پادشاه ابعادی
قسمت: 84
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 84: تقویت بالها
عصاره زمین: 62
عصاره باد: 22
عصاره تاریکی: 39
اینها عصارههایی بودند که در انبار انباشته شده بودند.
بعضیشان از نبردهای کانگجون به دست آمده، در حالی که بقیهشان در معادن، دریاچهها و علفزارها پیدا شدند.
عصارهها برای امکانات پیشرفته، ارتقاء و احضار نیروهای سطح بالا در پادگان استفاده میشد.
به خصوص، از عصاره زمین برای احضار گولمهای (آدمکهای ساخته شده از افسون) خشن استفاده میشد و عصاره تاریکی برای جادوگران خونآشام ضروری بود. کایران در حال جمع آوری عصاره زمین برای ایجاد یک ارتش گولم ببرنما در آینده و عصاره تاریکی برای احضار 100 جادوگر خونآشام بود.
به عبارت دیگر، جمع آوری این عصارهها کار آسانی نبود. به معنای کلمه نادر بودند.
پس باید انتخاب میکرد. یا بالهایش را تقویت کند یا زیرساخت را تقویت کند.
-یعنی اول ببینم که چقدر گیرم میاد؟
کانگجون یکی از عصاره زمین را بیرون کشید و به سمت بالهای خود کشاند.
سپس در دم سوالی ظاهر شد.
[آیا میخواهید عصاره زمین را به قدرت آشوب تبدیل کنید؟]
[بله / خیر]
آره!
بالهای آشوب درخشیدند.
[امتیازی از قدرت آشوب به دست آمد.]
-قدرت آشوب مورد نیاز برای ارتقا به مرحله 2: 1/1000
-چی؟ فقط یک امتیاز؟
کانگجون متحیر ماند. این یعنی برای ارتقایش به مرحله 2 به 1000 عصاره نیاز است.
فکر میکرد که عصاره باد یا تاریکی ممکن است قدرت آشوب بیشتری دهند.
[یک امتیاز از قدرت آشوب به دست آمده است.]
[یک امتیاز از قدرت آشوب به دست آمده است.]
-قدرت آشوب برای ارتقا به مرحله 2 مورد نیاز است: 3/1000
«هر کدوم فقط یه امتیاز میدن! برای رسیدن به مرحله دوم 1000 امتیاز لازمه... اینطوری جواب نمیده.»
سپس کایران با گیجی صحبت کرد.
«من تا حالا بالهای آشوب رو ندیده بودم، فقط شایعاتی راجبش شنیده بودم. اما یه عصاره فقط یه امتیاز میده. فکر نمیکنم تقویت بالهاتون کار راحتی باشه مگر اینکه با یه تاجر بُعدی آشنا بشید.»
«تاجر بُعدی چیه؟»
«شما میتونید اونها رو در پناهگاه بُعدی ملاقات کنید.»
«پناهگاه بُعدی؟»
«یک پناهگاه رو میشه با استفاده از یک قطعه بعدی ایجاد کرد. وقتی پناهگاهی ایجاد بشه یک تاجر بعدی ظاهر میشه. میتونید انواع مختلفی از عصارهها رو خریداری کنید.»
تاجری وجود داشت که انواع عصارهها را میفروخت. کانگجون خوشحال شد.
«عالیه! به هر حال، چطوری میتونم یه قطعه بعدی بگیرم؟»
کایران سرش را خاراند و گفت.
«اگر ارباب خوش شانس باشه، ممکنه یه درجه اولشو پیدا کنید، ولی راحت نیست.»
«درجه یک...»
یعنی اوک. کانگجون کلید درجه یکی را داشت که میتوانست سه بار از آن استفاده کند، اما او هنوز درجه یکی پیدا نکرده بود.
همان لحظه. ملکه ملیناد ناگا با چشمانی درخشان صحبت کرد.
«من یک قطعه بعدی دارم، ارباب.»
«واقعا؟»
کانگجون تعجب کرد. چشمان کایران گرد شد. ملیناد فقط لبخند زد.
«اگر بهش احتیاج دارید میتونم تقدیمتون کنم ارباب.»
«خیلی ممنونم.»
کانگجون رد نکرد. یک انبار ابعادی فقط برای تقویت بالهایش خوب نبود. احضار نیروهای سطح بالا در اندازه زیاد امکان پذیر بود چرا که او میتوانست عصارهها را به صورت عمده خریداری کند.
ملیناد حلقهای را که با نور آبی میدرخشید بیرون آورد و به سمت کانگجون هل داد.
«قبولش کن.»
«این انگشتره است؟»
«بله. یک حلقه بُعدی یادگاری مادرم بود. من فقط بدشانسی ازش عایدم شده. برای همین امیدوارم شما موفق باشید. فکر میکردم که شاید فقط حلقه بدشانسی باشه اما الان فکر میکنم خوبه که ارباب بهش احتیاج پیدا کرده. بهترین شانس من ملاقات با ارباب بود، دیگه نیازی به شانس بیشتری ندارم.»
