پادشاه ابعادی
قسمت: 103
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 103: هفتمین فرمانده ارتش دفاعی زمین هوامونگ (2)
چشمان رینکار میدرخشید.
«بنابراین، با توجه به این فرصت و بدون اهمیت دادن به روند دردناکش، باید تمرکز کنی و به روشن فکری برسی. این روشن فکری به تو قدرت بیشتری نسبت به شکار هیولاها در طول زمان میده.»
«در خاطرم میمونه.»
رینکار راز چگونگی تبدیل شدنش به قویترین مرد زمین هوامونگ را فاش کرد.
با این حال، سایر فرماندهان هیچ نشانهای از تعجب از خود نشان ندادند.
«بعد از این جلسه، زمان خروجت از هوامونگ فرا میرسه. دفعه بعد که وارد هوامونگ شدی، بدون معطلی به سالن نگهبانی برو.»
«بله.»
کانگجون سری تکان داد.
سپس بینهایم گفت: «فرمانده ارتش هفتم هم بشینه جلسه شروع خواهد شد.»
«بله حتما.»
در حالی که کانگجون بر تاج و تخت هفتم نشسته بود، دریانا به ساختمان یوگانگ بازگشت.
در آن لحظه تختها به صورت دایرهای حرکت کردند و میز گردی در وسط ظاهر شد.
11 فرمانده ارشد در میزگرد مقابل یکدیگر قرار گرفتند.
بینهایم به اطراف نگاه کرد و گفت: «پر شدن جای خالی فرماندهی ارتش هفتم بسیار مایه قوت قلبه. اگرچه ما این برتری رو داریم، اما احتمالاً پادشاه شیطان دوم در آینده با شدت بیشتری حمله خواهد کرد، بنابراین همه باید آماده باشن.»
مادون سر تکان داد.
«این موضوع در هوامونگ رخ داده. ارتش مدافع زمانی که دزدان دریایی به طور ناگهانی جهت حمله رو تغییر دادن تا فرمانرواها با همدیگه بجنگن. جنگ بین فرمانرواها، مدافعان رو تضعیف کرد و دزدان دریایی در نهایت به هوامونگ دست پیدا کردن.»
او به صحبت خود ادامه داد.
«بنابراین، این ایده خوبیه که فرماندههای درجه پایینتر رو تشویق کنیم تا این افکار رو از بین ببرن.»
«من هم همینطور فکر میکنم.»
«ایده خوبیه.»
سایر فرماندهان نیز موافقت کردند.
کانگجون هم سری تکان داد.
او نمیدانست که چه چیزی قلب فرمانروایان رو به لرزه درمیاره اما منطقی بود که در هوامونگ مراقب باشد.
جلسه کوتاه پایان یافت.
پیام جدیدی جلوی کانگجون ظاهر شد.
[شما به یکی از فرماندهان ارشد ارتش که نماینده ارتش دفاع هوامونگ زمین است، تبدیل شدید.]
[جذبه یک مرتبه افزایش یافته است.]
[شانس یک مرتبه افزایش یافته است.]
به لطف آن، مقدار جذبه و شانسش یک مرتبه افزایش یافت.
-همینه!! شانس خوب!
کانگجون با دیدن افزایش جذبه و شانسش احساس رضایت میکرد.
سطح 65 (انقضا: 00.00%)
[جنگ] پیشرفته
سلامت: 6470/6470
انرژی جادوی سیاه: 6020/6020
قدرت: 69 (+5)
چابکی: 70 (+5)
هوش: 66
شانس: 11
جذبه: 23 (+4)
لحظهای که او پنجره وضعیت بررسی میکرد، فضای اطراف شروع به تغییر شکل کرد.
[در هوامونگ بسته شده است.]
[زمان شما در دنیای رویاهای تهی به پایان رسیده است.]
اسکیا به محض بیدار شدن زنگ زد.
[30,331,900,000 وون واریز شده است.]
این پیامی بود که نشان میداد موسسه حقوقی اژدهای سیاه 30,331,900,000 وون واریز کرده است.
پول نقدی که او با امتیازات مبادله کرد بلافاصله واریز شد.
-من تو طول شب 30 میلیارد وون دیگه بهدست آوردم...
کانگجون با دلی خوش به هایون لبخند زد و او هم جوابش را داد.
«به نظر میاد امروز خیلی خوشحال هستید.»
«من یه فرمانده ارشد شدم! به طور دقیقتر، من الان هفتمین فرمانده ارتش دفاع زمین هوامونگ هستم.»
«این فوقالعادهست. تبریک میگم.»
