فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 24

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۲۴: تسخیر همه چیز (۴)

دختر سر خود را چرخاند.

او چشمانی درخشان داشت، لب‌هایش صورتی بودند و موهای دختر در برابر صورت تابناکش آویزان بودند.

دهان میونگ‌چئول و سانگ‌مین از تعجب باز ماند.

«وای! شگفت انگیزه!»

«ی-یه زن!»

الهه‌ای که به‌نظر می‌رسید از درون فیلم‌ها بیرون آمده باشد، درحال جوشاندن نودل در آشپزخانه بود. آن‌ها با ذهن‌هایی خالی آنجا ایستاده بودند و به‌نظر می‌رسید زمان برایشان متوقف شده باشد.

از طرف دیگر، کانگ‌جون با چهره‌ای گیج به زن خیره شده بود.

مشخصا آن زن، هایون بود. چرا هایون در سکوت مشغول جوشاندن نودل بود؟ شبح خود را در معرض دید قرار داده بود.

کانگ‌جون آنجا تنها نبود، پس نمی‌توانست با او صحبت کند. کانگ‌جون به سرعت دست هایون را گرفت و او را از آشپزخانه بیرون کشید.

«الان اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

«رامن درست می‌کنم.»

«این رو که خودم دیدم! چرا انقدر حماقت می‌کنی که خودت رو‌به بقیه نشون بدی؟»

هایون خندید.

«چه اشکالی داره. اونا که نمی‌دونن من شبح هستم.»

«ولی تو یه شبح هستی. باید مثل یه شبح آروم بمونی. اینجوری رفتار کردن فقط دردسر درست می‌کنه.»

هایون با چشمانی اشک‌آلود به حرف‌های کانگ‌جون واکنش نشان داد.

«خب که چی اگه من شبح باشم؟ چون شبح هستم باید خودم رو بچپونم توی اتاقم؟»

«از دیده شدن توسط بقیه که بهتره.»

«چرا؟ فکر می‌کنی به مردم آسیب می‌رسونم؟»

هیچ حرفی برای گفتن به ذهن کانگ‌جون نمی‌رسید.

هایون نمی‌خواست به کسی آسیب برساند، حتی زمانی که نفرت او را فرا گرفته بود. مهم‌تر از آن، او یک روح‌انتقام‌جو نبود. درضمن، تا زمانی که کانگ‌جون در خطر نبود، نیازی به استفاده از قدرت شبح نداشت.

کار هم دیگر از کار گذشته بود. هایون را درحال جوشاندن رامن در آشپزخانه دیده بودند.

«حوصلم توی اتاق سر رفته بود به همین خاطر رفتم توی آشپزخونه. تقصیر منه که رامن دیر درست می‌شه؟ هه!»

هایون زد زیر گریه و کانگ‌جون از این حرکت غافلگیر شد.

«مگه یه شبح می‌تونه غذا بخوره؟»

«اشباح خیلی با آدما فرقی ندارن. اگه بخوام می‌تونم مثل آدم‌های معمولی رامن درست کنم و راه برم. حتی اشباح هم احساسات دارن.»

کانگ‌جون آه کشید. صادقانه، نمی‌توانست بگوید که او کار اشتباهی انجام داده است. کانگ‌جون تا حدودی احساس شبح را درک می‌کرد.

«خیلی خب دیگه گریه نکن. اگه می‌خوای رامن بخور و برو پیاده روی. راستی، اشباح می‌تونن توی روز برن این طرف و اون طرف؟»

«این‌که اشباح فقط شب‌ها می‌تونن شکار کنن غلطه. ما می‌تونیم توی روز روشن هرجایی که بخوایم بریم. هرچند مثل انسان‌ها فرم مشخصی نداریم.»

«تو که فرم مشخصی داری!!»

«این هرروز فقط برای مدت زمان محدودی در دسترسه. ولی دیگه شامل من نمی‌شه.»

«نمی‌شه؟»

«محدودیت‌های من از بین رفتن. شگفت انگیزه.»

«چی؟ پس می‌تونی مثل آدم‌های عادی زندگی کنی؟»

«لحظه‌ای که من رو قبول کردی این‌جوری شد.»

این یعنی هایون پس از ملحق شدن به خاندان کانگ‌جون تغییر کرده بود. به زبان دیگر، قدرت رویاهای تهی به هایون توانایی‌های انسانی داده بود.

«امکان نداره! پس تو مثل یه آدم هستی؟»

«آره، ولی این فقط توی بخش مسکونی امکان پذیره.»

«منظورت چیه؟»

«بخش مسکونی دیگه. به محض این‌که پامو از طبقه چهارم بذارم بیرون، فرم خودم رو از دست می‌دم.»

«چرا این‌جوریه؟»

«نمی‌دونم. ولی تو باید به وضوح بدونی.»

«باید بدونم؟»

کانگ‌جون درموردش فکر کرد.

