پادشاه ابعادی
قسمت: 17
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 17: ساخت و ساز سربازخانه (1)
روز بعد، کانگجون به فروختن جوراب در بازار سنتی K ادامه داد.
او توانست تا عصر هشت جعبه بفروشد. حدود 1.2 میلیون وون سود کرد. در عرض دو روز 2 میلیون وون بهدست آورده بود.
هوهو. چه پولی پارو کردم.
ممکن بود بتواند در این ده روزی که در قرارداد ذکر شده بود 10 میلیون وون فروش کند. این بهخاطر قدرت مهارت مدیریتی بود.
او میتوانست پول در بیاورد و دیگر نیازی نبود در فقر زندگی کند. این پایان خوش بعد از یک عمر عذاب بود؟
مشکل آنجا بود که او باید در جهان رویاهای تهی جان سالم به در می برد تا از این خوشحالی به نحو احنست استفاده کند! حتی اگر میلیاردها پول بهدست بیاورد، نه، دهها میلیارد، اگر داخل رویاهای تهی شکست میخورد بیفایده میشدند.
او باید پیروز میشد. تا موقعی که 100 ماموریت را به پایان نرسانده، دلواپسیاش رفع نمی شود.
ولی 2 میلیون وون به او قوت قلب میداد. کانگجون پولش را از طریق ATM در بانک گذاشت و با احساس غرور به گُشیوون برگشت.
دروازه رویاهای تهی امشب باز میشه.
بعد از آنکه وارد رویاهای تهی شد، مجبور است ماموریت 3، ساخت و ساز سربازخانه را به اتمام برساند.
باید کلید رو دوباره گیر بیارم.
او دو روز پیش یک قرار داد موقتی امضاء کرد. قرارداد رسمی امشب امضاء خواهد شد، زمانی که دروازه رویاهای تهی باز شود.
کانگجون خوردن شام را تمام کرد و قبل اینکه به دفتر مدیریت برود تا 180000 وون باقی مانده را به وون میونگچئول بدهد، حمام کرد.
«نمیدونم اتاق رو واسه چی میخوایی، ولی مراقب باش. و اگه امکانش باشه باید توی اتاق 406 بخوابی.»
وون میونگچئول این حرف را با چهرهای نگران بیان کرد، آن هم موقعی که کلید اتاق 413 را به او میداد. کانگجون پوزخند زد.
«واقعاً یه روح دیدی؟»
«به جون خودم آره. به هرحال، بهت اخطار دادم. بعداً نگی نگفتی.»
کانگجون فکر میکرد او با صداقت این حرفها را میزد. او تا به حال یک روح ندیده بود... ولی نمیشود گفت که ارزشش را نداشت.
یاد چیزی افتاد. دقیقاً چند روز پیش، یک جسد زیر تختش دید. ترس و وحشتی که آن موقع او را فرا گرفت! واقعاً تصورش هم غیرممکن است.
البته، به لطف قدرت تطهیر جادوی سیاه رویاهای تهی بود. ولی حتی آن هم خیلی غیرعادی بود. کانگجون نمیتوانست ایدهی بودن روح را به همین سادگی ندید بگیرد.
روح کجاست؟ ممکنه توی رویاهای تهی ظاهر بشه ولی تو واقعیت بعید می دونم.
و حتی بازم، احساس ترس نمیکرد. اون قدرت های جادوی سیاه را داشت.
تالکاک!
کانگجون در اتاق 413 را باز کرد و لامپها را روشن کرد. اتاق، هراس انگیز بود ولی چیزی به مانند روح ندید.
پس چرا وون میونگچئول به او گفت مراقب باشد؟ چیزی برای دیدن در آن اتاق بود؟
شاید؟
کانگجون زیر تخت را بررسی کرد.
اینجا هم که چیزی نیست.
او با خود فکر میکرد که این کار بیهوده است. به غیر از او، کس دیگری در اتاق نبود.
در آن لحظه بود. ناگهان، لامپها خاموش شدند و اتاق تاریک شد.
چی؟ این دیگه چیه؟
او به کلید برق دست نزده بود تا لامپها را خاموش کند. شاید لامپها دیگر کار نمی کردند؟ او تصمیم گرفت برود و بررسی کند.
گرچه، مشکل از این قرار نبود.
یک چیزی ناگهان در جلوی کانگجون ظاهر شد. موجودی که حتی در تاریکی هم به وضوح دیده می شد!
یک زن در لباس عزاداری سفید با موهای سیاه بسته شده. یک زن زیبا که بیست و خوردهای سال سن داشت و لبخندی بر روی لب هایش بود.
