پادشاه ابعادی
قسمت: 55
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 55: افزایش تواناییها (بخش دوم)
[دستیابی به قدرت جنگاوری متوسط جذبه را یک عدد افزایش داد.]
[دستیابی به قدرت جنگاوری متوسط شانس را یک عدد افزایش داد.]
سپس پیامی نمایش داده شد.
چه مفهومی داشت؟
افزایش در کارما و خوش شانسی!
تا به اینجا، این دو بخش ثابت بودند و با ارتقای سطحها افزایش نیافته بودند.
این همه ماجرا نبود.
[کارایی انرژی جادوی سیاه در هنگام استفاده از برش بهشتی افزایش یافت.]
[مصرف انرژی جادوی سیاه تا 30 امتیاز کاهش میابد، زمانی که از مهارت استفاده کنید.]
-مصرف انرژی جادوی سیاه کم شد؟
اینها حرفهای خیلی دلچسبی بودند.
توانایی قدرتمندی بود اما 40 امتیاز انرژی جادوی سیاه هر سری که آن را استفاده میکرد، کم میشد.
البته، 30 امتیاز هنوزم زحمت بود اما حداقل 10 تا کم شده بود.
سطح 20: (00.00%)
[جنگ] متوسط
سلامتی: 570/570
انرژی جادوی سیاه: 410/410
قدرت: 23 (+5)
چابکی: 24(+5)
هوش: 21
شانس: 21
جذبه: 9(+4)
[تاثیرات اضافی]
-انتصاب نظامی: افزایش 10 درصدی قدرت مبارزه.
-مرحله دوم مطالعات رزمی: افزایش 20 درصدی قدرت مبارزه.
-شنل باد: مصرف جادوی سیاه هاله باد را تا 20 درصد کاهش میدهد.
-حلقه ویورن: جلوگیری از ترس و فریب
پنجره اعلام وضعیت نشان میداد که انرژی جادوی سیاهش پر است.
بیشتر از همه چیز، او به خوش شانسی و جذبهاش افتخار میکرد.
به علاوه، چابکیش، قدرت و هوشش هم بهخاطر ارتقا سطح افزایش یافته بودند.
وقتی سطحش ارتقا یافت، قدرت مهارت شمشیرزنی خون بهشتی، هاله باد و هاله زمین هم افزایش یافته بودند.
این به معنی بیشتر شدن قدرت مبارزهاش بود!
تفاوت فورا آشکار شد.
سرعت کشتن هیولاها توسط کانگجون بهطرز قابل توجهای سریعتر شد.
حالا حتی ممکن بود که بدون استفاده از تواناییای از پس یک هیولای شاخکدار 10 متری بر بیاید.
بیشتر از اینها، مصرف انرژی جادوی سیاه برای برش بهشتی هم کاهش یافته بود که مبارزه را آسانتر میکرد.
«واهه! ک-کمکم کنید.»
در اون زمان، یک پادشاه خون آلود به سمت کانگجون دوید. یک شاخک بزرگ به او چسبیده بود.
«کوکوکوک! کوکووکاک! کجا در میری؟»
کانگجون بلافاصله از یک مهارت استفاده کرد.
برش بهشتی
برق! چواک –
«کوووووه!»
هیولا بزرگ از وسط نصف شد.
[۹۰ گره کسب شد.]
[یک سنگ ماه کوچک کسب شد.]
در حقیقت، مهم نبود که چقدر شاخکها بزرگ باشند، او انرژی جادوی سیاهش را هدر نمیداد که از برش بهشتی روی آنها استفاده کند.
کانگجون قادر بود که بهصورت مداوم آسیب وارد کند.
هرچند، خیلی طول میکشید که با چندین شاخکی که پرواز میکردند مبارزه کند.
اگه توسط موجودات گوناگون هم احاطه شده بود، کار سختتر میشد.
او نمیخواست که وقت زیادی را سر یک هدف صرف کند.
هاله باد!
به جهت جلوگیری از شاخکها، نیاز بود که سریعتر حرکت کند.
او بین شاخکهای هیولاهای 5 متری میدوید.
این سری او شمشیرش را بدون نیاز به مهارتی تاب میداد.
چواک! چواک! چواک!
«کوووووه!»
شاخکها بریده میشدند و یک زخم بزرگ روی بدن اصلی نقش میبست. خون سیاه به همراه دل و روده طرف به بیرون ریخته میشدند. این پایان کار بود.
[۵۲ گره کسب شد.]
[یک معجون انرژی جادوی سیاه سطح پایین کسب شد.]