«احتمالا؟»

قلمرویی که کانگ‌جون در دی‌فنگ تصرف کرده بود شامل طبقه چهارم، یعنی بخش مسکونی می­شد. هایون می‌توانست در محدوده تحت تصرف کانگ‌جون مانند انسان­ها زندگی کند.

«واقعا اینجوریه؟ ولی این واقعا مسخرس!»

با این‌که فضای محدودی داشت، اما این هنوز هم به شبح این توانایی را می‌داد تا مانند یک انسان زندگی کند! اگر جلوی چشمش اتفاق نیفتاده بود اصلا باور نمی‌کرد.

از طرف دیگر، میونگ‌چئول و سانگ‌مین بالاخره از آشپزخانه بیرون آمدند تا دنبال کانگ‌جون و هایون بگردند.

وقتی کانگ‌جون و هایون را دیدند با تعجب فریاد زدند.

«کانگ‌جون! داری چی‌کار می‌کنی؟»

«کانگ‌جون هیونگ! چطوری همچین دو&ست دخ&ری پیدا کردی؟»

هر دو با لبخندی به پهنای صورت به سمت هایون دویدند.

«هاهاها! از دیدنتون خوشوقتم. من مدیر بخش مسکونی، وون میونگ‌چئول هستم. اگه می‌دونستم کانگ‌جون همچین دو&ست دخ&تر خوشگلی داره چیزهای بیشتری برای اتاق ۴۱۳ آماده می‌کردم. اگه در آینده چیزی لازم داشتین بهم خبر بدین.»

«هه‌هه! من سانگ‌مین هستم. دوست هیونگ کانگ‌جون... نه، من «دونگ‌سانگِ» (برادر کوچکتر) کانگ­جون هستم. آه، تو خیلی خوشگلی. اولش خیال کردم یه سلبریتی هستی.»

دو مرد عقل خود را از دست دادن بودند. زیبایی هایون این بلا را بر سرشان آورده بود. هایون به دو مرد خیره شد.

«دو&ست دخ&تر؟ من؟»

به زبان دیگر، آن‌ها مطمئن بودند که هایون دو&ست دخ+تر کانگ‌جون بود. هایون لبخندی فریبنده زد و سر تکان داد.

«از دیدنتون خوشوقتم. من هایون هستم.»

اما، کانگ‌جون به سرعت سر خود را تکان داد.

«نه. کدوم دو+ست دخ&تر... مزخرف نگید.»

یک شبح به عنوان دو&ست دخ&تر؟ این دیگر زیاده روی بود. هایون عضوی از خاندانش بود نه دوست دخت&رش.

اما میونگ‌چئول و سانگ مین حرف او را باور نکردند. هایون سر تکان داده بود پس تمام بود.

«اون واقعا دوست دخت&رشه، خیلی حسودیم شد!»

«وای! شگفت انگیزه! شگفت انگیزه!»

هر دو از حسادت دیوانه شده بودند.

«هق! باید بال سوخاری بگیرم. کانگ‌جون همچین دختر خوشگلی تور کرده! باید بال سوخاری بگیرم!»

«آه، واقعا حسودیم شد. حسودی! باشه! باید ازش بخوام من رو به دوستاش معرفی کنه.»

میونگ‌چئول و سانگ‌مین عزم خود را جزم کردند تا تاثیر خوبی روی هایون بگذارند، تا او را وادار کنند برایشان قرار جور کند.

در همین حین، هایون برای درست کردن رامن به سمت آشپزخانه به راه افتاد. سانگ‌مین سریع او را دنبال کرد.

«صبرکن! یه الهه مثل تو باید تا رامن درست میشه سر میز بشینه.»

«د-درسته. آب نباید به دست الهه بخوره.»

میونگ‌چئول و سانگ‌مین داوطلب شدند تا برده هایون باشند.

کانگ‌جون با خود فکر کرد این کار آن‌ها خنده دار است.

اگه هویت واقعی هایون رو بفهمن چیکار می‌کنن؟

«حتما شکه می‌شن.»

مهم نبود این را باور کنند یا نه.

به هر حال، هایون هویت خود را به خوبی مخفی کرده بود پس تصمیم گرفت نگرانش نباشد.

«باید سریع یه چیزی بخورم وگرنه دیرم می‌شه.»

او نیاز داشت امروز با جدیت پول در بیاورد. او توانایی درآمدزایی داشت، پس نباید در اینجا می‌ماند. او باید به قدری پول در می‌آورد تا بتواند یک خانه خوب بخرد.

فقط همین نبود. او حتی ساختمان دی‌فنگ را نیز می‌خرید.

کانگ‌جون به سرعت کاسه رامن خود را خورد و به سمت بازار به راه افتاد. پس از مدتی، به بازار رسید.

اما، یک نفر از قبل درحال فروش جوراب در محل او بود. آنجا مکانی بود که کانگ‌جون برایش قرارداد امضا کرده بود و هنوز هشت روز از قراردادش باقی مانده بود.

«اینجا چه خبره؟»

کانگ‌جون بلافاصله جلو رفت.

کتاب‌های تصادفی