فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 52

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 52: قیام ماه سرخ (2)

«...!»

سکوت...

میناتور شوریده­ای که حساب گرموز را رسیده بود در جا کشته شد!

این برای همه غیرقابل باور بود.

جدای از اورک­ها، مشاور نظامی کانگ­جون، کایران نیز شگفت‌زده شده بود.

«اون انجامش داد!»

در حقیقت، که شنیده بود کانگ­جون یک مهارت قدرتمند به ‌دست آورده است، اما این نخستین باری بود که شاهد قدرت آن بود.

تنها کاجل شکه نشده بود.

«می­دونستم اون قویه. ولی بازم باورم نمی‌شه.»

کانگ­جون منبع قدرت او را نابود کرده بود. بدن ده متری کاجیل دو نیم شده بود. اگر بخاطر سلامتی مرموزش نبود، حتی الان اینجا نبود.

کایران با عجله از کاجل پرسید:

«کاجل، می­تونی از جادوی بازیابی استفاده کنی؟»

«آره. البته فقط روزی یکبار...»

«پس منتظر چی هستی؟ برو گرموز رو درمان کن.»

«باشه.»

کاجل پایگاه را ترک کرد و خود را به گرموز رساند. در این حین، رودیام درحال خالی کردن معجون و استفاده از درمان روی گرموز بود، اما سرعت درمان زخم کشنده آهسته بود.

کاجل برای یک لحظه تردید کرد.

«می­تونم انجامش بدم. این تنها جادوی بازیابی منه.»

«عذاب درمان» یک جادوی بازیابی تاریک بود. این جادوی وحشتناک چیزی بود که کاجل ترجیح می­داد تا زمانی که مجبور نباشد از آن استفاده نکند.

اما، از آنجایی که مشاور نظامی دستور داده بود چاره دیگری نداشت. او بلافاصله از عذاب درمان استفاده کرد.

«کوکوکوکو! این حرومزاده ضعیف! یه اوگر نمی­تونه جلوی میناتور پیروز بشه؟ هی­هی­هی­هی! یه اوگر باید ترتیب اورک‌های ضعیف رو بده. برو پشتیبانی خط عقب، حرومزاده دست و پا چلفتی.»

عذاب درمان باعث ایجاد دردی وحشتناک می‌شد اما قدرت درمان آن عالی بود.

اگر هدف خشمگین بود قدرت درمان نیز افزایش پیدا می­کرد.

هرچه خشم بیشتر بود، سرعت بازیابی بیشتر می­­شد.

تعجبی نداشت که گرموز تلاش کرد بلند شود.

«ک-کوووک! کوووک! م-می­کشمت! بهم چی گفتی؟ کوآآآآک!»

فریادی دردمند از دهان او بیرون آمد. در ورطه مرگ، کلمات کاجل او را بازگردانده بود.

این قدرت عذاب درمان بود. البته، کاربر نیز در معرض خطر قرار می­گرفت.

«ایک!»

کاجل فکر کرد ممکن است به دست گرموز کشته شود، پس با عجله به سمت پایگاه دوید.

در همین حین، کایران با کانگ­جون صحبت کرد.

(سرورم! کارتون واقعا خوب بود. دشمن به لرزه در اومده. اگه ممکنه، لطفا با میناتور دیگه هم همین کار رو بکنید. اینجوری دشمن اعتماد به نفس خودش رو از دست می­ده. با اینکه نیروهای ما ضعیف­تر هستن، می­تونیم یه جوری توی دفاع موفق بشیم.)

کانگ­جون سر تکان داد.

(منم توی همین فکر بودم.)

در حقیقت، کانگ­جون نیز خیلی غافلگیر شده بود. او مطمئن بود برش بهشتی میناتور را زخمی می‌کند.

اما انتظار نداشت میناتور از وسط دو نیم شود.

او یک هیولای معمولی نبود، بلکه یک میناتور شوریده بود.

«این ترسناکه.»

یعنی بخاطر بالا رفتن سطحه؟

هر افزایش سطح قدرت سبک شمشیر خون بهشتی را نیز قوی­تر می­کرد.

سوال این بود که او می­تواند زنده بماند یا نه.

فعلا، باید دشمن پیشِ رو را شکست می­داد.

«وااااه!»

در همین لحظه، میناتور دیگر با صدای بلند فریاد کشید. همزمان، بدنش متورم شد و قدش بیش از دو متر رشد کرد.

«کوکوکوکو! نمی­دونم چیکار کردی ولی اون حقه­های بی­ارزش روی من کارگر نیستن.»

میناتور جوری به کانگ­جون خیره شد که گویی به شکار خود می­نگرد.

«بیا.»

