فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 4

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

میدان مجازات (‏۱)

ا-این...!

چشم‌های کانگ‌جون از تعجب گشاد شد. در این بین متن مجدداً ناپدید شد. ​

باورنکردنیه! واقعی بود!

دوباره متعجب شد و به‌سمت خانه دوید. ​

هوووف!

در را بست و آهی کشید. ​

ووپ. ​

کانگ‌جون روی تختش نشست.

پس...

باید افکارش را مرتب می‌کرد. گیج‌کننده بود اما او می‌توانست حدس بزند که چه اتفاقی افتاده. ​

پس من قدرت چو سانگ‌جین رو جذب کردم.

این اتفاق درست شبیه جذب انرژی آن مرد اتاق بقلی‌اش بود. ​

حالا برام واضح‌تر شد.

آره.

اکنون به روشنی به‌یاد می‌آورد. ​

انرژی جادوی سیاه ۱۰ / ۱۰۰

کلمات ناپدید شده بود، اما هنوز در حافظه‌اش باقی بودند. ​

به عبارت دیگه، اگه من انرژی سیاه رو از کسی جذب کنم و به ۱۰۰ امتیاز برسم، درِ رویاهای تهی باز میشه.

مهم نبود که چه‌قدر فکر می‌کرد، این تنها نتیجه‌ای بود که به ذهنش می‌رسید. ​

پس یه در به سمت رویاهای تهی؟

به یاد آن پیغام افتاد. ​

مأموریت ۱:

ـ جادوی سیاه را جمع و درب رویاهای تهی را باز کنید.

ـ جبران خسارات: بازسازی جسم.

این اولین مأموریت از ۱۰۰ مأموریت بود که کانگ‌جون می‌بایست انجام می‌داد! به عبارت دیگر، اگر مأموریت اول را به پایان برساند، در رویاهای تهی باز خواهد شد. ​

ها، پس این واقعی بود؟

کانگ‌جون همچنان که گونه‌هایش را برای پذیرش واقعیت نیشگون می‌گرفت، قلبش شدیداً می‌تپید. ​

آه!

واقعاً دردناک بود. ​

زیادی محکم نیشگون گرفتم.

اما این درد ثابت کرد که در واقعیت است و نه یک رویا. ​

و در همان زمان، معنیش این بود که کانگ‌جون قدرت عجیبی در دست داشت، قدرت جادوی سیاه! ​

واقعاً چنین چیزی ممکن بود؟ ​

کانگ‌جون از جا پرید.

آره، می‌خوام دوباره اون رو بررسی کنم.

او به دنبال کسی می‌گشت تا دوباره قدرتش را جذب کند. بسیاری از مردم شبیه به سانگ‌جین، شب در خیابان پراکنده بودند. ​

سانگ‌جین با چهره‌ای نگران جلوی ساختمان نشسته بود و همچنان که کانگ‌جون را دید فریاد کشید. ​

«هی بدبخت!! بیا اینجا! یه‌کمی پیش چی گفتی؟»

کانگ‌جون او را نادیده گرفت و از کنارش گذشت. ​

«فرار نکن پدر صلواتی! میای اینجا یا نه؟»

«بس کن سانگ‌جین.»

«نه، فعلاً اونو ول می‌کنم. اصلاً کی به اون اهمیت می‌ده، برو به جهنم!»

بااین‌حال، چهره‌ی خشن سانگ‌جین رنگ‌پریده بود. ​

از جایش بلند شد، اما تلوتلو ‌می‌خورد، انگار که هرلحظه ممکن است غش کند. با وجود این، او همچنان به کارهای پلید خود چسبیده بود. ​

«اون کثافت باید پیک سیگار من باشه! وگرنه اعضای بدنش رو می‌فروشم.» ​

کانگ‌جون عصبانی شد.

پیک سیگارت؟ وگرنه اعضای بدنم رو می‌فروشی؟

پیک سیگار. این یعنی کانگ‌جون مجبور می‌شد دائما سیگار او را تأمین کند. این به آن معنا بود که هر وقت سانگ‌جین به آن نیاز داشت،‌ خم شده و سیگاری به او تعارف کند. ​

آن شبیه خرید همیشگی نان برای دانش‌آموزان شَیادِ پشت مدرسه بود. او هم زمانی به همین‌شکل بود. اما این‌کار برای مدت طولانی واقعاً وحشتناک است. ​

همچنین در مورد گرفتن اعضای کانگ‌جون ‏و فروش آن‌ها هم صحبت شده بود. ​

آیا این چیزی بود که یک انسان می‌توانست بگوید؟ حتی اگر دوست نداشت درباره‌ی دیگران بد حرف بزند، سانگ‌جین، به معنای واقعی، انگل نسل بشر بود. ​

واقعاً می‌تونم تصورش کنم.

تا آنجا که ممکن بود آن را تحمل کرده بود. آیا لازم بود که صبر و شکیبایی بیش‌تری نسبت به موجودی مثل این داشته باشد؟ ​

البته که نه.

در این‌صورت از جادوی سیاهش استفاده خواهد کرد؛ مصیبتی که یک‌بار برای سانگ‌جین اتفاق افتاده بود، قرار بود دومین‌بار نیز برایش رخ دهد. و در آن حالتش همه‌چیز می‌توانست به او صدمه بزند. ​

سانگ‌جین، بهتره اون دهن کثیفت رو سرزنش کنی!

کانگ‌جون روش جذب قدرت دیگران را کشف کرده بود. ​

روشش میل شدید برای نفرین کردن آن شخص است! به عبارت دیگر، او مجبور بود از حریف خود متنفر باشد تا جادوی سیاه را فعال کند. درست مثل زمانی بود که مرد اتاق کناریش انرژیش را از دست داد، سانگ‌جین هم باید برای انرژیش تقلا می‌کرد. ​

البته کانگ‌جون می‌خواست یک‌بار دیگر از این مورد مطمئن شود.

