پادشاه ابعادی
قسمت: 95
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 95: پایگاه دفاع (2)
همه چیز ساکت شد.
بهخاطر اینکه مردم آرام شدند نبود، بلکه رینکار با استفاده از انرژی ناملموس امواج صوتی را مسدود میکرد.
«همیشه انتظار داشتم وقتی کمی بیشتر رشد کردی چنین کاری انجام بدی، اما از تصورم خیلی زودتر اتفاق افتاد. خوشحالم که چشمام اشتباه در خصوصت برداشت نکردن.»
صدای رینکار در گوش کانگ جون شنیده شد. کانگ جون پاسخ داد.
«فکر نمیکردم ساخت پایگاه چیز خوبی باشه. خوشحالم میتونم به ارتش دفاع کمکی کنم.»
رینکار لبخند زد.
«قدرت ارتش پادشاه شیطان دوم یهویی بهخاطر پایگاه تغییری نمیکنه. به همین دلیل برای ما کمی اوضاع مطلوبتر و برای ارتش پادشاه شیطان دوم زیانبار شده. این جنگیه که ممکنه هر لحظه معکوس بشه.»
او به صحبت خود ادامه داد.
«با این حال، اگه هوشیار باشیم، میتونیم به رهبری جنگ ادامه بدیم. اگه این وضعیت حفظ بشه، پادشاه شیطان دوم چارهای جز دست کشیدن از کارش نداره.»
«امیدوارم اون روز خیلی زود برسه.»
رینکار با حرف کانگ جون لبخند عجیبی زد.
«واقعا اینطور فکر میکنی؟»
«هاه؟»
رینکار که انگار میدانست کانگ جون به چه فکر میکند، خندید.
«راجبش با دقت بیشتری فکر کن. واقعا میخوای پادشاه شیطان دوم اینقدر زود عقبنشینی کنه؟»
«.....»
کانگ جون لحظهای ساکت شد و رینکار دوباره ادامه داد.
«همزمان دو طرز فکر وجود داره. یکی امید به عقبنشینی پادشاه شیطان دوم و دیگری امید به موندنش. فکر میکنی اشتباه میکنم؟»
«نه قبول دارم.»
کانگ جون آرام آهی کشید.
اگر پادشاه شیطان دوم ظاهر نمیشد، کانگ جون ممکن بود بهخاطر یو سونگهوان و بقیه فرمانروایان در وضعیت بسیار دشواری قرار بگیرد.
شاید از قبل این شکست خورده بود. حتی اگر او زنده میماند، نمیتوانست مانند الان به یک نیروی قدرتمند تبدیل شود.
این اقبال خوشی برای کانگ جون بود اما نه برای سایر فرمانروایان.
اگر وضعیت ادامه پیدا میکرد، کانگ جون به سرعت رشد میکرد و فاصلهاش با سایر فرمانروایان بینهایت میشد. پس از پایان ماه سرخ، او میتوانست با قدرت جنگی فوقالعاده خود، تمام فرمانروایان دشمن را از بین ببرد.
بنابراین، برای کانگ جون، او امیدوار بود که پادشاه شیطان دوم تا زمانی که ممکن است این وضعیت را حفظ کند.
رینکار گفت:
«با این حال، لازم نیست احساس تاسف کنی. بعد از رفتن پادشاه شیطان دوم پیراتای دیگه اینجا رو هدف میگیره.»
«پیراتا؟»
«به معنای شکارچیه. وقتی که تبدیل به فرمانروا شدی، جنگ با شکارچیان برای همیشه ادامه خواهد داشت. تو باید از خودت در برابرشون محافظت کنی.»
پیراتا... این یک داستان جدید بود.
همانطور که کانگ جون با تعجب خیره شد، رینکار با تشدید صحبت کرد:
«برای همین باید قوی باشی. نه فقط زنده موندن به عنوان یه فرمانروا، بلکه تبدیل به کسی بشی که بتونه پادشاه شیطان دوم رو شکار کنه.»