کانگ­جون خندید و شمشیر جنگجوی خود را بالا برد. همانطور که کایران گفته بود، او باید حساب میناتور دیگر را می‌رسید. انرژی جادوی سیاه او به اندازه کافی پر بود.

بعد گرموز غرید.

«کوآآآآآه!»

غرشی که از حالت عادی قدرتمندتر بود. او خشمی عمیق احساس می­کرد.

«سرورم! لطفا اون رو به من بسپارید.»

غرور او به‌خاطر شکست قبل لطمه دیده بود.

اما، حریف یک میناتور شوریده بود.

«بدنت خوب شده؟»

«با تشکر از اون گربه، کاملا درمان شدم.»

«خوشحالم. اما، تو باید برگردی عقب. خودم ترتیبش رو می­دم.»

«سرورم! من قبلا بی­دقتی کردم. لطفا یکبار دیگه به گرموز اعتماد کنید.»

گرموز با نگرانی اعلام کرد.

چشمانش در حدقه گشاد شده بودند.

چشمان خون گرفته با قدرت اراده می‌سوختند.

مهم نبود حریف چقدر شوریده باشد، گرموز مطمئن بود می­تواند ترتیب آن را بدهد. گرموز چون فکر کرده بود پیروز شده است، بی­دقتی کرده بود.

کانگ­جون لحظه­ای مکث کرد و سپس سر تکان داد.

«باشه. قدرتت رو نشونم بده.»

«هرچی شما امر کنید، سرورم!»

گرموز با فکر اعتماد کانگ­جون به او هیجان‌زده شد و به او تعظیم کرد. سپس به سرعت به سمت میناتور دوید.

«کوآآآه!»

میناتور غرید و تبر جنگی خود را تاب داد.

هوآنگ! هوآنگ! هوآنگ! هوآنگ! هوآنگ!

تبر جنگی دیوانه‌وار حرکت می­کرد. گرموز به آرامی از حملات جاخالی داد و یک یا دوبار به میناتور مشت زد.

بام بام!

میناتور عقب نکشید. برعکس، به نظر می‌رسید روحیه جنگندگی­اش بیش از پیش تحریک شده باشد.

«کوکوکو! همچین حملاتی نمی­تونن جلوی من رو بگیرن. اوگر! سرت رو دو نیم می‌کنم.»

سوئینگ! سوئینگ!

سرعت تبر جنگی سریع­تر شد. به ناچار، گرموز مجبور شد تبر جنگی را با دستکش سد کند.

کوآنگ! کاکانگ!

با هر برخورد تبر جنگی و دستکش، گرموز به عقب هل داده می­شد. میناتور وحشی­تر شد و گرموز را گیر انداخت.

«کاکاکات! بمیر!»

تاب! تاب تاب! تاب تاب تاب!

حملات تبر جنگی مانند طوفان بود! اما، مشت گرموز از شکاف بین حملات با صورت میناتور برخورد کرد.

بام! بام بام!

اوگر حملات وحشیانه را ادامه داد و مهم نبود میناتور چقدر شوریده باشد، در نهایت سقوط کرد.

«کوآآک!»

گرموز مانند باد حرکت کرد و خود را روی میناتور انداخت. او دو شاخ میناتور را گرفت و آن­ها را شکست.

داک! داک!

او شاخ آهن مانند را با یک دست شکست. بدون شک او خیلی قدرتمند بود. اما، این پایان کار نبود.

«کوآآآک!»

میناتور پس از شکستن شاخ­هایش تقلا می‌کرد و گرموز از این فرصت استفاده کرد و سر او را به زمین کوبید.

کوآدادانگ!

این صحنه میخکوب کننده­ای بود.

«کوآآآآآه!»

گرموز با صدای بلند فریاد کشید و گردن میناتور را چنگ زد.

ووداک! اودودوک!

سر میناتور از بدنش جدا شد.

در این لحظه، نور از بدن گرموز برخاست.

هوآک!

این نشان افزایش سطح بود. بعد از شکست دادن میناتور شوریده، حجم زیادی تجربه به ‌دست آورده بود و قدرت مبارزه او یک سطح بالاتر رفته بود.

«کوهاهاهاها!»

گرموز خندید و درحالی که سر میناتور را در دست نگه داشته بود دوباره غرید.

«کوآآآآآه!»

سپس جنگجوهای راشین بزرگ تبرهای خود را بالا بردند و فریاد کشیدند.

«کوآآآآه!»

«کوآآآآه!»

روحیه متحدینشان سر به فلک کشید. از طرف دیگر، جنگجویان اورک و اورک­های نیزه­دار عقب کشیدند.

آن­ها پس از اینکه کانگ­جون یکی از میناتورهای شوریده را کشته بود تا حدی روحیه خود را از دست داده بودند.

حالا که اوگر گرموز یکی دیگر از میناتورها را نابود کرده بود، طبیعا روحیه آن­ها بیش از پیش کاهش پیدا کرده بود.