چو سانگ‌جین، تو واجد شرایط نیستی که اون دهن کثیفت رو باز کنی. قبل از اینکه بتونی با اون دهن، بیش‌تر از این دنیا رو کثیف کنی، همه‌ی قدرتت رو ازت میگیرم!

کانگ‌جون، نفرین کردن سانگ‌جین را تمام کرد. ​

در آن لحظه، همان طور که انتظارش را داشت،

یک جرقه! ​

چشمان کانگ‌جون زمانی که به سانگ‌جین زل زده بود، به طرز ترسناکی می‌درخشیدند. ​

[‏انرژی هدف خیلی کم است.]

[‏انرژی جادوی سیاه نمی‌تواند جذب شود.]

[‏در عوض، شما می‌توانید هدف را مجازات کنید.]

[‏آیا می‌خواهید ۱ واحد انرژی جادویی سیاه را برای باز کردن میدان مجازات مصرف کنید؟​ بله / خیر]

این دیگه چیه؟

ذهن کانگ‌جون برای لحظه‌ای خالی بود. سخت نبود معنی جمله‌ای را که در مقابلش ظاهر شده بود را درک کند. ​

مطمئن بود که وقتی نفرین کردنش را کامل کند، جادوی سیاه فعال می‌شود. اما انرژی سانگ‌جین خیلی کم بود، بنابراین انرژی جادویی سیاه قادر به جذب شدن نبود. احتمالاً به‌خاطر این حقیقت بود که کانگ‌جون به‌تازگی انرژی را از او جذب کرده بود. ​

به‌جای آن، او می‌توانست سانگ‌جین را تنبیه کند اما آن چه نوع مجازاتی بود؟ ​

به‌هر‌حال، بله!

مشتاق بود که معنای مجازات را بیش‌تر کشف کند. علاوه‌براین، او می‌توانست انرژی جادویی سیاه مصرف ‌شده‌اش را دوباره پر کند. ​

[‏۱ واحد انرژی جادویی سیاه مصرف شد.]

[‏پایین‌ترین درجه سیستم مجازات فعال شد.]

سوسوسو.

محیط اطراف کم‌کم تاریک شد. ​

[‏میدان مجازات]

رتبه‌بندی: پایین‌ترین درجه

مدت‌زمان: ۱ دقیقه. ​

فضای اطراف فوراً تاریک شد. ​

اما این تاریکی معمولی نبود. ​

با وجود تاریکی کامل می‌توانست به‌طور معجزه‌آسایی کاملا ببیند. ​

[‏این یک فضای مجازی است که برای مجازات ایجاد شده ‌است.]

[‏جهان واقعی تحت‌تاثیر آنچه در اینجا اتفاق می‌افتد قرار نخواهد گرفت ولی خاطره‌ی هدف باقی خواهد ماند.]‏ ​

یه فضای مجازی؟ پس هیچ اتفاقی در اینجا روی واقعیت تأثیر نمی‌ذاره؟

در آن لحظه، یک نفر روبه‌روی او ظاهر شد. یک انسان که با حالتی سردرگم به اطراف نگاه می‌کرد. ​

او سانگ‌جین بود. ​

کانگ‌جون بالأخره فهمید که این مجازات چه معنایی می‌تواند داشته باشه. این یک فضای عجیب‌و‌غریب خارج از واقعیت بود. ​

یک فضای به اصطلاح مجازی! ​

علاوه‌براین، سانگ‌جین با چهره‌ای متعجب در مقابلش ایستاده بود، بنابراین کانگ‌جون می‌دانست که وجود این فضای مجازی، واقعی است پس به این معنا بود که خاطره اتفاقی که اینجا افتاده برایش باقی می‌ماند. ​

[‏آغاز مجازات!]

[‏اگر مجازات کافی نباشد، به‌جای هدف، شما نفرین خواهید شد.]

[‏زمان میدان باقی‌مانده ۶۰ ثانیه.]

[‏زمان میدان باقی‌مانده ۵۹ ثانیه.]

فرصتی برای تردید نداشت. ​

ووووش!

کانگ‌جون به‌سرعت به‌سمت سانگ‌جین رفت. ​

این یک فضای مجازی بود، اما هنوز با ناراحتی می‌لنگید. از طرف دیگر، سانگ‌جین هنوز در این مکان تاریک ایستاده بود، چون نمی‌توانست ببیند. ​

سپس، دو چشم کانگ‌جون در تاریکی درخشید. ​

«کوکوکو! هی سیگاررِسون! می‌خوای اون‌یکی پات رو هم بشکونم؟ یا واقعاً می‌خوای از اعضای بدنت دزدیده بشن؟»​

سانگ‌جین هنوز متوجه موقعیتی که در آن قرار داشت نبود. اگر او عاقل بود، درمورد این مکان عجیب‌و‌غریب و جایی که کانگ‌جین بود تعجب می‌کرد. البته، حتی در آن زمان نیز نمی‌توانست از مجازات دوری کند. ​

نه، اگر او واقعاً عاقل بود، از همان اول به کانگ‌جون دست نمی‌زد. ​

کانگ‌جون یک تکواندوکار دان سوم بود. برای او غیرممکن بود که مثل قبل لگد بزند، اما به پاهایش احتیاجی نداشت. ​

پووک-

کانگ‌جون در سکوت، مشتی به سمتش روانه کرد. ​

او مستقیماً به بینی‌اش ضربه زد. ​

ترققق!

بینی‌اش فوراُ شکسته شد. ​

«آآآآآآ!»

کتاب‌های تصادفی