-هوهو، یه جایزه بزرگ!
معجون 80 امتیاز انرژی جادوی سیاه را بازسازی کرد.
بین آیتمهایی که بیرون میافتاد، اینها مورد علاقههای کانگجون بودند.
معجونهای ترمیم انرژی جادوی سیاه اغلب استفاده میشدند بهخاطر اینکه میتوانست فضای خالی انرژی جادوی سیاه را دوباره پر کند.
گذشته از این، مقدار پول انباشته شده شوخی نبود!
احتمالا کایران الان با دهن باز مانده داشت نگاه میکرد.
در سوی دیگر، آنهایی که بهصورت تیمی میجنگیدند پول را بر اساس آسیبی که در همکاریشان وارد میکردند، تقسیم میکردند.
پول بهصورت خودکار تقسیم میشد و در قلمروهای پادشاهها جایگذاری میشد، اما مشکل آیتمها بود.
اگر آیتمی بیرون انداخته میشد اون موقع پادشاهها سر چگونگی تقسیمش به اختلاف نظر میخوردند.
بعضی میگفتند که هر کی اول بردارد برای آن است، بقیه میخواستند سیستم نوبتی را پیش ببرند.
هرچند، غیرممکن بود که آیتمها بهصورت برابر تقسیم بشن.
بجز اینها، سنگهای ماه که امتیاز دستاورد را میدادند منبع اصلی بحث و تنشهای بین پادشاهان بودند. هیچکس حاضر نبود که سنگهای ماه را به یکی دیگر واگذار کند.
بنابراین، بعضی از پادشاههایی که در تیم بودند، بیرون کشیدند تا برای خودشان بجنگند.
حتی با اینکه خطرناک بود، آن میخواستند که تنها بجنگند.
زنیت، هاریا و اویا همین الان هم مثل کانگجون تنها میجنگیدند.
آن از کانگجون کُندتر بودند اما میتوانستند که از پس هیولاهای 10 متری بر بیایند. هر کدام از آنها مهارتهای مبارزهای قدرتمندی داشتند.
در همین حین، آنها ارتقا سطح هم داده بودند و حرکتشان سریعتر شده بود.
اما هنوز، آنها فقط میتوانستند یک هدف را در آن واحد از پا در بیاورند در حالی که کانگجون در همان موقع 3 یا چهار تا هیولا را میکشت.
هاردیس به محضی که کانگجون را دید به او با حالت پیچیدهای خیره شد.
-چطور اون از من قوی تره؟ واقعا باور نکردنیه.
او کم کم داشت در کنار کانگجون احساس ترس میکرد.
کانگجون به او بیتوجهی کرد و روی مبارزه تمرکز کرد.
چقدر زمان گذشته بود؟
قبل از اینکه متوجه شود، شاخکها دیگر دیده نمیشدند.
پادشاهها همه در امان بودند.
تا به اینجا، آنها آدمایی بودند که پولدار شده بودند.
زنیت، هاردیس و اویا.
آنها هیچوقت نمردند و زخمهای آنها با معجونها درمان میشد.
هر کدام از آنها چند تایی سنگ ماه کسب کرده بودند.
البته، در مقایسه با کانگجون هیچی نبود. کانگجون با رضایت خاطری لبخند زد هنگامی که پیام جلوی رویش را دید.
[به عنوان پادشاهی با بیشترین دستاورد در بین ارتش 439 اُم، 50 امتیاز دستاورد کسب شد.]
[امتیاز دستاورد ماه سرخ: 200]
او در حال حاضر 200 امتیاز دستاورد داشت. او 26 سنگ ماه هم داشت که 26 امتیاز اضافه برایش به ارمغان میآورد.
سوسوسوسو.
در آن زمان، هکسیا دوباره ظاهر شد.
یک اتفاقی افتاده بود. در آن موقع بدنش در شرایط ناجوری بود.
بالهای قرمزش از وسط کنده و پاره شده بودند در حالی که موهایش کامل ژولیده و بهم ریخته بود. تمام بدنش خونین و صورتش کبود بود.
پادشاهها از ظاهر او خشکشان زد.
هکسیا که بود؟
او فرماندهای بود با قدرتی در اندازه یک اژدها.
با کی جنگیده بود که به این وضع کشیده شده بود؟
هکسیا وقتی که متوجه نگاههای پادشاهان شد اخم کرد.
