستن.

ـ توروخدا این عوضی رو ببین! حالا دیگه از سیگار خریدن برای من حالت به‌هم می‌خوره؟!

آن یک فرشگاه بیست‌وچهارساعته بود که حتی در زمان جشن سال نو هم این فروشگاه تعطیل نمی‌شد.

ـ نکنه می‌خوای که بمیری؟

ـ برو خودت ببین...

ـ پس برو از یک جای دیگه بخر برام. یعنی فقط همون یه‌دونه فروشگاه‌ این اطراف هست؟

و کانگ‌جون از کوره در رفت.

در حقیقت، این اتفاق تا حالا چندین بار رخ داده بود. بارِ کارائوکه دقیقاً در طبقه‌ی همکف ساختمان کانگ‌جون قرار داشت پس او هیچ‌وقت نتوانست که از این وضعیت فرار کند.

در این نوع مواقع، کانگ‌جون فقط چشمانش را می‌بست و به اجبار سیگار را می‌خرید.

فکر می‌کنید که او ضعیف بود؟ نه اصلاً. چو سانگ‌جین همیشه در این مواقع ضرباتی را نیز به کانگ‌جون وارد می‌کرد ولی دیگر از وضع خسته شده بود.

اصلاً راحت نبود که یک اتاق با ۲۵۰٫۰۰۰ وون را در همسایگی این فرد بخرید. هرچند، حالا که او به این موضوع فکر می‌کرد، فروشگاه بسته شده بود پس شانس او برای ماندن در خانه‌‌ای همراه با او از بین می‌رفت.

ـ هی! داری چیکار می‌کنی؟ نمی‌خوای بری اون سیگارا رو بخری؟

ـ اگه می‌خوای سیگار بکشی پس خودت هم برو سیگار رو بخر.

چو سانگ‌جین نسبت به حرفای کانگ‌جون کاملا متعجب بود.

ـ توی حروم‌زاده! همین‌الآن چه گهی خوردی؟

ـ کری مگه؟ گفتم برو خودت سیگارت رو بخر.

ـ لعنتی! این یارو واقعاً می‌خواد که بمیره. امروز روزیه که می‌کشمت...

چو سانگ‌جین با یک قیافه‌ی زننده دستش را به سمت کانگ‌جون بالا برد.

ولی بعد اتفاق عجیبی رخ داد. چو سانگ‌جین رنگ از صورتش پرید و مات و مبهوت ماند.

«آخ....! چرا یه‌دفعه سرم گیج رفت؟»

او تعادلش را از دست داد و افتاد. در آن زمان یک جمله در جلوی کانگ‌جون ظاهر شد.

[نیروی جادو سیاه ۱۰۰/۱۰]

[پر کردن جادوی سیاه دری را به سویئ رویاهای تهی باز خواهد کرد.]

کتاب‌های تصادفی