فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 51

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 51: قیام ماه سرخ(1)

صبح روز بعد ساعت 6:30.

کانگ­جون از رویاهای تهی بیدار شد و بلافاصله دوش گرفت.

سوآآآه

اگر در آینه­ی قدی خود را تماشا می­کرد یک مرد با ماهیچه­هایی عالی می­دید.

«هوهو، دو سطح به‌دست آوردم به همین خاطر بدنم احساس سرزندگی می‌کنه.»

یک وان مرمر، یک حوضچه طلایی و حتی یک سونای کوچک در کنار حمام قرار داشت.

سرویس بهداشتی به تنهایی پنج یا شش برابر اتاقش در بخش مسکونی دی­فنگ بود.

او در گذشته حتی تصور همچین زندگی لاکچری را نیز نمی­کرد.

«پول داشتن واقعا چیز خوبیه.»

تغییر ناگهانی سبک زندگی­اش کمی عجیب بود اما کانگ­جون تصمیم گرفت آن را بپذیرد.

این یک هدیه نبود، بلکه آن را توسط رویاهای تهی به‌دست آورده بود.

دلیلی نداشت احساس عجیبی نسبت به آن داشته باشد. او برای جونگ کوانگ‌هیون هم احساس تاسف نمی­کرد.

کانگ­جون او را شکست داده و پیروز شده بود. این منفعت پیروز شدن بود.

اگرنه، ناعادلانه بود اگر خودش به جای او شکست می­خورد. البته، کانگ­جون به شکست فکر نمی‌کرد.

پیروزی بی‌قید و شرط!

او تبدیل به قدرتمندترین پادشاه می­شد و تمام 100 ماموریت را به سلامت پشت سر می­گذاشت.

بعد از دوش گرفتن، کانگ­جون به اتاق نشیمن رفت و لباس راحتی پوشید.

تک تک تک تک! تق تق تق تق!

هایون درحال پختن چیزی در آشپزخانه بود.

«اون رو بده به من، کلت.»

«چشم، هایون‌نیم.»

کلت نقش دستیار هایون را بازی می­کرد.

آن­ها شبیه انسان­های عادی به نظر می‌رسیدند، اما در واقعیت شبح بودند.

هر دوی آن­ها در قلمروی کانگ­جون می‌توانستند تبدیل به انسان شوند.

اما، کانگ­جون از این موضوع خوشحال بود. با وجود اینکه آن­ها اشباحی بودند که به انسان بودن تظاهر می­کردند، دیدن افراد دیگر در این خانه بزرگ حس خوبی داشت.

امروز بازار تعطیل بود که ماهی یکبار اتفاق می­افتاد. این روز تعطیل کانگ‌جون نیز محسوب می­شد.

کانگ­جون به این فکر می­کرد که چه کار کند، اما ناگهان چشمش به تلویزیون افتاد.

«امروز با داستان موفقیت نابغه بازار سهام همراهتون هستم! من امروز در کنار یو سونگ­هوان هستم که تبدیل به یک افسانه شده. آقای یو سونگ‌هوان‌نیم! لطفا به سهامداران و سرمایه گذاران بیننده این برنامه یه پیام بدین.»

«در ابتدا باید بگم بازار سرمایه بیشتر از اون که جایی برای یک شبه به عرش رسیدن باشه یه بازی بقاس. حریص نباشید و اصول اولیه رو رعایت کنید. اگه زنده بمونید شانسی برای موفقیت دارید.»

مرد نگاهی سرد از خود به نمایش گذاشت و گویی حتی اگر به او کارد می‌زدی خونش در نمی­آمد. او یو سونگ‌هوان بود.

او بیش از 100 میلیون در بازار سرمایه کسب کرده و با آن ساختمان خریده بود.

«هاهاها! قطعا همینطوره. توی بازار سرمایه بقا خیلی مهمه. و همینطور تکیه به اصول اولیه! راستی، آقای یو سونگ‌هوان، منظورتون از اصول اولیه چیه؟»

«معلومه، باید مطالعه کنید. بازار سرمایه یک هنر جامعه که دانش­های اقتصادی مختلف رو ترکیب می‌کنه. اگه دنبال یادگیری اصول هستید یه سر به گروه "صحنه افسانه­ها” بزنید. ما هر هفته یک جلسه مشاوره سرمایه گذاری برگزار می‌کنیم.»

«خب، همگی شنیدید؟ این فرصت برای مشاوره گرفتن از یو سونگ­هوان از "صحنه افسانه­ها" رو از دست ندین.»

برنامه به پایان رسید.

