پادشاه ابعادی
قسمت: 23
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۲۳: تسخیر همه چیز (۳)
کانگجون حدس میزد، هایون بهدست یک فرد بد کشته شده باشد، پس تصمیم گرفت به داستان کینه هایون گوش دهد.
«بهم بگو. چه کینهای داری؟»
«این... خدای من!»
بدن هایون ناگهان شروع به لرزیدن کرد و با چهرهای اشکآلود شروع به توضیح دادن کرد.
«خدای من! چرا این اتفاق داره میوفته...؟ واقعا باورم نمیشه.»
«چی؟»
او ناگهان چه میخواست بگوید؟ کانگجون نمیتوانست رفتار هایون را درک کند.
اما بعد، هایون بلند شد و با چهرهای آمیخته با احترام در برابر کانگجون تعظیم کرد.
«داری چیکار میکنی؟»
«واقعا ازت ممنونم. کینه من رها شد! هرگز این رو فراموش نمیکنم.»
کانگجون در جا خشک شد. معنی این کلمات پوچ چه بود؟ او ناجی هایون بود؟
«من کی آزادت کردم؟»
«تازه الان متوجه شدم. کینه همون زمانی آزاد شد که درموردش باهات صحبتکردم.»
«خوشحال شدم، ولی این به من ربطی نداره.»
«به هر حال درموردش فکر کن. تو دلیل رها شدن کینه من هستی.»
هایون با اعتمادبهنفس صحبت میکرد. کانگجون لحظهای که این حرف را شنید، به چیزی پی برد.
«یعنی حذف مانع اتاق ۴۱۳ روی هایون هم تاثیر گذاشته؟»
اینگونه بهنظر میرسید. قصد اصلی کانگجون این نبود، اما بهنظر میرسید که موفق شده است تا کینه هایون را از بین ببرد.
«حالا که بهش فکر میکنم، ممکنه دیشب کینه تو رو آزاد کرده باشم. فقط تو رو از کینه رها کردم، کار خاصی نبود!»
هایون درحالی که اشک از صورتش پایین میچکید گفت:
«نه. این دو جدایی ناپذیر هستن. بخاطر این کینه، هرگز نمیتونستم از این محدودیتها رها بشم. در اصل من دنبال انتقام بودم و این من رو بد کرده بود... من هرگز نمیتونستم خودمو از شر این احساسات خلاص کنم»
«ولی چرا اون احساسات از بین رفتن؟»
«نمیدونم. درک کردنش برام مشکله ولی حالا دیگه آزادم. دیگه هیچ چیز توی ذهنم باقی نمونده. آره، معنیش این نیست که انتقامجویی من از بین رفته؟ احساسات پیچیده من دیگه از بین رفتن. واقعا احساس آزادی میکنم.»
«این عالیه. حالا دیگه میتونی با خیال راحت بری اون دنیا.»
«اگه برم اون دنیا چطور میتونم لطف تو رو جبران کنم؟ من بهت کمک میکنم.»
«کمکم میکنی؟»
«درست نمیدونم، ولی غریزه من بهم میگه تو به دو دنیای واقعیت و خیال دسترسی داری! اگه اجازه بدی من میتونم توی دو دنیا دنبالت کنم.»
کانگجون از شنیدن این حرف غافلگیر شد. هایون این را از کجا میدانست؟ یک شبح از راز کانگجون سر در آورده بود!
سپس کانگجون ناگهان زد زیر خنده.
«آه، درسته. مگه اون یه شبح نیست؟»
کانگجون پس از کمی فکر کردن سر تکان داد.
«ولی واقعا میتونی وارد دنیای رویاهای تهی بشی؟»
«احتمالا. ولی احتمالا توی این دنیا بیشتر به من احتیاج داری. من در زمان خواب ازت محافظت میکنم.»
«!»
درست بود. حتی اگر اتاق ۴۰۶ منطقه امن نام داشت، او اصلا احساس آرامش نمیکرد. برای مثال، ممکن بود ساختمان بخاطر بلایای طبیعی تخریب شود. اگر هایون از او محافظت میکرد، کانگجون در همچین شرایطهایی تحت حفاظت بود.
«لطفا من رو قبول کن. من اصلا ضعیف نیستم. کمک خوبی میشم.»
«همم.»
کانگجون برای مدتی در افکارش غرق شد.
هایون یک شبح بود، اما او دیگر از این موضوع ترسی نداشت. وقتی انقدر مشتاقانه پیشنهاد کمک میکرد، دلیلی برای رد کردن آن وجود داشت؟
ممکنه بتونم شبح رو مثل هیولاها به عنوان زیردست احضار کنم.
کانگجون تصمیم خود را گرفت و سر تکان داد.
«باشه. قبول میکنم.»
هایون با لبخندی خیره کننده پاسخ داد:
«ممنونم. حتما لطفت رو جبران میکنم.»
کانگجون غافلگیر شد. با وجود اینکه میدانست او یک شبح است، قلبش با دیدن لبخند او به تپش در آمد. او لبخندی کشنده داشت. مجبور بود جلوی خود را برای بو&سه زدن بر روی لبهایش بگیرد.
دیوانه!
خب، اهمیتی نداشت. حتی اگر کینهاش از بین رفته باشد، او هنوز هم یک شبح بود!
او دلباخته یک شبح نمیشد. به هیچوجه! او وضعیت ذهنی خود را بازیابی کرد.
کانگجون چهرهای ناراضی به هایون گفت:
«در آینده اینجوری لبخند نزن.»
«چرا؟»
«چون من میگم. به هرحال، جلوی من لبخند نزن.»