«میخوام تبدیل به همچین چیزی بشم.»
کانگ جون خیلی مشتاق بود. رینکار لبخند زد.
«اگه اینقدر متعالی بشی، از همه محدودیتها رها خواهی شد.»
«متعالی؟ یعنی چی؟»
«به معنای واقعی کلمهاش یعنی موجود متعالی. من هنوز به اون مرحله نرسیدم. به طور دقیقتر من یه مرحله قبل از اونم.»
«خیلی خب اگه دقیقا قبل از اون مرحله هستی، تقریبا همون توانایی متعالی بودن رو داری.»
«مهمله! تفاوت بین یه موجود متعالی و غیر متعالی مثل فاصلهایه که بین زمین و آسمونه. اگه من متعالی بودم پادشاه شیطان دوم حتی جرئت نزدیک شدن به هوامونگ رو هم به خودش نمیداد.»
این آخرین جایی بود که حتی قویترین فرد در هوامونگ هم نمیتوانست به آن برسد!
کانگ جون فقط امیدوار بود که به اندازه رینکار قوی شود، اما انتظار چنین جای شگفت انگیزی را نداشت.
سپس پرسید.
«وقتی متعالی بشی، از همه محدودیتها آزاد میشی. این یعنی چی؟»
«به این معنیه که دیگه گرفتار قوانین هوامونگ نخواهی بود.»
«قوانین هوامونگ؟»
«برای مثال، تو دیگه مجبور نیستی به چیزایی مثل ماموریتها و... وابسته باشی. اگه شکست بخوری مجبور نیستی به جهنم بری!! علاوه بر اینا میتونی با استفاده از قدرت خودت محدودیت بقیه فرمانرواها رو هم از بین ببری. حتی ممکنه بتونی فرمانروایی که در جهنمه رو بیرون بکشی!! تعالی یعنی این.»
«متوجه شدم.»
چشمان رینکار به شدت میدرخشید.
«دلیل اینکه اینا رو به تو میگم اینه که دیگه نمیخوام تو تحت تاثیر چنین محدودیتهایی قرار بگیری. اگرچه بدن تو به قوانین هوامونگ محدوده اما میتونی اولش ذهنت رو آزاد کنی.»
«این یعنی چی؟»
«اینقدر درگیر جنگ بین فرمانرواها نباش. در حال حاضر فاصله بین تو با فرمانرواهای دیگه زیاد شده. مبارزه بین تو با اونها فقط یه قتل عام یک طرفهست نه جنگ.»
حرفش اشتباه نبود. کانگ جون در این مدت به این موضوع فکر میکرد.
او هیچ فکری در خصوص حمله به فرمانرواهای دشمن نداشت. فرمانروایان کمی در زمین بودند که با کانگ جون مخالفت کنند.
او اولین فرمانروا در زمین هوامونگ بود.
علاوه بر این، هیچ فرمانروایی وجود نداشت که به اندازه کافی احمق باشد که کانگ جون را پس از اینکه فرمانده شد و بال دریافت کرد، به چالش بکشد. فقط آندراس و دیگر فرماندهان ارتش احتمال داشت دست به همچین کاری بزنند.
«هدفت نمیتونه به دست آوردن ثروت باشه. حتی اگه تمام ثروت زمین رو هم به دست بیاری، در مقایسه با ماورایی بودن چیزی نیست.»
رینکار ادامه داد.
«قدرت؟ همه موجودات روی زمین هوامونگ، از جمله خودم، در برابر یک متعالی قرار نداریم. بنابراین، من به تو میگم که هدف بزرگتری داشته باشی.»
«اگه یه موجود متعالی چنین موجود فوقالعادهایه، چطور میتونم به اون مرتبه برسم؟»
رینکار لبخند زد.
«میگن از دو تا روش میشه متعالی شد. یکیش از طریق بالهاست.»
