پادشاه ابعادی
قسمت: 98
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 98: اثبات تواناییها (بخش اول)
بینهایم به صحبت خود ادامه داد،
«هرچند، خیلی از فرماندهها مهارتای تو رو نمیشناسن. برای اینکه متقاعدشون کنی باید تواناییتو بهشون اثبات کنی.»
«تواناییمو اثبات کنم؟»
«سه تا راه داری. یکیش اینه که ارباب سانتور که یکی از پیشرفتهترین زیردستای پادشاه شیطانی دومه رو شکست بدی و نشونه اثباتش رو بیاری.»
سانتورها هیولاهایی بودند با بالا تنه انسان و پایین تنه اسب. اگر ارباب سانتور ارباب پیشرفتهای بود پس قدرت سانتورها هم خیلی زیاد بود.
«چه نشونهای دقیقا؟»
«بدیهیترینش قلبه. گرفتنش راحت نیست پس همینکه چیزایی که گرفتی بالای رده قهرمان باشن کافیه.»
«متوجهم.»
آیتمهایی که از اربابها به دست میآمد همیشه رده قهرمان یا بالاتر بودند.
بینهایم گفت:
«برای این کار باید بری توی ارتش دشمن. ما حواسمون به پادشاه شیطانی دوم و سه فرمانده برترش هست ولی به هر حال باید از دست اربابای پیشرفته و هیولاها زنده بیرون بیای.»
کانگ جون سر تکان داد. پادشاه شیطانی دوم و سه فرماندهاش برای کانگ جون بیش از حد قوی بودند. خوشبختانه رینکار و بقیه به حساب آنها میرسیدند.
«دو راه دیگه چیه؟»
«یکی دیگش اینه که دیکیل جادوگر تاریکی رو شکست بدی. اونم یکی از اربابای پیشرفته زیردست پادشاه شیطانی دومه. اونم شکست بده و نشانه اثباتشو بیار. اگه ازش تجهیزات رده قهرمان بیاری هم کافیه.»
دیکیل جادوگر تاریکی.
بقیه هیولاها فقط ارباب خطاب میشدند ولی این یکی اسم خاص خودش را داشت.
«به جادوگرای تاریکی وارلاک هم میگن.»
شکست دادن یک وارلاک پیشرفته کار خیلی سختی بود.
«آخرین مورد برای وقتیه که دو تا گزینه قبلی برات زیادی سنگین باشه. در این صورت فقط کافیه قلب سه تا ارباب رو برامون بیاری. نوعش هم مهم نیست. تو آدم خوش شانسی هستی پس فکر نکنم برات سخت باشه.»
«قلب سه تا ارباب؟»
کانگ جون مات و مبهوت شده بود. نمیفهمید چرا باید برای فرمانده ارتش هفتم شدن تواناییهایش را اثبات کند.
بینهایم لبخند زد.
«مهم نیست حتی اگه قلب ارباب رده پایین باشه. فقط باید پاک باشه، یعنی تا حالا روی مهارت استفاده نشده باشه. خودم به شخصه روش سومی رو توصیه میکنم. جنگیدن با اربابای پیشرفته خیلی خطرناکه.»
کانگ جون باید برای فرمانده ارتش هفتم شدن، یکی از دو ارباب پیشرفته را شکست میداد یا قلب سه تا ارباب سطح متوسط یا پایینتر را تحویل میداد.»
اربابهای پیشرفته خیلی قوی بودند و جنگیدن با آنها ریسک بزرگی بود.
انگار غیر مستقیم به او گفته باشند که روش سوم را انجام دهد و سه تا قلب به دست بیاورد.
قلبی پاک که تا به حال روی چیزی استفاده نشده.
«میخوانش چیکار؟ میخوان برای ارتقا دادن ازش استفاده کنن؟»
دلیلش برای کانگ جون مهم نبود.
اگر قرار بود از خیر این همه قلب بگذرد اصلا نمیخواست فرمانده ارتش هفتم شود.
اصلا فرمانده هفتم شدن چه سودی داشت؟
شاید باعث افتخار بود اما فقط مایه زحمت بود.
کانگ جون تصمیم گرفته بود که پیشنهاد فرمانده شدن را رد کند.
هرچند همان موقع، فرمانده دوازدهم، رینکار، شروع به صحبت کرد،
«لوکان! به خودت بستگی داره کدوم یکی از این سه روش رو انتخاب کنی. ولی اگه تواناییتو اثبات کنی و فرمانده ارتش هفتم بشی، واجد شرایط تالار نگهبان هم میشی.»
تالار نگهبان چیه دیگه؟
رینکار به کانگ جون لبخند معناداری زد.
«تالار نگهبان پر از آیتمهای مختلف به جا مونده از فرماندههای هوامونگ زمینه. اگه راه ارتباطی باشه میشه چیزای قدرتمندی ازش گرفت. قلب در مقایسه با اونا هیچی نیست.»
رینکار ذهن کانگ جون را خوانده بود و میدانست که قرار است سمت فرماندهی را رد کند.
به همین دلیل، دلیلی آورد تا کانگ جون را متقاعد کند.