«اون حتی یه سلبریتی هم نیست.»

چشمان یو سونگ­هوان مانند افعی بی‌روح بودند.

او حسی مانند یک کفتار از خود بروز می­داد.

کانگ­جون روی مبل نشست و با تلفن هوشمند خود، یو سونگ­‌هوان را جستجو کرد.

ظاهر سرد و تیز! مردی که حقیقتا تمام رفتارهای خود را کنترل می­کرد! یک سرمایه گذار هوشیار!

او خوشتیپ بود و محبوبیت زیادی کسب کرده بود، افراد زیادی برای یادگیری فوت و فن­های او به صحنه افسانه­ها می­رفتند.

و افراد زیادی ادعا می­کردند توصیه­های او باعث موفقیت آن­ها در بازار سرمایه شده است.

«یه آدم واقعا عالی.»

اگر جونگ کوانگ­هیون گلی بود که در گلخانه رشد کرده باشد، یو سونگ­هوان یک ثروتمند خودساخته بود.

علاوه بر این، او یک پادشاه نیز بود!

او ممکن بود یک دشمن قدرتمند باشد. یک پادشاه بی­نقص.

اما یک سوال مهم در ذهن کانگ­جون نقش بسته بود.

او می­توانست چیزی را از یو سونگ­هوان احساس کند! به زبان دیگر او بوی گند یک کلاهبردار را می­داد.

این چیزی بود که کانگ­جون نمی­توانست توضیح دهد، تنها همچین احساسی نسبت به او داشت.

یعنی بخاطر افزایش اخیر وضعیت هوش او بود؟

اما تنها همین احساس را داشت. نمی‌توانست دقیقا بگوید کجای کار می‌لنگد. اگر درمورد سهام یا اقتصاد سررشته داشت ممکن بود بتواند به جواب برسد.

او هیچ سررشته­ای از آن­ها نداشت. کانگ­جون بیشتر اهل تجربه عملی بود تا مطالعه کردن.

«یعنی باید یکم مطالعه انجام بدم؟»

ناگهان کلمات کایران به ذهنش رسیدند. خواندن می­توانست رتبه مهارت مدیریت او را افزایش دهد. به علاوه، می­توانست چیزهای به دردبخور زیادی کسب کند.

در آینده به جای اینکه مستقیما کار کند، افراد با استعداد را استخدام می­کرد تا برای مطالعه کردن وقت کافی داشته باشد.

این پیشنهادش به کانگ­جون نه تنها قدرتش به عنوان یک حاکم را افزایش می­داد بلکه هوش او را نیز بالاتر می­برد.

کانگ­جون احساس می­کرد حق با اوست.

از آنجایی که تعطیل بود از همین امروز شروع می­کرد.

«آره. می­رم کتابخونه.»

پیش از هرچیز برای پیروزی در جنگ، باید درمورد دشمنش اطلاعات کسب می‌کرد.

یو سونگ­هوان، نابغه بازار سرمایه!

حتی اگر کانگ­جون هیچ سهامی نداشت، حداقل باید درمورد آن­ها کمی اطلاعات کسب می­کرد.

«هی...! صبحانه آماده شد.»

«خوش اومدین سرورم. منوی امروز املت برنجه. من اولین باره می­بینمش ولی به نظر خوشمزه می‌رسه.»

«اوه! املت برنج؟ هایون بلده املت برنج درست کنه؟»

«یه گاز امتحان کن. مطمئنم غافلگیر می‌شی.»

«هاها! ممنون. حتما دلی از عزا در می‌آرم. کلت، تو بشین و امتحانش کن.»

«هه­هه! ممنون.»

کانگ­جون صبحانه دلپذیر را به همراه هایون و کلت به اتمام رساند.

و بعد برای رفتن آماده شد.

او قصد داشت با اتوبوس یا تاکسی برود اما ناگهان به یاد آورد ماشین دارد. او سوئیچ را برداشت و به سمت پارکینگ زیرزمینی رفت.

«من به این ماشین نیاز ندارم. فقط فعلا ازش استفاده می­کنم.»

بدنه براق! یه ماشین خارجی پر ابهت!

این مانند همان خودرویی بود که همسر صاحب فروشگاه، لی جئونگ‌سوک می‌راند.

یک ونتای کلاس اس. سمبل افراد ثروتمند.

در آن زمان حسادت وجود کانگ­جون را فرا گرفته بود. اما حالا خودرو درست جلوی رویش قرار داشت.

کیریک!

کانگ­جون پس از سوار شدن خودرو را روشن کرد.

بورونگ!