«بال؟»
«بهخاطر اینه که بالها دارای اراده متعالی هستن. بنابراین تقویت بالهات بهت این امکان رو میده که اراده تعالی رو درک کنی و باهاش یکی بشی.»
آیا واقعا میتوانست با تقویت بالهایش تبدیل به موجود متعالی شود؟ کاملا غیر منتظره بود.
«پس بالهات رو تقویت میکنی.»
رینکار به تلخی خندید.
«نه، بالا بردن سطح بالها هرگز کار راحتی نیست. همه این رو میدونن و منصرف شدن.»
حرف رینکار نشان میداد که تجربه طولانی و زیادی در خصوص تقویت بالهایش دارد.
«بنابراین، شیوه دیگهای رو امتحان کردم. میتونم با بالا بردن مداوم سطح قدرت فیزیکی و جادوم و فراتر رفتن از محدودیتهام به سطح تعالی برسم.»
«متوجهـم.»
به دلیل تلاشهای بیپایانش، رینکار در آستانه تبدیل شدن به موجودی متعالی قرار داشت.
سپس رینکار ادامه داد.
«علاوه بر این، این مورد قطعی نیست. اما گفته میشه که فرمانروایی که تمام 100 ماموریتش رو تکمیل کنه میتونه به فردی متعالی تبدیل بشه.»
چشمان کانگ جون روشن شد. اگر این درست بود، پس انجام تمام 100 ماموریتش ارزش داشت.
در این لحظه رینکار ناگهان سرش را برگرداند و لبخند زد.
«به نظر میرسه پادشاه شیطانی دوم در حال اومدنه، من باید برم بیرون.»
«از آموزشای امشب ممنونم.»
«از من تشکر نکن. فقط میخواستم این کارها کمی ذهنت رو راحتتر کنه.»
«منظورت چیه؟»
«بعد این جنگ، من زمین هوامونگ رو ترک میکنم. به مکان گستردهتری میرم تا با افراد قویتری رقابت کنم. فکر میکنم میتونم یه انسان متعالی بشم.»
«.....!»
کانگ جون تعجب کرد. اگر رینکار برود، اگر کسی مانند پادشاه شیطان دوم دوباره ظاهر شود، چه کسی از زمین هوامونگ دفاع میکند؟
«پس. ازت میخوام سریعتر پیشرفت کنی. یه روزی تو صندلی خالی من رو پر خواهی کرد.»
کانگ جون سعی کرد این موضوع را رد کند اما رینکار در حال رفتن بود.
«وقتی رفتم خداحافظی نمیکنم. اگه روزی بود که دیگه من رو نبینی، حرفهای امروزم رو به خاطرت بسپار.»
در پایان حرفهایش، انرژی ناملموس مسدود کننده امواج صوتی ناپدید شد.
کواررونگ! کوا کوانگ!
«کوآک!»
«آاک!»
بدون آن، غوغایی به پا شده بود.
نبردی در مقیاس وسیع بین نیروهای دفاعی که میخواستند از پایگاه لوکان محافظت کنند و نیروهای پادشاه شیطان دوم که میخواستند آن را نابود کنند، درگرفت.
«کوکاکاکاکا! لوکان! این فرمانروای تازه کار میخواد تو یه حادثه گیر بیوفته. کجایید؟؟؟ من باید بکشمت.»
صدای کولادیکوس پادشاه شیطان دوم در آسمان پیچید.
با این حال، رینکار مسیر کولادیکوس را مسدود میکرد.
«قبل اون سعی کن اول من رو بکشی.»
چشمان کولادیکوس پر از خشم شد.
«اوه! رینکار! دوباره تو؟ ای حرومزاده!»
«من واقعا ازت بدم میاد، کولادیکوس.»
«رینکار! امروز حتما تو رو میکشم.»
خیلی زود نبردی بین رینکار و کلادیکوس در آسمان بالای پایگاه شروع شد.
کوا کوا کوانگ! ووررورو!
