فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 12

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 12:شروع جدید (‏۴)

​​​​​​​​

در آن لحظه.

هوووووو!

نور درخشانی از کتاب به سر کانگ‌جون تابید.

سوووووو~

در همان حال کتاب تبدیل به گرد و خاک شد. ​

[جذب کردن مشتریان، یک مهارت است که به کمک آن می‌توانید مردم را به سمت خود بکشید. از این مهارت می‌توانید برای فروش بهتر محصولات و ارائه‌ی خدمات به افراد استفاده کنید.]

​و سپس اطلاعات زیادی با سرعت از سرش گذشتند.

[‏مهارت مدیریتی، جذب کردن مشتریان یاد گرفته شد.]

آه! یه مهارت!

کانگ‌جون خوشحال شد. ​

او کتاب را بدون آن که فکر کند باز کرد و هرگز فکر نمی‌کرد که بتواند مهارت پیدا کند و از آن بهتر، این یک مهارت مدیریتی بود! ​

این می‌تونه مشتری‌ها رو جذب کنه؟

​این واقعا کمک بزرگی برای کسب درآمد و به‌دست آوردن مقدار زیادی پول بود. درست در همان لحظه، پیام دیگری در مقابلش ظاهر شد.

​[‏ساخت پایگاه: ۱۰۰ %]

[‏اتاق ۴۰۶ تکمیل شده‌است.]

‏ بالاخره!

​و سرانجام ساخت پایگاه هم به پایان رسید.

سپس برگشت و به طرف اتاق ۴۰۶ به راه افتاد. نور خیره‌کننده‌ای از آن بیرون می‌آمد.

​[‏ماموریت ۲ تکمیل شد.]

[‏به عنوان یک پاداش، تجربه کافی برای بالا بردن سطح، به شما داده خواهد شد....]‏

​پس از آخرین پیام، محیط اطراف کانگ‌جون به زیبایی یک رویا شد.

آه...

تصویر او مبهم شد و بعد در جای کاملا متفاوتی دراز کشیده بود.

« ا-این....؟»

یک تخت‌خواب زوار دررفته، کانگ‌جون از جا پرید. ​

اتاق ۴۰۶ و خانه‌اش بود. ​

چماقی که در دست داشت ناپدید شده بود و لباس‌هایی را به تن داشت که قبل از خواب به تن کرده بود.

«چی؟ خواب بود؟»

واقعا مثل یک رویا بود. درگیری و دعوایی خونین با راشین‌‌ها و ساختن یک پایگاه، درست مثل یک رویا برای کانگ‌جون بود. ​

البته، این فقط یک احساس بود. او می‌دانست که این رویا در واقع دنیای رویاهای تهی است و حالا به واقعیت برگشته بود. ​

به ساعت نگاه کرد و دید که ساعت ۱۲ بعد از ظهر است، او در ساعت ۵ صبح به‌خواب‌رفته بود، پس هفت و نیم ساعت خوابیده بود. ​

زمانی که با راشین‌‌ها در حال مبارزه سپری شد هم به واقعیت تبدیل شده بود. ​

«هممم، خوب خوابیدم.»

کانگ‌جون شروع به کش دادن خودش کرد. ​

به غیر از رفتن به رویاهای تهی، بدنش به اندازه کافی خوابیده بود پس احساس سرزندگی می‌کرد. ​

[‏درب رویاهای تهی سه روز دیگر باز خواهد شد.]

[‏۱۰۰ انرژی جادوی سیاه مصرف خواهد شد، پس آن را قبل از رسیدن موعد پر کنید.]

[‏انرژی جادویی سیاه ۰ / ۱۸۰]

بعد از سه روز؟

این مراسم به صورت روزانه برگزار نمی‌شد. از طرفی خبر خوبی بود.

فرصت افزایش سطحش را از دست می‌داد ولی هرشب جنگیدن با آن موجودات هم اصلا رضایت بخش نبود. ممکن است در آینده تغییر کند اما سه روز برای استراحت بعد از یک نبرد سخت کافی بود. ​

لی‌کانگ‌جون

Lv.3 (تجربه 0.0٪)

[‏مدیریت.]‏ مبتدی

سلامتی: ۱۳۰ / ۱۳۰

انرژی جادوی سیاه: ۰ / ۱۸۰

قدرت: ۶

چابکی: ۷

هوش: ۴

شانس خوب: ۶

جذبه: ۸

پنجره وضعیت در یک طرف شناور شده بود، اما جلوی دید او را نمی‌گرفت و باعث سردرگمی‌ روحیش نمی‌شد. بلکه احساسی عادی برایش داشت. ​

او به عنوان پاداش ماموریتش به سطح ۳ رسید.