«ممنونم. راستی در این بین از خریدن ساختمون خودداری کنید. من باید برای خرید ساختمان دلتا باید پول جمع کنم.»
«ساختمان دلتا؟»
چشمهای هایون گرد شد. او هم از ساختمان دلتا خبر داشت.
کانگجون سر تکان داد.
«ارزش این ساختمون تقریباً یک تریلیون وونه. اونجا جاییه که هکسیا اشغالش کرده و من برای اینکه که چرا باید اونو داشته باشم دلیلی دارم. این بهخاطر ساختن برج شانس روی پشت بومه!»
«متوجه شدم.»
برج شانس شرایط سختی داشت که کانگجون نیاز به خرید ساختمان دلتا داشت.
هکسیا ساختمان دلتا را در دنیای رویاهای تهی اشغال کرده بود، اما هیچ ربطی به مالکیت آن در واقعیت نداشت.
مالک فعلی ساختمان دلتا یک شرکت خارجی بود.
در نتیجه، کانگجون برای خرید ساختمان دلتا و تبدیل آن به قلمرو خود، نیاز به مذاکره با آن شرکت داشت.
هایون به او گفت: «اگه ساختمون یک تریلیون وون باشه، نیمی از اون رو میشه با وام بانکی پوشش داد.»
«حدس میزنم اینطور باشه.»
با احتساب پول امروز، او در حال حاضر حدود 170 میلیارد وون داشت.
البته اگر ساختمانهایش را میفروخت، میتوانست پول بیشتری بهدست آورد. با این حال، او نتوانست این کار را انجام دهد زیرا از آنها به عنوان پایگاههای مهم در هوامونگ استفاده میشد.
بنابراین، او باید تقریبا چیزی بیشتر از 330 میلیارد وون بهدست میآورد.
اگر او به معامله امتیازات شانس و سنگ قمرها در هوامونگ ادامه میداد، میتوانست سریعتر از آنچه فکر میکرد پول جمع کند.
کانگجون به هایون گفت: «از این به بعد، تو با منشی کیم هاینا فعالیت میکنی تا برای تصرف ساختمون دلتا آماده بشید. از وکیل هان یونسو راهنمایی بخواید.»
«بله، بسپریدش به من. اگر ممکن باشه با قیمت خوبی مذاکره میکنم.»
«باشه.»
کانگجون سرش را تکان داد اما به دلایلی احساس عجیبی کرد.
بهخاطر این بود که او به داراییهای میلیاردیش فکر میکرد.
با این حال، این در مقایسه با هوامونگ چیزی نبود.
مالک ساختمان دلتا بودن در مقایسه با فرماندهی ارتش هفتم ارتش دفاعی هوامونگ زمین چیزی نبود.
او شخصیت قدرتمندی بود که میتوانست فرماندهان ارتش پایین را فرماندهی کند و دوش به دوش فرماندهان ارشد متشکل از دیوها و اژدهایان بایستد.
او یکی از 11 فرمانده برتر زمین هوامونگ، لوکان بود!
این حقی بود که به کانگجون داده شده بود.
پس از مدتی کانگجون صبحانه را تمام کرد و به سمت کافه طبقه چهارم ساختمان دافنگ رفت.
درست مانند یک کتابخانه، دیوارها شامل قفسههایی بود که مملو از کتابهایی در زمینههای مختلف از جمله مدیریت بود.
«صبحها شلوغه.»
کانگجون از مهارتهای مدیریتیاش استفاده نکرده بود، بنابراین از اینکه کار و کاسبی بسیار خوب بود شگفت زده شد.
سپس کلت لبخندی زد و گفت: «طبق تحقیقات من، اکثر اونا در سرزمینهای اشغالی ارباب کار یا زندگی میکنند.»
«واقعا؟»
«آره. خیلیها هم از ساختمونای دلتا هستن که برای نوشیدن قهوه به اینجا میان.»
ساختمان دلتا با ساختمان دافنگ فاصله زیادی داشت. با ماشین بیش از پنج دقیقه راه بود و پیاده روی طولانی بود.
همه جا پر از کافه کتاب و کافی شاپ بود. پس چرا آنها به اینجا میآمدند؟
او بعد از باز کردن کافه هیچ تبلیغی نکرده بود.
-یعنی تصرف یه ساختمون اینقدر تاثیر داره؟
همچنین اشغال مناطق بیشتر برای تجارت مفید میبود. اگر او یک مجتمع آپارتمانی بزرگ را تصاحب کند، برگ برندهای خواهد بود.
البته اکنون که به اندازه کافی پول در میآورد مجبور نبود چنین کارهای دردسرسازی انجام دهد.