قلب کانگجون از احساسات زیاد به تپش افتاد.
«ممنونم... اگه چیزی میخوای بهم بگو.»
«مشکلی نیست. من فقط خوشحالم که میتونم به ارباب کمک کنم.»
«پس برات یه حلقه خوب میارم.»
«نه. فقط گاهی...»
«گاهی؟»
ملیناد از خجالت نگاهش را از کانگجون برداشت.
«خیلی خوب میشه اگه بتونید... گاهی موهام رو نوازش کنید... اما میدونم کار راحتی نیست.»
«راحته. البته که انجامش میدم.»
طبیعی بود که اگر کاری شایسته ستودنی انجام میداد، سرش را نوازش میکرد.
سئوک سئوک.
کانگجون سریع سر ملیناد را نوازش کرد. ملیناد طوری خندید که گویی حال خوبی دارد.
«ممنونم.»
«هر وقت بخوای سرت رو نوازش میکنم! لایقشی!»
کانگجون لبخند زد. از طرفی، کایران به حلقه بعدی خیره شده بود.
«اگر یک قطعه بُعدی و 10000 گره دارید، میتونید یک پناهگاه بُعدی بسازید. جواهر تو این حلقه به وضوح یک قطعه بُعدیه.»
«همین الان درستش کن.»
«بله، ارباب.»
[در پشت بام ساختمان یوگانگ پناهگاهی در حال ساخت است. 1%]
[2%، 3% ،....100%]
[پناهگاه مرحله 1 در پشت بام ساختمان یوگانگ تکمیل شده است.]
به طور شگفت آوری، در چند ثانیه کامل شد. کانگجون به همراه کایران و ملیناد به پشت بام رفت.
در همین حین درب پشت بام به درگاه تغییر کرده بود.
نوری آبی عمیقی که همچون آب بود سوسو میزد.
از آنجا که گذشتند، میدان بزرگی نمایان شد.
[شما وارد پناهگاه بعدی شدید.]
[پناهگاه بُعدی مکانی است برای غریبههای خسته که در ابعاد سرگردان هستند تا استراحت کنند. اکنون اینجا یک زمین خالی متروکه است و بازدیدکنندگانی جز تاجران وجود نخواهد داشت.]
[برای ارتقاء یک پناهگاه به طبقه 2، دو قطعه لازم است. اگر پناهگاه به منطقه استراحت متصل باشد، افراد بیشتری آن را پیدا خواهند کرد.]
-برای یه طبقه دوم به یه قطعه بعدی دیگه نیاز دارم؟
به دو قطعه احتیاج داشت. به دست آوردن یکی هم سخت بود پس چطور دومی را به دست میآورد؟
فعلا از طبقه اول راضی بود.
از طرفی میدان خالی بود.
فقط یک دایره جادویی بزرگ در یک طرف مربع وجود داشت.
چوووت!
همان لحظه دایره جادویی درخشید و شخصی با کلاهی خاکستری ظاهر شد.
به چشمان کانگجون خیره شد اما هیچ واکنش خاصی نشان نداد.
«هوم، چرا جو اینجا اینقدر سرده؟؟ هیچ معاملهای نیست. به هر حال، من اینجام پس بیاید یک محل رو انتخاب کنیم.»
او در حالی که به سرعت در سراسر میدان میچرخید و مینشست، غر زد.
سئوک سوک.
چیزی شبیه حصیر جلویش ظاهر شد.
در بالایش انواع مهرههای درخشان با رنگهای مختلف وجود داشت.
-این؟
عصارهها بود. نه فقط عصاره زمین و باد و تاریکی، بلکه عصارههای دیگر هم بودند. مهرههایی وجود داشت که به نظر میآمد آتش در حال شعله کشیدن و آب در گردش باشد.
کایران لبخندی زد.
«ارباب، اون شخص تاجر بعدی هست. نمیتونید هویتشون رو بفهمید، اما کار تاجر اینه که در پناهگاههای بعدی حرکت کنه تا تجارت کنه. اونا انواع مختلف عصارهها رو میفروشن.»
«پس برم ببینم قیمتاشون چقدره؟»
در حال حاضر، این پایگاه بیش از 60000 گره داشت. چند گره به عنوان مالیات پرداخت میشد، اما بیشتر آنها نتیجه شکار و مأموریتهای مداوم کانگجون بود.
-من میتونم از حدود 30000 گره استفاده کنم.
پول پارو میکرد! برای همین خرج کردنش مشکلی نداشت.
کایران از تاجر پرسید.
«اومدم قیمت عصارهها رو بپرسم.»
تاجر خندید و جواب داد.
«هوهو، به محض این که کسب و کارم رو باز کردم مشتریا اومدن برا همین خوشحالم! آره. چند تا سنگ ماه داری؟»
«چرا سنگ ماه میخواید؟ با گره حساب نمیکنید؟»
تاجر در برابر سوال کایران شانه بالا انداخت و پاسخ داد.
«فکر کنم نمیدونی. کی تو این زمونه با گرهها سر و کار داره؟؟ ارزش گرهها بهخاطر هوامونگ زیاده بجز سنگ ماه معاملهای نمیکنم.»
