فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 13

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۳: توانایی پول درآوردن (‏۱)

​​​​​​​​

نجات معجزه آسای پایش! موهای نقره‌ای مرموزی که روی سرش روییده بود. ​

به‌نظر تنها یک رویا بود ولی این اتفاقی بود که در واقعیت رخ داده. ​

این یک رویا نبود و واقعیت بود. ​

اما نمی‌توانست از این وضعیت لذت ببرد؛ این معجزه نبود. ​

دیشب او با هیولاها در دنیای رویاهای تهی جنگید. جنگی که درصورت شکست خوردن، واقعا می‌مرد. ​

در آینده هم همین‌طور خواهد بود. اگر در دنیای رویاهای تهی برنده نمی‌شد، فورا می‌مرد. ​

بردن! یه پیروزی بلاعوض! البته اگه نمی‌خوای مثل من تبدیل به یه جسد بشی...!

این گفته‌ی جسد بود. ​

اون شکست خورده بود.

این موضوع مهمی بود. کانگ‌جون مطمئن نبود که چرا جسد این ماموریت را به او واگذار کرده بود. اما آن جسد بی‌تردید شکست خورده بود و بعد از شکست خوردن هم تبدیل به یک جسد شده بود. ​

اصلا نمی‌خوام مثل اون بشم.

او باید برنده می‌شد. برای انجام این کار او به قدرت بیشتری نیاز داشت. به عبارت دیگر، او باید سطح خود را بالا می‌برد. ​

اول باید انرژی جادوی سیاه رو پر کنم.

گفته شده بود که درب رویاهای تهی، سه روز بعد باز خواهد شد. با این حال، او هرگز نمی‌دانست چه اتفاقی ممکن است بیفتد، بنابراین بهتر بود هرچه سریع‌تر آن را پر کند. ​

ولی قبل از اینا باید یه چیزی بخورم.

کانگ‌جون یک کیسه و چاپستیک‌هایش را برداشت و به‌طرف آشپزخانه رفت. در راهش ناگهان برگشت و به چیزی نگاه کرد. ​

اتاق ۴۱۳

اتاقی که راشین‌‌ها مدام از آن بیرون می‌ریختند. چرا تنها از آن اتاق خارج می‌شدند؟ ​

در همان لحظه بود. ​

کلمات جدیدی در مقابل کانگ‌جون ظاهر شدند. ​

ماموریت ۳:

اتاق ۴۱۳ را پس از تبدیل کردن به قلمرو خودتان، به یک سربازخانه نظامی تبدیل کنید. ​

جبران خسارات: تجربه

ماموریت!

کانگ‌جون سومین ماموریت از میان ۱۰۰ ماموریت مورد نیاز خود را دریافت کرد. ​

تبدیل یه قلمرو به سربازخانه؟

البته، کانگ‌جون خوب می‌دانست که سربازخانه چیست. سربازخانه‌ها جایی بودند که سربازان استراحت می‌کردند. اما چه دلیلی داشت که آن اتاق را به اینچنین مکانی تبدیل کند؟ ​

لعنتی! چطور ممکنه بتونم اونجا رو به یه سربازخونه تبدیل کنم؟

البته زمانی که یک قرارداد برای اتاق ۴۱۳ را امضا می‌کرد، کار راحتی بود. فقط احتیاج داشت تا پول بدهد و سپس اتاق ۴۱۳ قلمروی او می‌شد. ​

اما حرف زدن درباره‌ی ایجاد یک سربازخانه کاملا بی‌معنیست. چگونه ممکن بود که یک اتاق به شدت کوچک را تبدیل به سربازخانه کند؟ ​

آه، یعنی ممکنه؟

سپس فکری به ذهنش خطور کرد. ​

درسته.

ماموریت‌های ارائه‌شده در ارتباط با رویاهای تهی بودند. به عبارت دیگر اندازه‌ی سربازخانه چیزی نبود که او نیاز داشته باشد در این مکان و زمان درموردش نگران باشد. ​

تمام کاری که کانگ‌جون می‌بایست انجام می‌داد، بستن یک قرارداد برای اتاق ۴۱۳ بود. بنابراین او می‌توانست در زمان ورود به رویاهای تهی یک سربازخانه نظامی ایجاد کند. ​

این‌کار مثل اتاق ۴۰۶ بود. پس برای انجام این کار، باید اتاق ۴۱۳ خالی باشد. اگر فرد دیگری قرارداد ‌داشته باشد، او نمی‌توانست ماموریت را انجام دهد. ​

باید از مدیر بپرسم.

به سرعت به سوی اتاق مدیر ساختمان رفت.

اینجا نیست؟

مدیر غایب بود. حتما سرش با موارد دیگری شلوغ بوده. ​

خیلی گرسنمه، اول باید یه چیزی بخورم.

پس از آن دوباره دنبال مدیر می‌گردد. کانگ‌جون به سمت آشپزخانه ‌رفت. ​

آشپزخانه یک مکان مشترک بود که در آن افرادی که در ساختمان زندگی می‌کردند می‌توانستند از سینک ظرف‌شویی، یخچال و وسایل آشپزی ساده استفاده کنند. ​

یک نفر دیگر هم در آشپزخانه بود. یک مرد لاغر و حدوداً ۲۰ ساله که چهره‌ی مشکوکی هم داشت. ​

او کیم سانگ‌مین بود.​ ​که شب‌ها در اتاق رایانه‌ی طبقه‌ی سوم ساختمان کار می‌کرد.

کانگ‌جون کیف‌دستی خود را تکان داد و گفت:

«سانگ‌مین، اگه آب جوشه لطفا یکم بیشتر بریز...»