اون پس از گرفتن گواهینامه تقریبا هرگز رانندگی نکرده بود، اما در کمال تعجب خیلی زود به آن عادت کرد.

او ذاتا بدن ورزشکاری داشت و پس از بالا بردن چابکی، تیزتر شده بود. در ابتدا حتی برای تعویض لاین مشکل داشت اما خیلی زود عادت کرد.

«هوهو، انتظار نداشتم با یه ماشین خارجی برم کتابخونه.»

پس از مدتی، به کتابخانه ملی سئوچو دونگ رسید.

کانگ­جون ماشین را در پارکینگ پارک کرد.

نگاه مردم اطراف روی او قفل شده بود. زن­ها با نگاه­های مجذوب به او خیره شده بودند.

دلیل این موضوع ماشین خارجی بود.

این احساس بدی نبود. افرادی که پول داشتند خوشتیپ به نظر می­رسیدند.

این تنها بخاطر ماشین گران قیمت خارجی نبود، بلکه احساسی بود که موهای نقره­ای رنگ از خود ساطع می‌کرد.

«وای! یه ونتای کلاس اس.»

«خدای من! اون شبیه سلبریتی‌هاست. چه خوشتیپه.»

کانگ­جون زن­ها را پشت سر گذاشت و وارد اتاق مطالعه اجتماعی شد.

او کورکورانه چند کتاب درباره سهامداری بیرون کشید.

پی.ای.آر. تحلیل مالی...

آن­ها حاوی کلماتی بودند که او درکشان نمی­کرد اما در کمال تعجب همه آن­ها در ذهنش ثبت می­شدند!

اینکه می­توانست با چنین سرعت بالایی مطالعه کند نیز غافلگیر کننده بود. این مثل تند خوانی بود.

پس برایش لذت بخش بود. تا از راه رسیدن عصر، هر چهار کتاب را مطالعه کرده بود.

چشمان کانگ­جون در زمان ترک اتاق با صبح کاملا فرق می­کردند.

«پس بازار سهام اینه.»

سیستمی که اجازه می­داد سهام­های شرکت­های ثبت شده آزادانه معامله شوند.

این بازار سهام بود.

یکی از چهار کتاب شامل توضیحات واقع گرایانه­ای از بازار سهام بود.

هرچند، بقیه درمورد روش­هایی برای موفقیت در بازار سهام صحبت می‌کردند. اگر از آن روش­ها پیروی می‌کرد به موفقیت می­رسید.

اما، اگر به این سادگی بود، همه از بازار سهام پول پارو می­کردند. پس چرا بیشتر افراد شکست می‌خوردند؟

به زبان دیگر، محتویات کتاب­ها در نظر کانگ­جون غیرواقعی به نظر می­رسیدند. نویسنده­ها فقط برای بالابردن فروش از کلمات خوشایند استفاده کرده بودند.

به همین خاطر از یو سونگ­هوان بوی حقه استشمام می­کرد. او نمی­توانست دقیقا روش او را متوجه شود، اما احتمالا با گول زدن مردم پول در می‌آورد.

کانگ­جون با مطالعه دریچه­های تازه­ای کشف کرده بود.

افزایش هوش از طریق خواندن خود را نشان می­داد.

«آره. حق با کایرانه. باید کلی کتاب بخونم.»

کانگ­جون با خود فکر کرد امروز آمدنش به کتابخانه ایده خیلی خوبی بوده.

«باید توی طبقه چهارم ساختمان دی­فنگ یه کافه­کتاب باز کنم.»

پس از باز کردن کافه­کتاب، از مهارت جذب مشتری برای جذب مشتری ثابت استفاده می­کرد. کارمندها به مشتری­ها رسیدگی می­کردند و کانگ­جون نیز در آرامش به کتاب خواندن ادامه می­داد.

مطالعه و کسب درآمد.

یک تیر و دو نشان.

دفتر ریاست صحنه افسانه­ها در طبقه پنجم ساختمان سیانگ.

تق تق

«بیا داخل.»

چویی یون­کیونگ، یه زنِ منشی در دهه دوم زندگی‌اش بود وارد اتاق یو سونگ‌هوان شد.

«همونطور که اشاره کرده بودید، دنبال محلی گشتم که صاحب اون به صورت ناگهانی و از طریق هدیه عوض شده باشه. ساختمان­های یوگانگ و دی­فنگ یکم عجیب بودن. صاحب ساختمان یوگانگ، جونگ کوانگ­هیون، به تازگی ساختمان دی­فنگ رو خریده بود ولی یکدفعه هر دو ساختمون رو به کسی به اسم لی کانگ­جون منتقل کرد. در حال حاضر، ساختمان­های یوگانگ و دی­فنگ به لی کانگ­جون تعلق دارن.»