«من باز هم لبخند میزنم. از عمق وجودم هم لبخند میزنم.»
هایون صورت خود را به کانگجون نزدیک کرد. کانگجون سر خود را چرخاند.
خطرناکه.
سپس پیامی در برابر کانگجون پدیدار شد.
]هایون به خاندان شما پیوست.[
]مهارت احضار هایون خلق شد.]
یه مهارت. اون هم یه مهارت با اسم خیلی عجیب.
«احضار هایون؟»
او به خاندان او پیوسته بود و حتی مهارت احضار او را پیدا کرده بود؟
احضار هایون
-شما میتوانید هایون را به یک مکان مشخص احضار کنید.
-۵ انرژی جادوی سیاه مصرف میشود.
-احضار هایون به میدان مجازات، میدان نبرد و دنیای رویاهای تهی امکان پذیر است.
«باورم نمیشه! این واقعیه.»
همانگونه بود که هایون گفته بود. کانگجون دیگر قادر بود او را به دنیای رویاهای تهی فرابخواند.
او همچنین در میدان نبرد و مجازات نیز قابل دسترس بود. زمانی که با حریفی قدرتمندتر از خود روبرو میشد بهدرد کانگجون میخورد.
کانگجون به هایون خیره شد و گفت:
«راستی، من گفتم به داستانت گوش میکنم. تو چطوری مردی؟»
کینه برطرف شده بود، اما او هنوز درمورد داستان او کنجکاو بود. هایون اخم کرد و سر خود را تکان داد.
«اصلا یادم نمیاد.»
«منظورت چیه؟»
«در اصل، اون روزِ خیلی دردناکی بود، ولی حالا هیچ خاطرهای ازش ندارم. نمیدونم چرا مردم.»
این غیرممکن نبود. خاطرات به همراه کینه ناپدید شده بودند.
«بدون شک، برای خودش هم بهتره که ندونه چه اتفاقی افتاده. به یاد آوردنش خیلی دردناکه.»
هایون کانگجون را تماشا کرد و گفت:
«من میتونم از این اتاق استفاده کنم؟»
کانگجون سر تکان داد.
«معلومه. از حالا این اتاق مال توئه.»
«ممنونم.»
با وجود اینکه دیگر کینهای نداشت، هایون در اتاق ۴۱۳ راحتتر بهنظر میرسید. به هر حال، او تنها به این دلیل برای اتاق ۴۱۳ قرارداد امضا کرده بود تا بتواند در آن سربازخانه بسازد.
«درسته، مرکز تحقیقات. باید ببینم اتاق ۴۰۱ خالیه یا نه!»
اگر یک موسسه تحقیقاتی میساخت سربازهایش قویتر میشدند.
کانگجون اتاق ۴۱۳ را ترک کرد و مستقیم به دفتر مدیریت رفت. اما وون میونگچول در آنجا حضور نداشت.
«این وقت صبح کجا رفته؟»
کانگجون به آشپزخانه رفت، اما آنجا هم نبود. سپس صدای مردانهای را نزدیک پلهها شنید.
«شبحهنوز اونجاست؟»
«نمیدونم.»
«هیونگ، برو یه نگاه بنداز. کانگجون-هیونگ ممکنه تا حالا مرده باشه.»
«د-دیوونه. باید زنگ بزنیم پلیس بیاد.»
«پلیس فکر نمیکنه ما دیوونهایم؟»
«لعنتی! چرا اونا به شبح باور ندارن؟ سانگمین، فکر کنم باید بیخیال مدیریت اینجا بشم.»
«یه مجتمع مسکونی دیگه پیدا میکنم. ببین! شبها حتی میترسم برم بشاشم.»
صدای آشنا کسی نبود جز مدیر میونگچول و کارمند اتاق کامپیوتر سانگمین. هر دو با چهرههایی گرفته صحبت میکردند. سپس چشمانشان با دیدن کانگجون گشاد شد.
«اِه؟ کانگجون. تو زندهای؟!!!»
«کانگجون هیونگ! سالمی؟»
کانگجون تعجب کرده بود.
«منظورتون چیه؟»
حالت چهره میونگچول و سانگمین تغییر کرد.
«ندیدی شبح جلوی در اتاقت وایساده بود؟»
«من دیدمش، کانگجون هیونگ. یه شبح مونث با لباس سیاه! تمام شب جلوی در اتاقت وایساده بود.»
کانگجون خندید. چون دیشب هایون را دیده بودند، ماننده بچهها رفتار میکردند.
«یه شبح؟ من که چیزی ندیدم. ببینید، شبح الان کجاست؟»
کانگجون به اتاق ۴۰۶ اشاره کرد. میونگچول و سانگمین چهرههایی ناراحت به خود گرفتند.
«شاید رفته تو اتاق؟»
«درسته. احتمالا توی اتاق هیونگه.»
کانگجون درب اتاق ۴۰۶ را باز کرد و داخلش را به آنها نشان داد.
«اِه؟ واقعا اونجا نیست؟»
«پس شبح کوش؟»
«این دیگه داره خسته کننده میشه، پس من میرم رامن درست کنم. اول صبحه و منم گشنمه.»
کانگجون با آنها به سمت آشپزخانه رفت. اما پیش از آنها یک نفر درحال جوشاندن نودل بود.
موهایی صاف که روی شانههایش ریخته بود و پاهایی بلند که از زیر لباس کوتاه خودنمایی میکردند.
تنها پشت زن در دید بود اما بدون شک او یک الهه بود.
کتابهای تصادفی