او انسان نبود. کانگجون توانست فوراً بگوید که او روح است، نه یک انسان. میتوانست به خوبی با حس هایش تشخیص دهد.
«تو دیگه چی هستی؟»
کانگجون همان موقع که به روح زل زده بود این سوال را پرسید. بعد روح با خشم گفت.
«از این اتاق گم شو بیرون.»
حس چندش آوری به درون روحش نفوذ کرد. روح لبخند زده بود ولی صدایش ترس زیادی را ایجاد کرد.
«م-من؟»
«تو! دیگه اینورا نبینمت.»
یک روح. بهنظر میرسید که میگوید، اگر از اینجا نرود به او صدمه میزند.
او باید چه کار کند؟ یک فرد معمولی به محض اینکه چنین حرفی را بشنود پا به فرار میگذارد. کانگ جون هم چنین حسی داشت که فوراً از آنجا فرار کند.
ولی غیرممکن بود که این کار را بکند. او 200 هزار وون خرج گرفتن این اتاق کرده بود. این حق را به کانگجون میداد که برای یک ماه خودش تنهایی از اتاق استفاده کند. چگونه میتواند فقط بهخاطر یک روح از اتاق برود؟ هیچ وقت چنین کاری را انجام نمیداد.
«این اتاق منه. تو باید گورت رو گم کنی.»
روح بیصدا به کانگجون خیره شده بود. سردی عجیبی درون چشمانش بود!
کانگجون حس کرد که انگار قلبش در حال سوراخ شدن است.
ای داد بیداد. تف به این زندگی!
ولی او نمیتوانست به روح ببازد. اگر مشکلی پیش میآمد، از جادوی سیاهش استفاده میکرد.
همین حالا محو شو! ای روح شیطانی!
کانگجون با قدرتش روح را نفرین کرد.
او توقع داشت که روح قدرتش را از دست بدهد و نقش بر زمین شود. و در آن زمان، کانگ جون هم انرژی جادوی سیاه را جذب کند. گرچه، وضعیت با آن چیزی که توقع داشت متفاوت پیش رفت.
[هدف مقاومت کرد.]
باور نکردنی بود! مقاومت!
آن پیام تازگی نداشت ولی بازهم تعجب آور بود.
[شما میتوانید میدان نبرد را باز کنید و در مقابل هدف به مبارزه بپردازید.]
[اگر شما پیروز شوید، میتوانید مقدار زیادی انرژی جادوی سیاه جذب کنید. گرچه، انرژی جادوی سیاه شما در حال حاضر پر است و نمیتوانید بیشتر از این جذب کنید.]
[اگر شما شکست بخورید مقدار زیادی انرژی جادوی سیاه از دست خواهید داد.]
[آیا تمایل دارید میدان نبرد را باز کنید؟ بله/خیر]
[باز کردن میدان نبرد 1 انرژی جادوی سیاه مصرف میکند.]
اگر پیروز میشد غیرممکن بود بتواند انرژی جادوی سیاه را جذب کند. از طرف دیگر، اگر شکست میخورد انرژی جادوی سیاه خود را از دست میداد. پس باز کردن میدان نبرد کار احمقانهای بود.
صورت روح کج و کوله شد. او متوجه شد که کانگجون سعی کرد دست به کاری بزند.
«جراتش رو نداری!»
روح به سمت او جهش کرد. کانگ جون به صورت غریزی لگدی به چانه روح زد.
بم!
سر روح به سمت عقب پرتاب شد. کانگ جون پرید و محکم با پایش به سینه روح ضربه زد.
بم بم!
روح به روی زمین افتاد.
این روح مالی نیست.
روح، بدن شبح مانندی داشت، ولی او توانست دو بار لگدش را نثار روح کند.
گرچه، کانگجون احساس خوبی نداشت. روح واقعاً این همه ضعیف بود؟ امکان نداشت.
همان گونه که انتظار میرفت.
سووک!
روح بلند شد و نگاه ترسناکی به کانگجون انداخت.
یا خود خدا!
لباسهای سفید، حالا سیاه شده بودند. موهای مرتب روح حالا بهطرز فجیعی به هم ریخته شده بودند. ولی همهش همین بود؟ چشمانش به رنگ قرمز در آمدند و خون جلوی چشمانش را گرفته بود.
بئوندووک!
خون کمکم از موهای روح جاری شد.
ای وای! لعنتی!
کانگ جون با ترس به عقب رفت.
ا-الفرار!
ناگهان، بازوهای روح دراز شده بودند و گلوی کانگجون را گرفتند.
وک!
