فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 26

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲۶: میدان نبرد (‏۱)

چو سانگ جین از حرف‌های کانگ‌جون وحشت کرد.

«آه!!! این واقعا خودشه!»

بلافاصله مات و مبهوت ماند…

یک مرد واقعا سرسخت! او ترجیح می‌داد یک روح را ملاقات کند تا آن‌که او را دوباره ببیند! انسانی که تمایل داشت حتی بیشتر از ارواح، از او دوری کند.

وقتی که سانگ‌جین به حوادث چند روز گذشته فکر می‌کرد، پاهایش می‌لرزید و با سختی توان ایستادن داشت.

آن،‌ یک رویا یا حتی واقعیت نبود. او به وضوح آن را به‌خاطر داشت، مهم نبود که چقدر احمقانه به‌نظر می‌رسید. بدنش به روشنی آن را به یاد داشت. درد شکسته شدن انگشت‌هایش، یکی پس از دیگری و در آخر، آن لحظه‌ی دردناک مردن...

یک توهم! او نمی‌خواست دوباره آن توهمات مخوف را تحمل و تجربه کند! ولی نه، شاید این‌بار خیالی درکار نبود و واقعیت بود.

«آآآه!»

همانطور که به کانگ‌جون خیره شده بود و چشمانش مثل دیوانه‌ها می‌لرزید، سپس او فورا ۹۰ درجه خم شد و فریاد زد.

«ه-هیونگ-نیم! من به‌خاطر گناهانم مستحق مرگم. یکی از کسایی که می‌شناختم از من خواست تا برای بدست آوردن یه‌کم پول بیام اینجا.»

«...»

«را-راست میگم! من نمی‌دونستم که شما هم قراره اینجا باشین. لطفا منو ببخشید!»

سانگ‌جین از آن زمان به یک کارائوکه‌ی دیگر نقل مکان کرده بود. فقط یک دلیل وجود داشت. که او از برخورد دوباره با کانگ‌جون می‌ترسید. هرگز خیالش را هم نمی‌کرد که کانگ‌جون را دوباره در این مکان ملاقات کند. سانگ‌جین واقعا بد شانس بود.

سپس کانگ‌جون، یه نگاهی به سانگ‌جین انداخت و گفت:

«باید زندگی بهتر از اینا رو داشته باشی. وارد دسته‌هایی نشو که کارشون ترسوندن مردمه...»

«ب-بله، هیونگ نیم. من زندگی بهتری درست میکنم!»

«حالا که اینو فهمیدی، همین الان ازش دست بردار.»

«بله، هیونگ نیم. همین‌ کارو می‌کنم.»

سانگ‌جین با تمام وجود به حرف‌های کانگ‌جون گوش داد. و بلافاصله از پا افتاد، به‌طوری که انگار هیچ انرژی‌ای برایش باقی نمانده بود.

طبیعی بود. چرا که کانگ‌جون تا ذره‌ی آخر انرژیش را جذب کرده بود. با تشکر از او، حالا چهار امتیاز از انرژی جادوی سیاه داشت.

کافی بود. کانگ‌جون انرژی جادویی را از سانگ‌جین به خود جذب کرده بود. هر بار که با آدم‌های بد مواجه می‌شد، برای جذب انرژی تردید نمی‌کرد.

این روش بدست آوردن انرژی جادوییش بود.. و از اون برعلیه افراد خوب استفاده نمی‌کرد.

کسی نمی‌تونه به این راحتی خودش رو تغییر بده. با وجود دریافت میدان مجازات، سانگ‌جین کسی نبود که بتواند یک شبه فرد خوبی شود.

کانگ‌جون دیگر علاقه‌ای به چو سانگ‌جین نداشت. به علاوه، او نمی‌خواست با گروه لی بونگ‌چول بجنگد. معمولا کانگ‌جون از آن‌ها می‌ترسید , اما حالا چیزی بجز یک‌مشت ولگرد در حال پرواز نبودند .

«باید به سرعت، شروع به فروش کنم. همین امروز ۱.۵ میلیون وون در بیارم.»

در همین حال، بونگ‌چول وقتی دید سانگ‌جین در مقابل کانگ‌جون خود را خار و ذلیل کرده، شوکه شد. برای دیگران هم همین طور بود.

رئیس گروهه سانگ‌جین، سئونگ‌جیل، شانه‌های او را گرفت.

«چو سانگ‌جین! دیوونه شدی؟»

«سئونگ‌جیل هیونگ‌نیم، من می‌کشم عقب. هیونگ‌نیم، شما هم باید مراقب باشی.»

«چی داری میگی؟»

«متاسفم، فقط همین‌قدر از دستم بر میاد.»

به سرعت از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد. خرامان خرامان و با سرعت بیرون رفت، حتی به پشت سر خود هم نگاهی نکرد و فقط محو شد.

«واقعا دیوونه شده؟»

او نمی‌توانست رفتار چو سانگ‌جین را درک کند. علاوه بر این، او خم شده بود و آن شخص را هیونگ‌نیم صدا می‌زد. اما اتفاقی از آن عجیب‌تر هم رخ داد. لی بیونگ - چول که در مقابل کانگ‌جون ایستاده بود به معنای واقعی کلمه روی زمین افتاد.

«چرا اینقدر سر گیجه گرفتم؟»

«آه! یه دفعه پام گرفت...»