سپس سانگ‌مین با سردرگمی پرسید. ​

«تو دیگه کی هستی...؟»

به‌نظر می‌رسید که به فرد غریبه‌ای درحال نگاه کردن است. و حالتش به نوعی بود که انگار حضور کانگ‌جون باعث آزار اوست. ​

ـ چی؟ اون قیافه دیگه چی میگه؟ شاید یکم درخواستم آزاردهنده باشه ولی فقط یکم آب‌جوش می‌خوام...

ـ برای چی انقدر دوستانه حرف می‌زنی؟

سانگ‌مین حالت آزرده‌ای روی صورتش داشت و کانگ‌جون عصبانی شد. ​

«چی؟ دوستانه حرف می‌زنم؟ چرا؟ این منم، لی کانگ‌جون!»

سانگ‌مین با حالتی متعجب به او خیره شد، سپس چشمانش گشاد شدند. ​

ـ کانگ‌جون-هیونگ…؟ واقعا کانگ‌جون‌هیونگ هستی؟

ـ آره، درسته. ببینم اصلا از دیروز خوابیدی؟!! چطور نتونستی منو بشناسی؟

​ـ نه خب چیزه، اونا واقعا موهای خودتن؟

​ـ موهام؟

ـ نگو که کلاه‌گیس گذاشتی...

ـ کلاه‌گیس دیگه چیه بابا.

ـ ببین!! به‌خاطر این کلاه گیس بود که اصلا نشناختمت. واقعا یه آدم دیگه به‌نظر می‌رسی.

کلاه‌گیس...

«آه، درسته.»

واکنش سانگ‌مین در نهایت برای کانگ‌جون منطقی به‌نظر رسید. ​

کانگ‌جون مثل دیروز بود. او یک فلج، با کلاهی بود که سر طاسش را پوشانده. ​

با این حال، حالا پایش سالم شده بود و موهای نقره‌ای رنگ داشت؛ بنابراین برای سانگ‌مین طبیعی بود که او را نشناسد.

ـ فوق‌العادس! اصلا شبیه کلاه‌گیس نیست. فکر کردم تو از این آدم درست‌حسابی‌هایی. کلاه‌گیس رو از کجا خریدی؟

ـ چرا؟ توام می‌خوای یکی بخری؟

کانگ‌جون پوزخند زد. سانگ‌مین با یک حالت حسودانه سری تکان داد. ​

ـ آره، چقدر پاش دادی؟

ـ یه میلیارد.

ـ چی میگی برا خودت. یه میلیارد برای کلاه‌گیس؟ بعد میشه بگی این پولو از کجا آوردی؟

کانگ‌جون در ساختمانی اقامت داشت که اجاره‌ی ماهانه‌اش۲۵۰هزار وون می‌شد، بنابراین مسخره بود که یک میلیارد وون برای کلاه‌گیس بپردازد. ​

ـ پس باور نکن. به هرحال، حسابی گشنمه پس سریع آبو بذار جوش بیاد.

ـ چشـــــم~

کانگ‌جون به خودش زحمت نداد که برای سانگ‌مین ثابت کند که این یک کلاه‌گیس نیست. مردم فقط فکر می‌کنند که او دیوانه است، اگر به آن‌ها بگوید که به‌خاطر دنیای رویاهای تهی بدنش دوباره سالم شده، حتی اگر حرف‌هایش را می‌شنیدند به هیچ عنوان باور نمی‌کردند. مخفی نگه داشتن این جزییات، حرکت عاقلانه‌تری بود. کانگ‌جون قصد لاف‌زدن در مورد قدرتش را نداشت. ​

ـ هیونگ، آب آماده است.

ـ حله پس من مدل کیمچی رو برمیدارم.

کانگ‌جون یخچال را باز کرد و ظرفش را بیرون آورد که روی آن برچسب اتاق ۴۰۶ خورده بود. این یک یخچال عمومی بود، بنابراین هر کسی باید ظروف خود را برچسب می‌زد. ​

​ـ ای روزگار!​ تموم کردم!

​ـ پس مال منو بردار.

​ـ چه شماره‌ای؟

​ـ ۴۱۲.

اتاق ۴۱۲؟

دقیقا در کنار اتاق ۴۱۳ قرار داشت.​ کانگ‌جون برگشت و نگاهی به سانگ‌مین انداخت.

​«میگم، الان اتاق ۴۱۳ خالیه؟»

​او صاحب اتاق بقلی بود.​ از آنجایی که دیوارهای ساختمان هم عایق صدا نبودند، به راحتی می‌شد صدای حرف‌ها و خروپف‌ها را به گوش شنید.

​«ا-اتاق ۴۱۳؟»

سانگ‌مین برای لحظه‌ای خشکش زد.​ ​کانگ‌جون هم به نشانه‌ی تایید، سری تکان داد.

​ـ آره.​ برام سوال بود که الان خالیه یا نه...

​ـ نکنه می‌خوای بری تو اون اتاق؟​ ه-هرگز همچین کاری انجام نده!

​ـ برای چی؟

​سنگ‌مین قبل از پاسخ دادن کمی مکث کرد.

​ـ توی اون اتاق یه روح هست.

​ـ چی؟​ روح؟

ـ از اون واقعیاش​، حتی مدیر هم جرات نداره وارد اون اتاق بشه.

​لبخند کوچکی بر لب‌های کانگ‌جون نشست.

​ـ پس میگی خالیه دیگه؟

​ـ احتمال قوی.

کتاب‌های تصادفی