فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 16

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 16: توانایی پول در آوردن

لحظه‌ای که کانگ‌جون فریاد زد، افرادی که در نزدیکی راه می رفتند ایستادند انگار که رعد‌‌ و برق به آنها اصابت کرده است. در آن زمان، نگاهشان به کانگ‌جون و ظرف های تئوک‌بوکی‌ که در جلوی او قرار داشت خیره بود.

این پایانش نبود،‌ بعضی از آنها طبیعتاً کم کم به سمت ظرف های تئوک‌بوکی حرکت کردند.

«باید اونجا تئوک‌بوکی بخوریم؟»

«آره. یهویی دلم هوس تئوک‌بوکی کرد.»

«به به! بدجور خوشمزه می زنن.»

روی هم ده نفر بودند. به‌نظر می آمد تسخیر شده‌اند، زمانی که بقیه‌ مردم می گذشتن انگار که اتفاقی نیفتاده است.

این کار من بود!

در حقیقت، کانگ‌جون فقط می‌خواست قدرت باف را امتحان کند.

گرچه ده نفر با هم در یک گروه آمدند اما مشخص بود که باف، قدرت آنی نیرومندتری در مقایسه با جذب مشتری ها داشت.

اگر کانگ‌جون فریاد می زد، مشتری های بیشتری به آنجا می آمدند. ولی کانگ‌جون قصد انجام چنین کاری را نداشت. او فقط سعی کرد مهارت مدیریتی خود را امتحان کند.

«خوب خوردم. انشاالله زیاد فروش کنی.»

«بله، مشتری-نیم. لطفاً بازم تشریف بیارین.»

کانگ‌جون پول غذا را داد و مغازه تئوک‌بوکی را ترک کرد. کانگ‌جون از آنجا رفت ولی مشتری های بیشتری به مغازه می رفتند. و آجوما به دلیل مشتری های زیادی که می آمدند، به کل کانگ‌جون را فراموش کرد. او با خود فکر می‌کرد که این اتفاق در اثر خوش شانسی است.

«دو ظرف تئوک‌بوکی بیار اینجا.»

«بله. مشتری-نیم.»

«یه ظرف کوچیک سوندائه لطفاً. دست بجونبونین!»

«بله، هوهو! فقط چند دقیقه منتظر بمونین.»

او سخت کار می کرد تا غذاها را به مشتری ها برساند.

در همین حین، کانگ‌جون به سوی طبقه دوم کافی شاپ در سمت مخالف حرکت کرد. کانگ‌جون بر روی صندلی کنار پنجره با فنجان آمریکنو نشست و او را تماشا کرد.

مهارت جذب مشتری بیست دقیقه دوام آورد. به‌نظر می‌آمد که هر دقیقه به‌طور مداوم دو یا سه مشتری به آنجا می‌رفتند.

کانگ‌جون وضعیت را نگاه کرد و به یک نکته بخصوص پِی برد.

تمام مشتری ها سفارش نمی دن. خیلی هاشون می ذارن می رن.

مهارت، مشتری‌ها را جذب می کرد، ولی اجباراً به این معنا نبود که آنها سفارش می‌دهند. تمام کاری که می‌کرد جلب توجه مشتری ها بود. ولی حتی این هم بزرگ به حساب می‌آمد. اگر منو سطح متوسطی داشت، آن موقع هیچ وقت با شکست مواجه نمی‌شد.

اگه چیزای خوشمزه تری اونجا بود، مردم بیشتر سفارش می دادن. مشتری های همیشگی هم بیشتر می شدن.

مشتری‌ها ها جذب می‌شدند تا موقعی که دوام مهارت به پایان رسید.

کانگ‌جون تمام کافه‌اش را خورد ولی بازهم به بررسی مغازه تئوک‌بوکی فروشی ادامه داد. جای تعجب نداشت، مردم از کنار مغازه رد می شدند.

کانگ یونگ‌چا هنوز با درست کردن غذای مشتری هایی که سفارش داده بودند سرش شلوغ بود. گرچه، دیگر خبری از مشتری های جدید نبود. بعد از بیست دقیقه، مغازه به حالت اولش برگشت. هنوز مغازه به‌طور موقت شلوغ بود پس صورت آجوما خیلی از قبل شادتر بود.

مهارت فقط تا موقعی که محدودیت زمانیش تموم نشده تاثیر داره.

کانگ‌جون از کافی‌شاپ رفت. دیگر به مغازه تئوک‌بوکی فروشی کانگ یونگ‌چا علاقه‌ای نداشت. او به کار و بار بقیه مردم اهمیتی نمی داد.

حالا باید وسیله‌ای پیدا کنم که بشه باهاش پول در آورد.