اگر تواناییش را اثبات میکرد میتوانست فرمانده هفتم شود و به تالار نگهبان دسترسی داشته باشد.
چشمان کانگ جون برق زد.
«تالار نگهبان.»
حرف رینکار به این معنی بود که سه قلب با تجهیزات تالار قابل مقایسه نیست.
این حرف را قویترین فرد هوامونگ زمین میگفت.
«پس ارزششو داره.»
کانگ جون سر تکان داد و گفت،
«متوجهم. با نشانه اثبات برمیگردم.»
«موفق باشی لوکان.»
بینهایم با خوشحالی لبخند زد.
کانگ جون به پایگاه ساختمان یویانگ برگشت.
سپس راهی انبار پایگاه شد.
قبل از ورود به میدان نبرد خونین قدرت آشوبش را با اسانسهایی که از معامله 1000 سنگ ماه به دست آورده بود پر کرده بود.
«باید یه سری اسانس برای احضار نیروها نگه دارم.»
کانگ جون از هر نوع اسانس چند صد تا نگه داشت. به جز 2000 اسانسی که باقی مانده بود بقیه را خرج قدرت آشوب کرده بود.
-قدرت آشوب لازم برای ارتقا به سطح 5: 15000/32000
با احتساب امتیازهای قبلی حالا 15000 قدرت آشوب داشت.
هنوز به 17000 امتیاز دیگر برای ارتقای بالها نیاز داشت.
اگرچه هنوز اسانسها را تبدیل به قدرت آشوب نکرده بود تا بالهایش را ارتقا دهد.
بهتر بود وقتی که اسانس کافی برای ارتقا جمع کرد تبدیلشان کند.
«اولویت بقاست نه قوی شدن.»
کانگ جون قرار بود با دشمنان قدرتمندی بجنگد.
بنابرین باید از قدرت آشوب برای زنده ماندن استفاده میکرد.
اگر تلاشش برای ارتقای بالهایش شکست میخورد 3200 قدرت آشوب را از دست میداد.
میتوانست با این مقدار قدرت آشوب 40 بار از اراده جنگ استفاده کند.
به همین دلیل تصمیم گرفت به جای ارتقای بال از اراده جنگ برای بالا بردن سطحش استفاده کند.
بالابردن سطح به معنای قویتر شدنش بود.
پس میخواست روی بالا بردن سطحش تمرکز کند.
وقتی به اندازه کافی سطحش را ارتقا داد، میتوانست ارتقای بالها را امتحان کند. تا آن موقع با استفاده از اراده جنگ دشمنهای بیشماری را شکست میداد.
البته دلیل دیگری هم برای این تصمیم وجود داشت.
کانگ جون راهی برای افزایش سه امتیازی شانسش پیدا کرده بود. اگر موفق به ساختن برج خوش شانسی روی پشتبام ساختمان دلتا میشد، شانس بیشتری برای ارتقای بالها داشت.
کانگ جون از انبار خارج شد و کنار پناهگاه روی پشتبام ساختمان یویانگ ایستاد.
«ارباب پیشنهاد میکنم هروقت به هوامونگ میاید کنار پناهگاه بعدی وایستید.»
همانطور که کایران قبلاً گفته بود اگر آنجا میایستاد میتوانست آیتمهای خوبی از بازرگانان بعدی دریافت کند.
«امروز دو نفرن.»
بازرگانی که دفعه قبلی دیده بود نشسته بود و کارش را میکرد، ولی امروز جز او بازرگان دیگری هم آمده بود.
«حس میکنم کلاهبرداره.»
بازرگان اولی مثل دفعه پیش نشسته بود و در ازای سنگ ماه اسانس میفروخت، پس کانگ جون از او گذشت و به مست بازرگان جدید حرکت کرد.
بازرگان بیصدا نشسته بود و چیزی هم روبرویش نبود.
«تو چی میفروشی؟»
بازرگان لبخند زد و پاسخ داد،
«من میخرم. در ازای چیزایی که میخوام سنگ ماه میدم.
-قطعه بعدی: 1000 سنگ ماه
-اسانس آشوب: 100 سنگ ماه
بازرگان فقط خریدار این دو چیز بود.
اگر برای بازرگان قطعه بعدی میاورد، 1000 سنگ ماه دریافت میکرد. علاوه بر آن ارزش هر اسانس آشوب هم 100 سنگ ماه بود.
از آنجایی که قطعه بعدی آیتم کمیابتری بود گرانتر هم بود.
ولی آیا قیمت اسانس آشوب منصفانه بود؟
اگر کانگ جون 100 سنگ ماه را به موسسه اژدهای سیاه میفروخت، 3 بیلیارد وان و 1500 اسانس دریافت میکرد که برای گرفتن 1500 قدرت آشوب کافی بود.
به این فکر فرو رفت که اسانس آشوب ارزشش را دارد یا نه. تا به حال اسانس آشوب ندیده بود.
کانگ جون از پناهگاه بعدی خارج شد و به مرکز فرماندهی ارتش 438ام رفت.
قرار بود قبل از رفتن به میدان سرخ، با گرانیا دوئلی داشته باشد.