ترس آن­ها با تماشای گرموز تقویت شده بود. اگر قرار بود شکست بخورند ترجیح می­دادند با شمشیر کشته شوند. تصور این که یک اوگر مغرور سر آن­ها را با زور از تنشان پاره و جدا کند وحشتناک بود.

پادشاه هاردیس به زیردستانش خیره شد.

«اوم! این خوب نیست.»

تعداد نیروهای او هنوز بیشتر بود. اما، قوی‌ترین میناتورها کشته شده بودند.

«معنی این چیه، آرناس؟»

او به مردی با موهای سرخ که کنار او ایستاده بود نگاه کرد. آرناس بلافاصله جواب داد:

«لطفا من رو ببخشید که توی بررسی نیروهای دشمن شکست خوردم، سرورم.»

«مسئله این نیست. اونا روحیه گرفتن. اگه توی این وضعیت پیروز بشیم، باید قربانی سنگینی بدیم.»

«چه اهمیتی داره؟ با شکست دادن لوکان می‌تونیم منابع زیادی به ‌دست بیاریم. این برای جبران چیزهایی که امروز از دست می­دیم کافیه»

«درسته.»

«پس به نیروها دستور حمله می­دم.»

«آره. دشمن رو به خاک و خون بکشید و جسد لوکان رو برام بیارید.»

«چشم، سرورم.»

آرناس در برابر هاردیس تعظیم کرد و فریاد کشید:

«تعداد نیروهای دشمن کمتر از ماست. با برتری نفراتی که داریم دلیلی برای ترسیدن وجود نداره.»

«چوئیک! چوئیک!»

«کوووووه!»

«کاکاکاکا!»

اورک‌ها یک صدا فریاد کشیدند. سپس، صد اورک نیزه‌دار، نیزه‌های خود را پرتاب کردند.

کانگ­جون بلافاصله به جنگجویان راشین بزرگ دستور داد خط دفاعی تشکیل داده و نیزه­ها را سد کنند.

بیش از 100 نیزه! اگر آن­ها برسرشان می­بارید، برای متحدینش فاجعه آمیز بود.

(به نیروها بگو فقط روی دفاع تمرکز کنن.)

(فهمیدم. سرورم، باید هرچه سریع‌تر به پایگاه برگردین. این خطرناکه.)

کانگ­جون سر خود را تکان داد. او مطمئن نبود کایران در دفاع موفق می­شود یا نه. اما در این حین بیشتر نیروهای او قربانی می­شدند.

در این صورت، باید یک حمله خارجی ترتیب می­داد.

او باید با حداقل تلفات، نیروهای دشمن را شکست می‌داد.

کانگ­جون به سمت گرموز فریاد زد:

«تو با من به سمت پادشاه دشمن حمله می­کنی. از پسش برمیای؟»

«کوکوکو! مگه این تخصص من نیست؟»

گرموز خندید و سر میناتور را بالا گرفت.

کانگ­جون نیز لبخند زد.

اگر تنها بود احتمالا برایش غیرممکن بود، اما او گرموز را داشت.

چشمان کانگ‌جون میان نیروهای دشمن جستجو کرد و به یک نقطه خیره شد.

هاردیس با چشم در چشم شدن با چشمان شوم کانگ‌جون از جا پرید. او با حالتی عصبی فریاد زد.

«داری چیکار می­کنی؟ زود باش با خاک یکسانشون کن!»

مشاور نظامی آرناس با صدای بلند فریاد زد.

«نیزه­دارها...»

در این لحظه، کانگ­جون و گرموز به سمت جنگجویان اورک دویدند.

نه، آن­ها می­خواستند به سمت آن­ها بدوند.

«کوکاکاکاکاکا...»

ناگهان، صدایی بلند از آسمان به گوش رسید.

«کوکاکاکاکاکا! اینجا زمین رویاهای تهیه؟ از حالا اینجا مال منه.»

صدا مانند رعد به گوش رسید.

آسمان به رنگ سرخ درآمد. سپس یک ماه سرخ در آسمان پدیدار شد.

همه به با چهره­هایی شکه به آسمان خیره شدند. این شامل کانگ­جون نیز می­شد.

«یه ماه سرخ؟ این دیگه چیه؟»

در همین لحظه، صدایی ناامید از جایی به گوش رسید.

[دروازه تاریک در زمینِ رویاهای تهی ساخته شد.]

[دومین پادشاه شیاطین کولادیکوس و ارتش او وارد زمینِ رویاهای تهی شدند.]

معنی این چه بود؟ درحالی که کانگ­جون گیج شده بود، صدایی دیگر پدیدار شد.

[زمین رویاهای تهی با بحران مواجه شده است.]