قصد اولیه‌ش پیدا کردن شغل پاره وقت بود ولی مهارت مدیریتی قصدش را تغییر داد.

در حال حاضر به مقدار 1332821 وون در حساب بانکی خود پول داشت. صاحب مغازه خواربار فروشی، امروز پولی که قرض گرفته بود را به حسابش واریز کرد.

او باید 180000 وون برای اجاره اتاق 413 می داد. قبل‌تر پیش پرداخت به اندازه 20000 وون داده بود.

پس کم و بیش 1150000 برای او باقی ماند. اگر خرج و مخارج زندگی را حساب می کرد، به‌طور تخمینی 800000 برایش باقی می ماند.

این پول حتی برای این‌که فروشنده دوره گرد شود هم کافی نبود. حداقل به چند صدهزار وون دیگر سرمایه نیاز داشت.

یه چیزی این وسط کمه.

کانگ‌جون به گُشیوون برگشت و با لپ تاپش به مغازه های خیابانی نگاه کرد. او به دلیل کار پاره وقت قبلی‌اش یک سری اطلاعات درمورد سوپرمارکت ها داشت.

خودشه

عنوان: به دست‌فروش مغازه خیابانی نیاز است!

نویسنده: اوه یونگ سیک / بیننده: 39

محتویات: مکان در بازار سنتی K است.

مردم زیادی در آنجا رفت و آمد دارند.

آیتم های ممنوع شده: میوه ها، سبزیجات، مخلفات غذایی، جلدهای تلفن همراه، اسباب بازی ها، لوازم و غیره.

صنایع موجود: لباس زیر، جوراب ها، تای یاکی و غیره.

هر روز: 40000 وون [پیش پرداخت]

هر ماه: جلسه مشورت (قیمت های خوبی پیشنهاد می شود)

شماره همراه: 0XX-38X-33XX

روشی بود که یک نفر می‌توانست جلو جلو اجاره طرف مقابل را پرداخت کند ولی گاهی اوقات، قرارداد بر اساس کار روزانه بود.

او از لیست آیتم های ممنوع شده نکته برداری کرد. به این معنا بود که رقابتی دیگر در همان نزدیکی بود. اگر چنین چیزهایی ندیده گرفته می شد، جنگی بر سر اعتبار موجود بوجود می آمد.

کار و بارهای باقی مانده اینها بودند: لباس زیر، جوراب ها و تای یاکی. یکم برای فروش تای یاکی در تابستان زود بود.

برای یک زن، موقعیت ناجوری ایجاد می شد که از یک مرد لباس زیر بخرد. البته، اگر از مهارت استفاده می کرد بعد زن ها گله‌ای به آنجا می آمدند تا لباس زیر از کانگ‌جون بخرند، ولی خجالت آور بود. حتی دانش آموزهای دبیرستانی دختر که قصد دارن پاره‌وقت کار کنن، سراغ چنین کاری نمی روند.

با فروش جوراب پیش می رم

کانگ‌جون چندین دفعه در بازار سنتی K بوده است، پس از فضای حاکم برآنجا خبردار بود. او می‌توانست از جذب مشتری ها به نفع خود استفاده کند تا افرادی که در آنجا رفت و آمد می‌کنند را جذب کند و پول خوبی به جیب بزند.

کانگ‌جون تصمیم خود را گرفت و زنگ زد.

«شما اوه یونگ سیک هستین؟»

-بله، خودمم.

«من پست شما رو دیدم و تصمیم گرفتم باهاتون تماس بگیرم. هنوز مغازه رو اجاره ندادین؟»

-نه هنوز. برای چند وقت می خوایش؟

«یه هفته از فردا هم شروع می کنم.»

-350000 وون برای ده روز، اگه امکانش هست...

پس 35000 وون برای هر روز برآورد می شد. کانگ‌جون قبل از جواب دادن یک لحظه به فکر فرو رفت.

«تصمیم گرفتم برم. لطفاً جاش رو بهم بگین.»

کانگ‌جون فوراً با اوه یونگ سیک قرارداد بست.

در حقیقت، مغازه در مکان خیلی خوبی قرار نداشت. در اصل، اون احتمالاً نمی توانست حتی 100000 وون جنس هم بفروشد. گرچه، کانگ‌جون می‌توانست افراد را در محدوده 40 متری خود جذب کند. اگر ضربه بحرانی بود پس به 80 متر هم می‌رسید به علاوه‌ی هنر جادویی ارتباط برقرار کردن!

اون از قبل مکانی را می‌شناخت که به صورت عمده جوراب می فروخت. کانگ‌جون راجع به منطقه اطلاعات جمع کرد.