«به چی نگاه میکنید؟ وقتی که شما با این موجودات سطح پایین میجنگیدید، من داشتم اربابهاشون رو میکشتم! باه! من خندهدار به نظر میرسم؟»
پادشاهان به خود پیچیدند و توجهشان را به جای دیگری جلب کردند.
«لعنت بهش! چرا اربابان پادشاه دوم اهریمنی اینقدر قوین؟ نزدیک بود بمیرم.»
هکسیا وقتی که به سمت الماس احیا تلو تلو خوران میرفت، پوزخندی زد.
هوااااک!
یک نور سرخ اسرار آمیز به بدنش برخورد کرد و او به وضعیت اصلیش برگشت.
بالهای سرخ روشنش پشت سرش درخشیدند و موهای آبیاش مرتب شدند.
هکسیا بلافاصله نگاهی سر سری به پادشاهان انداخت و گفت.
«آفرین به همه. مبارزه اول با موفقیت به اتمام رسید. در آینده، سطح مبارزهها متفاوت خواهد بود، پس آماده باشید.»
کانگجون کلمات آخر او را به شکل یک وهم شنید. فضای دور و برش مخدوش شد.
[زمان شما در دنیای هوامونگ به پایان رسید.]
[در هوامونگ بسته شد.]
هایون به محضی که کانگجون چشمهایش را باز کرد، لبخند زد.
«بیدار شدی؟ یک مهمان در اتاق پذیرایی هستش.»
«یه مهمون؟ کی؟»
تازه اول صبح بود، چرا یکی باید این موقع اینجا میآمد؟
او هان یونسو از موسسه قانونی اژدهای سیاه بود. او به روشنی به کانگجون لبخند زد.
«سلام، لی کانگجون.»
«این وقت روز اینجا چیکار میکنی؟»
وکیل نیازی به خواب نداشت. او شاید بهخاطر اینکه انسان نبود نمیخوابید. کانگجون کمی ناراحت به نظر میرسید وقتی که هان یونسو شانه بالا انداخت.
«من فقط داشتم این سمتا میگذشتم که یاد رامن هایون افتادم. بعدش تصمیم گرفتم که بیام. ببخشید اگه خیلی زوده.»
کانگجون مات و مبهوت شده بود. در آخر، او فقط بهخاطر خوردن رامن اومده بود. ساعت 6 و نیم صبح بود. و اینجا هم خونهی یک مرد بود.
«هوهو! من متاسفم، هایون. میشه امروز یه کاسه داشته باشم؟»
هایون با لبخندی پاسخ زد.
«منو امروز رامن نیست. امیدوارم از خورشت رب سویا بدت نیاد.»
«آه، من واقعا از خورشت رب سویا خوشم میاد.»
«پس عالیه، 30 دقیقه طول میکشه.»
هایون به سمت آشپرخونه رفت و آشپزی را با دستیار کلت شروع کرد.
کانگجون، هان یونسو را بازرسی کرد.
«چه خبره؟ معلومه که فقط بهخاطر خوردن نیومدی.»
«درسته. من حقیقتش یک سری چیز باید بهت بگم.»
هان یونسو قبل از ادامه دادنش عینکش را دستکاری کرد.
«میخوای راجع به ماه سرخ بدونی؟ ماه کاملا مشخصه.»
«البته.»
او در جبهههای مبارزه ماه سرخ جنگیده بود اما نمیدانست چرا.
«قوانین مشابهی در دنیای واقعی وجود داره. مهمه که قدرت مبارزتون رو جلوی نیروهای پادشاه دوم اهریمنی مصرف کنید.»
کانگجون سر تکان داد.
«پادشاهای دیگه فعلا نمیتونن به من آسیبی بزنن.»
«بله. اما شما نیازی نیست نگران سر و کله زدن با اونا باشید. در حقیقت، اصلا بحث و ملاقات با دیگر پادشاهان در این زمان آسون نیست. معمولا وقتی پادشاهان همدیگر میبینن، مذاکره کردن غیرممکنه از اونجایی که یه نبرد به زودی آغاز میشه.»
«یه چیز دیگه، بهتره که در ماه سرخ سنگ ماه کسب کنید. به علاوه، موسسه حقوقی ما اونها رو میخره. در حقیقت، بهخاطره این که اینجا اومدم.»
«پس اصل مطلب این که، سنگهای ماه رو بهخاطر امتیاز دستاورد مبادله نکن، بجاش بفروششون.»
«بله.هوهو، خیلی سریع متوجه شدید.»
«اونوقت چی گیرم میاد؟»
«شما پاداش بیشتری از دستاوردهای عمومی کسب میکنید. مثل پول یا ساختمون.»