[پادشاهان، علیه کولادیکوس و ارتشش بجنگید.]

[اگر اعمال شایسته­ای در جنگ صورت بگیرد خسارت شما جبران خواهد شد.]

پس از پایان کلمات، هاردیس و سربازانش که درحال پیشروی به سمت ساختمان کانگ­جون بودند بدون هیچ ردی ناپدید شدند.

کانگ­جون نیز به صورت خودکار به پایگاه خود در یوگانگ بازگشت.

کایران با چهره­ای روشن صحبت کرد:

«سرورم! ماه سرخ قیام کرده.»

«ماه سرخ؟»

«بله. کوهاهاهات!»

کایران با صدای بلند خندید و خوشحال بود. کانگ‌جون گیج شده بود.

«رویاهای تهی دو ماه داره. ماه سرخ و ماه آبی. ولی این ماه­ها هرگز پدیدار نمی­شن مگر اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه.»

«ماه سرخ و ماه آبی؟»

«ماه سرخ زمانی ظاهر می­شه که یک موجود خارجی به رویاهای تهی یورش بیاره. در این حین، جنگ بین پادشاه‌ها کاملا ممنوعه.»

«به همین خاطر ارتش هاردیس عقب‌نشینی کرد.»

«درسته. حالا همه پادشاه‌ها باید برای مقابله با دومین پادشاه شیاطین کنار همدیگه بایستن.»

کانگ­جون با این وضعیت غیرمنتظره غافلگیر شده بود.

«دومین پادشاه شیاطین. به نظر می­رسه خیلی قوی باشه، پادشاه‌ها می­تونن شکستش بدن؟»

«دومین پادشاه شیاطین موجود قدرتمندیه. ولی نگران نباشید. نه تنها پادشاه‌ها اینجا هستن، بلکه تمام موجودیت­های درون رویاهای تهی کنار همدیگه جمع خواهند شد. این شامل موجوداتی که به ساختمان­های بلند تعلق دارن هم می‌شه.»

«اونایی که توی ساختمان­های بلند زندگی می­کنن؟ اژدهایان و شیاطین؟ پادشاه شیاطین؟»

«من دقیقا نمی­دونم اونا کی هستن. فقط حدس می‌زنم باید اژدها باشن. اونا برای جنگیدن علیه دومین پادشاه شیاطین درکنارمون خواهند بود و پادشاها بین ارتش­های مختلف تقسیم می‌شن.»

کانگ­جون سر تکان داد. او کم و بیش متوجه اتفاقی که در شرف وقوع بود شده بود.

«پس چرا این چیز خوبیه؟»

کایران با لبخندی معنادار توضیح داد.

«هنوز نفهمیدین؟ من بارها پادشاه شدم و فقط 5 بار ماه سرخ رو دیدم. قیام ماه سرخ برای پادشاه‌ها یه خوش شانسی خیلی بزرگه.»

«شانس؟»

«حاکم­هایی مثل شما که از هیولاها نمی­ترسن می­تونن با جنگیدن با هیولاها سطح خودشون تا حد زیادی افزایش بدن. دستاوردهای شما روی همدیگه جمع می­شن و می­تونید پاداش بزرگی بگیرید.»

همانطور که کایران گفته بود، این خوش شانسی بزرگی بود. این یعنی می­توانست بدون نگرانی از پادشاه‌های قدرتمندی مانند یو سونگ­هوان به شکار هیولاها بپردازد.

کانگ­جون در بالا بردن سطح خود از طریق شکار هیولاها تخصص بیشتری داشت.

«پاداش دستاوردها چیه؟»

«پاداش­های مختلفی وجود داره. اگه پاداش­های زیادی دریافت کنید، حتی یه حاکم با پایه­های ضعیف می‌تونه بعد از ناپدید شدن ماه سرخ تبدیل به یک حاکم قدرتمند بشه.»

«....!»

کانگ­جون حالا کاملا کلمات کایران را درک می­کرد.

قیام ماه سرخ!

با اینکه درمورد بقیه حاکم­ها چیز زیادی نمی­دانست، این برای کانگ­جون یک فرصت عالی بود.

فرصتی برای قدرتمند شدن!

البته، اول باید هیولاهای زیادی را شکست می­داد.

سوسوک.

در همین زمان، یک طومار در برابر کانگ­جون پدیدار شد.

طومار بلافاصله باز شد و محتویات خود را به نمایش گذاشت.

[فرمانی برای حاکم لوکان.]

[من هِکسیا، فرمانده ارتش 439 هستم.]

[شما در این ارتش منصوب شده­اید، پس بلافاصله با دروازه خود را به پایگاه مرکزی برسانید.]

دروازه­ای کوچک در برابر کانگ­جون پدیدار شد.

کتاب‌های تصادفی