«لی کانگ­جون؟ اون کیه؟»

«اون توی بخش مسکونی زندگی می­کرد و توی یه فروشگاه به صورت نیمه­وقت کار می­کرد. یکی از پاهاش مجروح بود ولی الان دیگه درمان شده.»

در چشمان یو سونگ­هوان درخششی وجود داشت.

«کارت خوب بود. می­تونی بری»

«بله، رئیس.»

چویی یون­کیونگ اتاق را ترک کرد درحالی که یو سونگ­هوان مشغول بررسی گزارش بود.

«شکی نیست. یه پادشاه که توی جنگ پیروز شده. یکی شکست خورده و نفر دوم همه چیز رو به‌دست آورده.»

هدیه کردن املاک بین اعضای خانواده چیز عجیبی نبود. او دنبال کسی بود که به صورت کاملا غیرمنتظره مالکیت یک ساختمان را به‌دست آورده باشد.

«جونگ کوانگ­هیون از ساختمان یوگانگ، اون شکست خورد. به دست کسی به اسم لی کانگ­جون. وقتی بهش نگاه می­کنم باورکردنش مشکله. یه آدم فقیر، یه صاحب ملک مثل جونگ کوانگ‌هیون رو شکست داده؟»

یو سونگ­هوان سر خود را تکان داد. اگر خود او در شرایط مشابهی بود، می‌توانست جونگ کوانگ‌هیون را شکست دهد؟

«نمی­تونم اون رو دست کم بگیرم. باید قبل از اینکه بیشتر رشد کنه اون رو زیر پا له کنم. هر دوتا ساختمونش رو می‌گیرم.»

لبخندی معنادار بر روی چهره یو سونگ‌هوان شکل گرفت.

همان روز، کمی بعدتر در رویاهای تهی.

کانگ­جون پیش از عزیمت برای تسخیر ساختمان­های همسایه به ارتش فعلی خود خیره شد.

ساختمان­های یوگانگ و دی­فنگ جزو قلمرو او بودند، پس حالا می­توانست با سرعتی بی­سابقه نیرو احضار کند.

دو غول راشین.

72 جنگجوی راشین بزرگ.

12 گرگ تاریک بزرگ.

گنوم­های متوسط، گنوم­ها و ژنرال­های راشین در جنگ قربانی شده بودند، پس حالا جنگجوهای راشین بزرگ نیروهای اصلی او را تشکیل می­دادند.

او سه سربازخانه سطح 3 داشت که می‌توانست 120 نیرو را در خود جای دهد.

هنوز نیروهای جدید درحال احضار بودند.

«گرگ هم احضار کردی؟»

«قصد داشتم بعضی از راشین­های بزرگ رو به گرگ­سوار تبدیل کنم. میشه از اون‌ها برای عملیات­های متفاوت استفاده کرد.»

«گرگ سوار؟ باحاله.»

«هوهو، می­تونید انتظاراتتون رو ببرید بالا، سرورم.»

کانگ­جون با فکر کردن به راشین­های بزرگی که سوار بر گرگ بودند احساس اطمینان بیشتری پیدا کرد. لبخند رضایت بخش هرگز چهره کایران را ترک نمی­کرد.

«راستی، چه اتفاقی برای کاجل افتاد؟»

«کاجل با خوردن دو گوهر تاریکی توانایی­های قبلی خودش رو پس گرفت.»

«اون با خوردن گوهر تاریکی قوی­تر می‌شه؟»

«سعی کردم یکی دیگه هم بهش بدم، ولی افزایش توانایی­هاش بعد از اون ناچیز بود.»

«پس گوهرهای تاریکی رو نگه دار.»

«بله. من هم همین فکر رو داشتم.»

درست در همین لحظه.

«موقعیت اضطراری! دشمن حمله کرده.»

«دشمن ظاهر شده.»

یک بدل کروی شکل از کاجل، که در بالای ساختمان نگهبانی می­داد، با صدای بلند فریاد زد. در همین زمان، یک اسلایم به شکل انسان به سمت کانگ­جون آمد.

«سرورم! یه ارتش عظیم داره به این سمت میاد.»

مرد اسلایمی کسی نبود جز کاجل. او بعد از بازپس گرفتن قدرتش شکل انسانی به خود گرفته بود.

«دشمن؟ یه سرمایه­دار؟»

هم کانگ­جون و هم کایران غافلگیر شدن.

یه یورش ناگهانی توسط دشمن.