با این حال، گرانیا آنجا نبود. به نظر میآمد که مشغول نبرد با زیردستان پادشاه شیطانی دوم است.
«پس دفعه بعدی میرم سراغش.»
کانگ جون بالاخره به میدان نبرد سرخ رفت.
مدتی بعد، در پایگاه لوکان:
ارتش نیروهای دفاعی هوامونگ زمین از پایگاه لوکان که در خط مقدم میدان خونین بود استفاده میکرد.
صاحب این پایگاه کانگ جون بود.
وقتی کانگ جون وارد پایگاه شد صدها سرباز از او استقبال کردند.
«سلام فرمانده.»
«سلام فرمانده.»
آنها با چشمانی حیرت زده به کانگ جون نگاه میکردند.
کانگ جون با وقار سر تکان داد و به سمت یکی از آنها حرکت کرد.
او موستل، فرمانده 103ام بود.
موستل گونهای عجیب با سر آهو، چهار دست و بدنی عضلانی بود.
برخلاف ظاهر آرامی که داشت، چشمانش شدیداً برق میزد. وقتی کانگ جون نزدیک شد فریاد زد،
«103امین فرمانده به شما سلام میکنه.»
موستل طوری رفتار میکرد که انگار کانگ جون فردی عالی رتبه است. کانگ جون با دستپاچگی لبخند زد.
«من هم مثل شما فرماندم.»
موستل لبخند زد.
«شنیدم قراره فرمانده ارتش هفتم بشی. من ازت حمایت میکنم.»
«شنیدنش این حرف خیلی خوشحالم میکنه. راستی من یه سوال دارم.»
«هر چی میخواید بپرسید. اگه بدونم بهتون میگم.»
«خبر داری ارباب سانتور یا دیکیل جادوگر تاریکی کجاها دیده میشن؟»
موستل سرش را تکان داد و پاسخ داد،
«دونستن جای اربابا غیرممکنه. فقط میشه موقعیت هیولاهارو تخمین زد.»
موستل به صحبت خود ادامه داد،
«اگه از پایگاه خارج شی و به سمت پنج تا جنگل حرکت کنی، یه چمنزار پیدا میکنی که توش سانتورها پیدا میشن. بعد از چمنزار و توی جنگل دوم هم یه جاییه که گاهی توش جادوگرای تاریکی پیدا میشه.»
«ممنون. به لطف تو دیگه لازم نیست همه جارو دنبالشون بگردم.»
تضمینی نبود که سروکله ارباب سانتور یا دیکیل جادوگر تاریکی آنجاها پیدا شود. با این حال اگر به جست و جو ادامه میداد بالاخره یکی از آنها را پیدا میکرد.
همان لحظه، موستل با لحنی پریشان گفت،
«اربابای پیشرفته خیلی قوین، مواظب باش. برات آرزوی موفقیت میکنم.»
کانگ جون پس از مدتی پایگاه لوکان را ترک کرد و به سمت جایی که موستل گفته بود راه افتاد.
«هیولاهای زیادی اینجا نیست.»
بهخاطر شکست هیولاها در نبرد پایگاه دفاعی، سروکله کسی اطراف پایگاه لوکان پیدا نمیشد.»
پس از مدتی پرواز...
کانگ جون بالاخره جنگل را پیدا کرد.
اگر از پنج جنگل میگذشت چمنزاری که سانتورها در آن بودند را پیدا میکرد.
هرچند کانگ جون قصد نداشت برای مبارزه با ارباب سانتور آنجا برود.
عجلهای در کار نبود، پس میتوانست بقیه هیولاهای محوطه را شکست دهد.
«اوه! اسکلتا!»
اسکلتی دید که اندازهاش چند برابر اسکلتهای عادی بود.
«دوباره ارباب اسکلت؟»
با دقت بیشتری به آن نگاه کرد و متوجه شد که استخوانهایش درخششی آبی رنگ دارند.
نمیدانست اسکلتها گونه مختلف دارند یا نه ولی میشد گفت با اسکلتهایی که قبلاً دیده فرق دارند.
ارباب اسکلت کانگ جون را در حال پرواز دید و عصای خود را به سمتش گرفت.
هواروروک!
شعلههایی به سمت کانگ جون پرتاب شدند.
«این یه ارباب اسکلت جادوگره!»
کانگ جون شعلهها را جاخالی داد و روبروی ارباب اسکلت ایستاد.
هوارورو! پا پا پا پا!
ارباب اسکلت با عصایش نیزههای بزرگ آتشین ساخت و به سمت کانگ جون پرتاب کرد.
کانگ جون سعی کرد آنها را هم جاخالی بدهد ولی نیزهها شبیه موشکهای هدایت شونده بودند و کانگ جون را دنبال میکردند.
«جریان بهشتی!»
مجبور بود از مهارتش استفاده کند. این یکی از مهارتهای روش شمشیرزنی خون بهشت بود که حملات جادویی را پراکنده میکرد.
سوسوسو.
اولین بار بود که از آن استفاده میکرد. همان لحظه، هزارن شعلهای که به سمت کانگ جون نشانه گرفته شده بودند خاموش شدند.
کتابهای تصادفی