روح گلوی کانگجون را گرفته بود و او را در هوا نگه داشته بود.
آخ!
او نمیتوانست نفس بکشد. کانگجون جان میداد که از شر دستان روح خلاص شود ولی بهنظر میآمد که از فولاد ساخته شدهاند.
«کی کی کی کی. غزل خدافظی رو بخون.»
روح یکی از دستانش را برداشت و یک چاقو بیرون کشید.
اوه! گاوم زایید!
او اشتباه کرد. وقتی که به او گفته شد باید اتاق را ترک میکرد.
کانگجون میتوانست بفهمد چرا مردم از روح میترسند. ولی الآن دیگر اهمیتی نداشت.
کانگ جون بدنش را تکان داد در حالی که در هوا معلق بود، دوباره جان گرفت و توانست از این فرصت استفاده کند تا به سر روح لگد بزند.
بم بم!
بدن روح کمی تلو تلو خورد. در آن زمان، دستی که گردن کانگجون را گرفته بود ضعیف شد.
کانگجون فرصت را غنیمت شمرد و با سرعت، خود را از شر دستان روح خلاص کرد، و با سرعتی به مانند گلوله به سراغ در رفت.
باید بزنم به چاک.
زمانی که روح به دنبال او افتاده است میخواهد به کجا فرار کند؟ کانگجون به صورت غریزی به سوی اتاق 406 رفت.
اگر وارد آنجا میشد دیگر جایش امن بود. او دلیل را نمیدانست. ولی حالا وقت فکر کردن به دلیلش نبود. بعداً به چنین قضایایی فکر میکرد.
تادادادا!
کانگجون آشفته به سمت راهرو دوید و به جلوی در اتاق 406 رسید. او در را باز کرد و غیر ارادی صورت خود را برگرداند.
سووک.
روحی که در آخر راهرو بود در یک چشم به هم زدن جلوی کانگجون قرار داشت. آن سرعت خارق العاده، بهنظر میآمد که تلپورت است.
اووف!
به مانند صحنه های به یاد ماندنی فیلم ترسناک بود. کانگجون به سرعت باد وارد اتاق شد و در را بست.
کوانگ!
او فوراً در را بست و نفس عمیقی کشید.
یا خود خدا! روح واقعی بود.
به علاوه، کاشف به عمل آمد که روح دشمن است. روحی که سعی داشت کانگجون را بکشد.
کوانگ کوانگ کوانگ!
یک چیزی وحشیانه در را میزد. مشخصاً کار روح بود. کانگجون درون اتاق از تعجب جا خورد.
کوانگ کوانگ کوانگ کوانگ!
انگار که چیزی نمانده بود در اتاق بشکند. کانگجون با یک چهره نگران به در نگاه می کرد.
جلل خالق. چرا روح نمیاد داخل؟
دلیلی وجود نداشت که روح در را بشکند. او میتوانست مستقیم از در رد شود. ولی روح وارد نشد و به در زدن ادامه میداد.
تق تق!
به علاوه، در زدن ها خیلی آرام تر بهنظر می رسیدن.
«ببخشید. فقط یه لحظه. میشه در رو باز کنی؟»
اصلاً خبری از روح بازی نبود. روح با صدایی زیبا از او خواست که در را باز کند.
یک صدای خوشایند. صدا آنقدر زیبا بود که ناخواسته تقریباً در را باز کرد.
ولی کانگجون تسلیم نشد. ضمیر نیمه خودآگاهش علامت های خطر را میفرستاد! او نمیتوانست در را باز کند مهم نیست چه اتفاقی بیوفتد.
و دروازه رویاهای تهی زمانی که به خواب برود باز میشود. پس برای این بود که بتواند زنده بماند! اگر دروازه رویاهای تهی باز شود روح از آنجا فرار خواهد کرد؟
تق! تق!
«فقط یه لحظه. لطفاً باز کن.»
صدایش بهطور مداوم شنیده میشد. کانگجون جلوی گوش های خود را گرفت و روی تخت دراز کشید.
باید بخوابم. باید همین الآن کپهی مرگم رو بذارم.
گرچه، خوابیدن با مزاحمت روح، کار آسانی نبود. او نمیتوانست بخوابد آن هم زمانی که میدانست روح جلوی در اتاقش است.
در عین حال، به دراز کشیدن زیر لحاف تخت ادامه داد. در بعضی مواقع، او به سختی میتوانست چشم روی هم بگذارد.
و سپس صدای رویایی شنیده می شد.
[دروازه رویاهای تهی باز شد.]
[شما وارد جهان رویاهای تهی شدید.]