کانگجون تعجب کرد.
سنگ ماه؟ سنگ ماه به عنوان ارز استفاده بشه؟
کانگجون پرسید.
«یه تعدادی سنگ ماه دارم. قیمتت رو بگو»
تاجر لبخندی دوستانه به او زد.
«اینها قیمتها هستند.»
عصاره زمین - 2 سنگ ماه
عصاره باد - 2 سنگ ماه
عصاره آتش - 3 سنگ ماه
عصاره آب - 3 سنگ ماه
عصاره فراوانی - 4 سنگ ماه
عصاره افسون- 4 سنگ ماه
عصاره تاریکی - 5 سنگ ماه
عصاره روشنایی - 5 سنگ ماه
هیچ عصاره آشوبی وجود نداشت. اما ارزانترین عصارهها عصاره زمین و باد بودند که دو سنگ ماه قیمت داشتند.
علاوه بر این عصاره تاریکی 5 سنگ ماه قیمت داشت.
البته اندازه کوچک متعارف بود.
کایران اخم کرد و با کانگجون زمزمه کرد.
«قیمتها مضحک به نظر میاد. کمی صبر کن بعد ببین. معمولاً با ورود تاجرای بیشتر، قیمتها کمتر میشن.»
کانگجون هم همینطور فکر میکرد.
در حال حاضر، او تقریباً 1800 سنگ ماه کوچک داشت. اگر اینطور بود، او میتوانست 900 تا عصاره زمین بخرد.
هنگامی که با عصارههای موجود در پایگاه او ترکیب شود، 1000 نیروی آشوب مورد نیاز برای ارتقای بالهایش برآورده میشود. با این حال، ارزش سنگ ماهها را نمیتوان کاهش داد.
«پس من دفعه بعد میام.»
«هو، فکر نکن گرونهها. کی جز من به چنین جای غم باری میاد؟؟ به هر حال، اگه عمده خرید کنید تخفیف بهتون میدم! یکم راجبش فکر کنید.»
تاجر دستانش را تکان داد.
کانگجون با کایران از پناهگاه خارج شدند.
همان حین طوماری رسید.
از هکسیا بود.
[لوکان، حالا که فرمانده شدی، دیگه حق دستور دادن ندارم. جایگاهمون یکسانه.]
ایده خوبی بود که مرکز فرماندهی برود و سری بزند؟
[به ما فرصتی برای برگزاری جشن بدید.
-فرمانده ارتش 439]
-آره...صحبت کردن باهاش خوبه.
هنوز چیزی نشنیده بود بنابراین تصمیم به ملاقات هکسیا گرفت.
پس از مدتی، مرکز فرماندهی ارتش 439.
هر چند، وقتی رسید هکسیا را ندید. فقط فرمانروایان بودند.
متحدان او، از جمله آویا و هانیل، به کانگجون خیره شدند.
«لوکان! خوش آمدی. فرماندهیت رو تبریک میگم!!»
«خوش آمدید. منم راجبش شنیدم. شما بین فرمانروایان اولین فرمانده هستید!»
سایر فرمانروایان نیز به کانگجون خیره شده بودند.
بعضیهایشان عضو اتحاد هاردیس که مخالف کانگجون بود، بودند. کسانی که به او نزدیک نبودند تبریک نگفتند.
تازه به کارشان برگشتند.
«نظرت راجب 20 میلیون سنگ ماه هر ماه چیه؟»
«نمیتونم سنگ ماهامو ببخشم.»
«30 میلیون چطور؟ یکیشو بفروش لطفا!»
«آه، بزار ببینم. نمیتونم بفروشمش. میخوام بفروشم ولی نمیتونم! با اینکه بابتش هر ماه 30 میلیون تا میدی ولی من فقط چند تیکه دارم.»
همه مشتاق خریدن سنگ ماه بودند. کانگجون جویایش شد و آویا پاسخ داد.
«هکسیا گفته زمانی که برگرده، سنجش خواهد بود. افرادی که کمتر از 100 امتیاز کسب میکنن مشتاق خرید سنگ ماه هستن.»
«متوجهـم.»
کانگجون سری تکان داد. میزان ریزش سنگ ماه بسیار کم بود، بنابراین یافتن برخی از آنها حتی در هنگام شکار ارواح خبیث بسیار دشوار بود.
چه کسی در این وضعیت سنگ ماه میفروخت؟
همان لحظه، فرمانروایی با دقت به کانگجون نزدیک شد.
«لوکان! من فرمانروا روئل هستم.»
صدای زنی بود. او یکی از فرمانروایان اتحاد هاردیس نبود و هرگز با کانگجون گفتگو نکرده بود.
ناگهان آمد و به او سلام کرد.
«چیه؟»
«ممکنه متکبرانه باشه ولی میشه به من سنگ بفروشید؟ فکر میکنم شما سنگ ماه زیادی داشته باشید. هر تیکه رو 30 میلیوون وون میخرم.»
کتابهای تصادفی