[‏مهارت.]

جذب کردن مشتریان (‏سطح پایین)‏: مصرف ۱۰ انرژی جادوی سیاه. ​

علاوه بر این، او مهارت جذب کردن مشتریان را به‌دست آورده بود. ​

۱۰ انرژی جادوی سیاه نیاز داره.

اما در این لحظه چیزی مهم‌تر برای کانگ‌جون وجود داشت. ​

هر دو پایش سالم بودند. بدن بازسازی‌شده و یک پای ترمیم شده‌ او در واقعیت هم به همین شکل باقی مانده بود. ​

کانگ‌جون از جا پرید. ​

آیا او هنوز در یک رویا بود؟ نه، این مشخصا یک رویا نیست. او می‌دانست که این حقیقت دارد، اما هنوز برایش سخت بود که باورش کند. ​

پس از آن کانگ‌جون بی‌هدف پاهایش را حرکت داد. ​

«هه! کار می‌کنن! واقعا سالمن!»

اشک از چشمان کانگ‌جون جاری شد و مانند دیوانه‌ای فریاد کشید. ​

یکی از پاهایش در اثر تصادف آسیب ‌دیده بود ولی پایش اکنون به حالت عادی برگشته بود. ​

پایی که در این سال‌ها بسیار باعث ناراحتی‌اش شده بود. روزها را غوطه‌ور در یاس و ناامیدی می‌گذراند ولی دیگر نه! ​

هر دو پایش خوب کار می‌کردند، بنابراین خوشحال بود.

اما باز هم بود. ​

کانگ‌جون به سرش در آینه خیره شد.​

«آآآآآ...!»

باورنکردنی بود! صدایی شگفت‌زده از دهانش خارج شد... ​

او پس از تصادف و افسردگیش، شروع به ریزش مو کرده بود. ریزش مو در چند سال اخیر ادامه داشت و او کاملا تاس شده بود. هر کسی که از پشت سر به او نگاه می‌کرد، یک فرد مسن را به یاد می‌آورد. ​

موهای سرش دوباره رشد کرده بودند. موهایی مرموز و نقره‌ای رنگ! ​

«موی نقره‌ای...؟»

در یک نگاه دقیق‌تر، موهای نقره‌ای نواری لاجوردی در میانشان بود گویی که لایه‌ای نازک از آرد روی جواهرهایی زیبا پاشیده شده باشد.

«هاهاها...!»

کانگ‌جون نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. ​

یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟این‌ها واقعی بودند؟ ​

داداش کانگ‌جون! بهت که گفته بودم کلاهت رو در نیار!

داداشی، قدت بلنده، قیافه‌ی خوبی هم داری ولی خب می‌دونی، سرت یکمی... آره، چرا از کلاه گیس استفاده نمی‌کنی؟

کلاه‌گیس‌ها رو این روزها خیلی خوب درست می‌کنن! اون موقع زنها هم حسابی عاشقت میشن! خودم به یکی از دوستام معرفیت میکنم!

فقط یه کلاه‌گیس بذار سرت!

بسیاری از زنان این گونه چیزهایی را به او گفته بودند. زنان سعی می‌کردند کمک کنند اما کانگ‌جون به هیچ وجه آن را آرامش‌بخش نمی‌دانست. بلکه بیشتر باعث بازتر شدن زخمش می‌شد. اما حالا دیگر نیازی به شنیدن آنها نداشت. ​

نه، دلیلی برای شنیدن این کلمات نبود. هرگز کسی را با این موهای نقره‌ای عجیب ندیده بود. ​

فقط یکمی تابلو نیست؟

موهای نقره‌ای به‌طور طبیعی در چشم بودند. هربار که به رنگ موهایش نگاه می‌کرد، یاد چهره‌ی هنرپیشه‌های زیبا می‌افتاد. مردم از کنار او می‌گذشتند و به او خیره می‌شدند. ​

آه لعنتی! فکر کنم دوباره مجبورم کلاه بذارم سرم.

ولی کانگ‌جون لبخند تلخی بر لب زد. ​

در واقع جلب توجه مردم در همه جا چیز خوشایندی نبود. نفرت، رشک و حتی بیزاری در چشمانشان دیده می‌شد. ​

با این حال، او تصمیم گرفت که کلاهی بر سر نگذارد. او همیشه مجبور بود درست مثل یک جنایتکار، با کلاه خودش را مخفی کند ولی دیگر علاقه‌ای به این‌کار نداشت. ​

کتاب‌های تصادفی