در اطراف پایگاه، فرمانده اول، بینهایم، و سایر نیروها با دشمنان میجنگیدند.
هر دو طرف شبیه هم بودند، اما مدافعان این مزیت را داشتند که میتوانستند زخمهای خود را با استفاده از نگین قرمز در وسط پایگاه درمان کنند.
کانگ جون نیز بدون هیچ مزاحمتی با دشمنان جنگید.
او نمیدانست چند تن از دشمنان را از بین برده است.
او شمشیر خود را در حالت خلسه به دست گرفت.
دشمنان زیادی وجود داشتند اما خطرناک نبودند چرا که او به تنهایی نمیجنگید.
قبل از اینکه بفهمد، دفاع پایگاه به پایان رسیده بود.
در آخر پادشاه شیطان دوم و نیروهایش عقبنشینی کردند.
مدافعان قبل از بازگشت به پایگاه وانمود کردند که مدتی تعقیبشان میکنند.
نوری که از نگین قرمز در مرکز پایگاه میآمد شدیدتر شد.
بینهایم لبخند زد.
«همه مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشتن. به نظر میرسه که پایگاه لوکان محکم شده.»
«هاهاها! به زودی روزی که پادشاه شیطان دوم از اونجا خارج بشه فرا میرسه.»
فضای شادی پیروزی در اطراف مدافعان فرمانروا بود.
همان لحظه...
یک جوان مو آبی در پورتال در مرکز پایگاه ظاهر شد.
این کسی نبود جز مشاور نظامی او، کایران.
«ارباب!»
«اوه! کایران؟ چه خبره؟»
این اولین بار بود که کایران در میدان جنگ ظاهر میشد، بنابراین کانگ جون شگفت زده شده بود.
کایران پوزخندی زد.
«ارباب، بهخاطر ایجاد پایگاه تو میدون نبرد خونین تبریک میگم. این پایگاه به منطقه امن ارتش تبدیل شده است.»
به حرف زدن ادامه داد.
«با این حال، این هم درسته که این پایگاه اربابه. به همین دلیل به من اجازه ساخت یه انبار تو اینجا رو میدید؟»
«انبار تو پایگاه؟»
«بله، ارباب. اگه یه انبار بسازید، میتونید بخشی از درآمد گره رو از تمام نبردها در منطقه اطراف پایگاهتون به عنوان مالیات دریافت کنید.»
«مالیات؟ واقعا ممکنه؟»
کانگ جون فکر کرد که ظالمانه باشد. با این حال، بینهایم حرفها را شنید و سری تکان داد.
«اشتباه نمیگه اصلا. اگرچه قراره این پایگاه به عنوان پایگاه ارتش دفاعی استفاده بشه اما همچنان متعلق به لوکانه. اگه بخواید مالیات بگیرید همه موافقت میکنن.»
«اوه! درسته.»
قلب کانگ جون تپید. کایران پوزخندی زد و گفت.
«با توجه به مشکلات امروز، من فکر میکنم که نرخ مالیات باید 20 درصد باشه.»
بینهایم و سایر فرماندهان به راحتی سری تکان دادند.
«این یک مبلغ مالیاتیه متوسطیه. هر چیزی بیشتر از این رو روحیه متحدات تاثیر میزاره.»
کانگ جون خندید و سری تکون داد.
«پس تصمیم گرفته شد.»
این به کانگ جون اجازه داد تا 20٪ از تمام گرههای رها شده در منطقه اطراف پایگاه رو به دست بیاورد.
پس از مدتی، کایران و سایر فرماندهان از طریق پورتال ناپدید شدند.
«جعبهها رو باز کنم؟»
کانگ جون تصمیم گرفت قبل از بازگشت، دو جعبه موجودی خود را باز کند.
اگر خوش شانس بود، شاید قلبی به دست میآورد تا هکسیا را به گروهش ملحق کند.
کتابهای تصادفی