کانگ‌جون جوراب بچه، جوراب بزرگسال، جوراب پیاده روی و غیره سفارش داد. او سفارش یک تحویل سریع برای فردا صبح را داد و سر شب به تخت رفت.

صبح روز بعد. کانگ‌جون به بازار سنتی K رفت.

9 صبح. اون جلوی مغازه منتظر سفارشش بود.

6 جعبه بزرگ بود. آنها با جوراب های گوناگون پر شده بودند. تمامی آنها 400000 وون ارزش داشت. حتی کسانی که در فروش کارکشته بودند هم فروختن آن همه در یک روز را کار آسانی نمی دانستند.

«یه جفت جوراب بزرگسال چقدر میشه؟»

«10000 وون برای هفت جفت.»

«قیمت جوراب پیاده روی چجوریاس؟»

«10000 وون برای چهار جفت! ارزون نمی دم؟»

«جوراب‌های بچه که اینجاست چی؟»

«پنج جفتش 3000 وون میشه!»

البته، که این به‌خاطر قدرت جذب مشتری ها بود.

[تمام افراد در محدوده 40 متری شما تحت تاثیر مهارت قرار خواهند گرفت.]

[بعضی از افرادی که در محدوده مهارت قرار دارند به محصولاتی که شما می فروشید علاقمند خواهند شد.]

[دوام 20 دقیقه]

بعضی از آنها بدون این‌که قیمت را بپرسند رفتند، بعضی هم بعد از پرسیدن قیمت ها رفتند.

کانگ‌جون هر 20 دقیقه که دوام مهارت به پایان می‌رسید از مهارت جذب مشتری ها استفاده می کرد.

دو ساعت گذشت.

او با استفاده از فرآیند معمولی، انرژی جادوی سیاهش را پر کرد. یک محدوده‌ای وجود داشت که آدم‌های زیادی در آن قرار داشتند، پس پیدا کردن هدف، کار راحتی بود.

بعد از مدتی.

[ضربه بحرانی نیز رخ داده است.]

[محدوده مهارت به 80 متر گسترش پیدا کرده است.]

[شما باف مهارت هنر ارتباط را برای ده دقیقه به‌دست آوردید.]

[زمانی که به حرف های شما گوش کنند افراد به خرید محصولاتی که می‌فروشید علاقه نشان خواهند داد.]

جان دلم! ضربه بحرانی!

او برای آن موقع لحظه شماری می کرد. او 6 امتیاز شانس خوب داشت، پس ضربه بحرانی هر دفعه ایجاد نمی شد. چطور می توانست از این ده دقیقه طلایی به نحو احسنت استفاده نکند؟

«یالا، جوراب های ارزون ارزون! جوراب های خشگل و مامانی! جوراب های پیاده روی! بیا یه نگاه بنداز، پشیمون نمیشی!»

کانگ‌جون با شور و شوق فریاد زد. افرادی که در نزدیکی بودند، کم‌کم به مغازه کانگ‌جون زل زدند. چشمانشان برق می زد.

مانند این بود که از مهارت متلک گفتن در بازی استفاده کنی. جای تعجب نداشت که مردم بر او هجوم بردند.

«مرد جوان! این جوراب های پیاده روی چقدرن؟»

«یه جفت 3000 وون. چهار جفت، 10000 وون.»

«یه جفت جوراب بزرگسال چقدره؟»

«2000 وون.»

کانگ‌جون با شور و شوق به مردم خوش آمد گفت.

فرآیند خرید کند بود، ولی کانگ‌جون به جمع کردن مردم ادامه داد و موفق شد در همان عصر 6 جعبه را بفروشد.

«هاهاها! همشون فروش رفتن!»

کانگ‌جون شاد و قبراق، دیگر نایی برایش نمانده بود ولی زمانی که به 6 جعبه خالی نگاه می‌کرد، احساس افتخار به او دست می‌داد. جعبه‌های پر از جوراب دیگر وجود نداشتند. آنها به پول تبدیل شده بودند و در جیب کانگ‌جون قرار داشتند.

1.26 میلیون وون.

با برآورد کردن ارزش اجناس و خرج و مخارج دیگر، او حدوداً 800000 وون به‌دست آورد. این فقط پول یک روز بود.

وقتی که او به صورت پاره وقت در مغازه خواربار فروشی کار می‌کرد، کانگ‌جون روزانه 50000 وون به‌دست می آورد. حالا 800000 وون به جیب زده بود.

هوهو، توی آینده می‌تونم بیشتر از این حرفا در بیارم.

زمانی که کانگ‌جون دستانش را مشت کرد، چشمانش می درخشیدند.

این فقط اول کاره.

کتاب‌های تصادفی