کانگ­جون بلافاصله با استفاده از نقشه سه بعدی موقعیت را بررسی کرد.

دو میناتور ارتش را رهبری می­کردند! پشت سر آن­ها اورک­های با شمشیرهای بزرگ درحال پیشروی بودند.

چوک! چوک! چوک! چوک!

صدها اورک در دامنه دید او بودند.

این همه چیز نبود. پس از آن­ها او چندین اورک را دید که نیزه به دست داشتند.

با دیدن آن­ها رنگ از چهره کایران پرید.

«جنگجویان اورک با شمشیر بزرگ! اورک‌های نیزه­دار!»

«اونا قوی هستن؟»

«اونا با راشین­های بزرگ برابر هستن. ولی مشکل اونایی هستن که پشت سرشون دارن میان.»

کایران به 30 اورک در ردای سیاه که پشت سر آن­ها در حرکت بودند اشاره کرد.

«اورک­های شمن.»

در حال حاضر، تنها کایران و کاجیل توانایی استفاده از جادو را داشتند. در این شرایط نیروهای جادویی او ضعیف‌تر بودند.

در همین زمان، یکی از میناتورهای پیشتاز به سرعت قدم جلو گذاشت. بقیه نیروها ثابت سرجای خود ایستاده بودند.

«وااااه!»

میناتور تبر جنگی خود را بالا برد و غرید.

«کوکوکوکو! من به نمایندگی از پادشاه هاردیس‌نیم اینجا هستم. کسی از کمپ پادشاه لوکان جرات داره برای جنگیدن با من بیرون بیاد؟»

سپس گرموز غرش کرد.

«کوآآآآه!»

در این حین، گرموز و جنگجوهای راشین بزرگ در جلوی ساختمان دی­فنگ جمع شده بودند.

به محض شنیدن صدای غرش گرموز، اورک­ها و میناتورها غافلگیر شدند.

«کوکوکو! یه میناتور احمق داره مزخرف می­بافه؟»

گرموز به سمت میناتور دوید و دعوت به مبارزه را پذیرفت.

میناتور روی زمین تف کرد و تبر جنگی خود را وحشیانه تاب داد.

کوآکوآنگ! کاکانگ!

تبر و دستکش­های جنگی با یکدیگر برخورد کردند.

قدرتشان یکسان بود. اما، سرعت گرموز خیلی بیشتر بود. او مانند طوفان مشت مسلسل‌وار خود را بر صورت میناتور کوباند.

بام بام بام...

چهره میناتور به سرعت خونین شد. تبر جنگی نیز بر روی زمین افتاد.

«کوکوکو! این نهایت تواناییت بود؟ بمیر!»

گرموز یکی از دستکش­هایش را هدف گرفت و تا با تمام قدرت ضربه نهایی را وارد کند.

سوئیک!

درست در همین لحظه. ناگهان خندید و یکی از دست­هایش را دراز کرد تا راه دستکش را سد کند. از دست دیگر برای بلند کردن بدن گنوم استفاده کرد.

«کوکوکو!»

آن­جا چه خبر بود؟ قد میناتور دو متر افزایش پیدا کرده بود. تمام ماهیچه­های بدنش متورم شده و چشمانش از دیوانگی برق می­زد.

«کاکاکات!»

«کوآنگ!»

«کیووووک!»

میناتور گرموز را به سمت زمین پرتاب کرد. سپس سر گرموز را گرفت و با مشت به آن کوبید.

بام بام بام...

چهره گرموز درجا خونین شد. کایران با دیدن این صحنه از طریق نقشه سه بعدی به لرزه افتاد.

«باورنکردنیه! اون حالت دیوانگیه، سرورم!»

اما، کانگ­جون دیگر کنار کایران نبود.

او لحظه­ای که میناتور گرموز را گرفت از پایگاه بیرون دویده بود.

«دستت رو بکش. خودم به حسابت می‌رسم.»

میناتور با شنیدن فریاد کانگ­جون خندید.

«کوکوکوکو! بذار نوبتت برسه، بچه­ی حرومزاده! بعد از کشتن این اوگر به حسابت می­رسم.»

میناتور یک بار دیگر با مشت خود گرموز را هدف گرفت.

در همین لحظه.

جرقه!

بدن میناتور به لرزه افتاد. او با ناباوری به کانگ­جون نگاه کرد.

«اوخ!»

جیغی از سر وحشت. و این پایان کار بود.

از سر میناتور تا پایین تنه­اش. او به معنای واقعی کلمه دو نیم شده بود.

کتاب‌های تصادفی