پول یا ساختمون؟ سنگهای ماه در هوامونگ میتوانند در دنیای واقعی با پول یا ساختمان معاوضه شوند؟
«چطوره؟ توجهتون رو جلب کردم؟ من شرایط رو در موقع دیگری بهتون میگم. مطمئنم که نا امید نمیشید.»
«متوجهم.»
نمیدانست چرا یک نیروی بیطرف مثل موسسه حقوقی اژدهای سیاه سنگهای ماه را میخواست. اما مشخص بود که دلیل مهمی دارند.
در صورت دیگر، او خوردن یک وعده غذا را برای ملاقات با کانگجون این وقت روز بهانه نمیکرد.
-نمیدونم که باید سنگهای ماه رو نگه دارم یا نه.
بعد از گذشت مدتی، هان یونسو جهت خوردن خورشت رب سویا به آشپزخانه وارد شد. کانگجون نیز غذایش را تمام کرد و آماده شد که به کار برود.
بعد از لباس پوشیدن و برداشتن کلیدهای ماشین، او به سمت کتابخانه رفت.
اتاق مطالعه حاوی صدها کتاب ضخیم در قفسهها بود. او دو روز گذشته را در کتابخانه در جست و جوی کتابهای مدیریتی و اقتصادی گذرانده بود.
-امروز باید چه کتابی بخونم؟
کانگجون چهار کتاب قرض گرفت و در کیسهاش گذاشت.
البته، او این کتابها را برداشت تا در مغازه بخواند.
در اون موقع، کانگجون معامله مستقیم انجام نمیداد.
او بهصورت دورهای از جذب مشتریان استفاده میکرد در حالی که کارکنان پاره وقتش وسایل را میفروختند.
او به طور حداقل هر روز سه میلیون سود میکرد و بعضی اوقات تا شش میلیون هم پیش میرفت.
به لطف این، کانگجون همین الان هم 30 میلیون پول جدا از اموال جونگ کوانگهیون کسب کرده بود.
کارکنان ساخت و ساز در حال حاضر یک کافه کتاب در طبقه چهارم ساختمون دیفنگ میساختند بنابراین او میتوانست فروختن لباس زیر را به محض اتمام آن کنار بگذارد.
بنابراین او امروز به فروشگاه رفت. او سوار ماشین ونتا کلاس اس شد.
بورورونگ
کانگجون ماشین را روشن کرد و رانندگی کرد. زمان زیادی نگذشته بود، او سوار اتوبوس یا مترو برای رفتن به کار میشد و حالا راندن یک ماشین خیلی عادی بنظر میرسید.
فقط چند روز گذشته بود.
کانگجون با اطمینان رانندگی کرد و وارد فروشگاه شد. او در محل پارکینگ عمومی پارک کرد و با کیسهای محتوی کتاب قدم برداشت.
«رئیس! شما اومدید؟»
«ما لباس زیرها رو گذاشتیم کنار.»
«هاها! صبحانه خوردید؟ پس لطفا امروز سخت کار کنید.»
کانگجون با کارکنان پاره وقتش خوشامد گویی کرد، روی صندلی کنارش نشست و کتابی را باز کرد.
خواندن این توی شلوغی فروشگاه؟
منظره مسخرهای بود اما کانگجون توجهش را متمرکز روی کتاب کرد. او از کتاب خوندن لذت میبرد.
جذب مشتریان
او از مهارت مدیریتیش بعد شروع به خواندن استفاده کرد.
چقدر زمان گذشته بود؟
کانگجون یک ناهار از رستورانی آن دور و بر سفارش داد و داشت دوباره مطالعه میکرد که احساس عجیبی بهش دست داد.
طوری بود که انگار کسی بهش خیره شده است.
برای مدتی این احساس را داشت.
او بیتوجهی کرد و به خواندن ادامه داد اما این احساس ادامه داشت، او در نهایت نگاهی انداخت.
یک مرد در یک کت شلوار رده بالا در 20 متری او ایستاده بود و به او نگاه میکرد.
-اون شخص؟
چهره مرد آشنا بود. او این چهره را چند روز پیش در تلویزیون دیده بود. این اولین بار بود که مستقیما او را میدید.
-یو سونگهوان؟
او یو سونگهوان بود، تاجر پولدار با بیش از 100 بیلیون سرمایه در سهام. یو سونگهوان به او لبخند تلخی زد و به کانگجون نزدیک شد.
«یکم وقت دارید که صحبت کنیم؟»
کتابهای تصادفی