هنگامی که به لی بونگ-چول و افرادش خیره شد شعله‌های آتش در چشمان سئون‌جیل زبانه کشید.

«ای حر&ومزاده! باهاشون چیکار کردی؟»

«فقط تعداد کمی از شما وجود داره. خیلی خوبه. خوشحالم که مقاومت کردی.»

«مقاومت کردم؟»

«اما خب می‌دونی، الان قراره یه اتفاق ترسناک برات بیوفته.»

کانگ‌جون لبخند سردی به سئون‌جیل زد.

اون انرژی بونگ‌چول و افرادش را جذب کرده بود پس همه به زمین افتاده بودند.

سئونگ‌جیل تنها کسی بود که حالش خوب بود.

[‏ هدف مقاومت کرده‌است.]

[آيا علاقه‌ای به باز کردن میدان نبرد دارید؟ بله\خیر]

این بدان معنا بود که هوانگ سانگ‌جیل قابلیت‌های رزمی قابل‌توجهی دارد.

این نبرد اجتناب‌ناپذیر بود.

«بله! میدان نبرد رو باز کن.»

کانگ‌جون در حالی که به سانگ‌جیل نگاه می‌کرد فریاد کشید.

سوووووو

فضای اطراف آن‌ها شروع به تغییر شکل داد.

[‏ میدان نبرد باز است ]

[‏ ۱ انرژی جادویی سیاه مصرف شد.]

بر خلاف چو سانگ‌جین، هوانگ سانگ‌جیل بدنی تنومند داشت و به خوبی مبارزه می‌کرد.

او یک دفتر خدمات کوچک داشت که کارهای پر منفعت انجام می‌داد. چیزهایی مانند خدمات تخریب، اخراج اجباری، جمع‌آوری بدهی غیرقانونی و رسیدگی به اختلافات کوچک در بازار مانند امروز وجود داشت.

در درخواست اصلی لی بونگ چول، او کار را تمام می‌کرد و تا حالا برگشته بود. اوضاع عجیب شده بود.

«اینجا کجاست؟»

یه فضای تاریک. با این همه می‌توانست جلوی خود را به وضوح ببیند.

جوانی با موهای نقره‌ای. موهایش مثل باد در حال حرکت بود و نور سردی که از چشمانش بیرون می‌آمد.

بدن سانگ‌جیل از نگرانی لرزید .

«ای حر&ومزاده! داری چی‌کار می‌کنی؟ اینجا کجاست؟»

«اینجا؟ اینجا محلی که جونت رو داخلش از دست میدی.»

این اولین باری بود کانگ‌جون از میدان نبرد استفاده می‌کرد.

محدودیت زمانی پنج دقیقه بود. اگر او در این مدت برنده نمی‌شد، شکست می‌خورد. و بعد انرژی جادوی سیاه کانگ‌جون به هوانگ سانگ‌جیل ‏داده می‌شد.

بنابراین، او مجبور بود که به هر قیمتی پیروز شود.

[‏شما می‌توانید خانواده خود را به میدان نبرد احضار کنید.]

[‏موجود برای احضار]

پیاده‌نظام راشین : 2

کماندار راشین: ۱

هایون

او قبلا می‌دانست هایون می‌تواند احضار شود، اما او چیزی درباره موجودات رویاهای تهی نمی‌دانست. احضار کردن راشین‌‌ها فقط یک انرژی جادوی سیاه مصرف خواهد کرد، در حالی که هایون پنج انرژی مصرف می‌کرد. اما حالا وقتش نبود که انرژی جادوییش را ذخیره کند. او به یک پیروزی بدون قید و شرط نیاز داشت.

«احضار همه!»

راشین‌‌ها درست در جلوی کانگ‌جون ظاهر شدند.

«که‌که‌که‌که!»

«کیهیهیهیهی!»

پیاده‌نظام راشین‌ها با چماق مسلح بودند در حالی که کماندار یک کمان داشت.

ولی تنها آنها نبودند.

دختری با لباس سفید و موهای مشکی.

سووو

هایون مثل همیشه ژست ‌گرفت. اما هوانگ که به او خیره شده بود , وحشت زده شد .

نیازی نبود که کانگ‌جون به هایون دلیل احضار شدنش را توضیح دهد. وقتی وارد میدان جنگ شد، احساسات تلخش، دوباره سراغش آمدند.

البته، هدف هوانگ سانگ‌جیل بود، تنها وارد شدن به این محل باعث عصبی شدن هایون شد.

در این لحظه هوانگ سانگ‌جیل

«هرگز نمی‌بخشمت!»

«هرگز نمی‌بخشمت!»

موهای هایون وحشی شد و لباس‌هایش تغییر رنگ دادند. سپس چشمانش سرخ شد.

«هاآآآآ!»

هوانگ سانگ‌جیل با ترس به عقب رفت.

سیووو~بااام!

در این میان، چیزی از ناکجا به بیرون پرواز کرد و در ران پایش جای گرفت. درد یک چیز تیز در گوشت پای او؟

«آه! ی-یه تیر...؟»

هوانگ سانگ‌جیل در وضعیت عادی نبود.

یک شبح ناگهان ظاهر شد! و یک هیولای سر موشی، با یه کمان به او شلیک کرد.

اینجا کجا بود؟ چه خبر شده بود؟

«آه!!!»

هوانگ سانگ‌جیل حتی نتوانست مقاومت کند و فوراً شروع به فرار کرد.

کتاب‌های تصادفی