همه اینها به لطف ماه سرخ بود.
کانگجون به لطف آن توانست در مدت کوتاهی پول زیادی بهدست آورد.
در غیر این صورت، کانگجون باید حداکثر استفاده را از مهارتهای مدیریتی خود برای کسب درآمد میکرد.
ساعت هفت شب.
رستوران عود اسب پیر، چئونگدام-دونگ.
هاردیس و سایر اعضای اتحاد جمع شدند.
هر 23 نفرشان.
در مقایسه با ابتدا، تعداد آنها 12 نفر افزایش یافته بود.
یو سونگهوان با حالتی جدی گفت: «من امروز شما را اینجا جمع کردم چون که افراد زیادی در مورد هدف اتحاد ما تردید دارن. کسانی هستن که چون دیگه نمیخوان با لوکان دشمنی کنند قصد دارن استعفا بدن.»
«من کنار میکشم. لوکان یک فرمانده ارتشه. جنگیدن با اون دیوانگیه.»
«من قصد ندارم با فرمانروای شماره یک زمین هوامونگ بجنگم. هاردیس، اتحاد خصمانه تنها مال شماست.»
به محض اینکه یو سونگهوان آن را مطرح کرد، فرمانروایان شروع به صحبت کردند. هیچکس حاضر به مبارزه با لوکان نبود.
فقط کیم کان وو، که با نام زنیت شناخته میشد، حرف دیگری برای گفتن داشت.
«اون قویه، اما این فقط در هوامونگه. اگر در واقعیت به نیروها بپیوندیم، پس...»
با این حال، این نظر در این شرایط خیلی مفید نبود.
«خفه شو. زنیت! تو باید بعد از شکست خوردن ازش عقلتو از دست داده باشی.»
«کیم کان وو میتونه مثل خودت انجامش بده. ما از این اتحاد خارج میشیم.»
بنابراین، اتحاد هاردیس شکسته شد.
اکنون ساعت 7:30 بود.
مردم بدون خوردن غذا رفته بودند و فقط یو سونگهوان و کیم کان وو سر میز مانده بودند.
کیم کان وو طوری به سینهاش ضربه زد که انگار خسته کننده بود.
«لعنتی! ترسوها!»
یو سونگهوان با حالتی بیمارگونه گفت: «چیکار میتونیم بکنیم؟ بهخاطر اینه که ضعیفیم.»
صراحتا، آنها میدانستند که اتحاد علیه لوکان بیمعنی است، بنابراین جو آرام شد.
آنها شروع به نوشیدن کردند زیرا کار دیگری از دستشان بر نمیآمد.
بعد از دو فنجان...
آنها آنقدر احساس بدی داشتند که بیوقفه نوشیدند.
بنابراین، پس از مدتی، کیم کان وو با چهرهای سرخ گله کرد.
«من واقعا اون مرتیکه لوکانو دوست ندارم. راهی برای خلاص شدن از شرش وجود نداره؟»
«میدونم منظورت چیه. حاظرم بمیرم ولی در مقابل کسی که قبلا از من پایینتر بود تعظیم نکنم!!»
«کوهوهو!! برای منم همینطوره.»
«اگه تسلیم نشیم بالاخره یه فرصتی پیش میاد. بیا برای امروز فقط الکل بنوشیم.»
«باشه.»
در پایان، یو سونگهوان و کیم کان وو تا پاسی از شب در رستوران عود اسب پیر مشروب خوردند.
آنها به سالن اتاق رفتند و یو سونگهوان در اتاق هتل از خواب بیدار شد.
زنی که در تختش بود جفتش از اتاق سالون بود.
با این حال، این دلیل تعجب یو سونگهوان نبود.
به این دلیل بود که او رویای بسیار خاصی داشت.
البته، این یک رویای عادی بود نه یک رویای تهی.
«هاردیس! میخوای لوکان رو شکست بدی؟ من میتونم این قدرت رو بهت بدم.»
صدایی مرموز در فضای پهناور طنین انداز شد.
جوانی شیک پوش مقابلش ظاهر شد.
یو سونگهوان به مرد جوانی که سوار بر پرندهای عجیب و غریب با پرهای قرمز بود خیره شد.
جو اطراف او آنقدر وحشتناک بود که یو سونگهوان نمیتوانست به درستی به او نگاه کند.
«تو کی هستی؟»
«دشمنت، کولادیکوس پادشاه شیطان دوم. من اونم!»
«هوک!»
«تعجب نکن. نمیخوام بهت صدمه بزنم.»
«چرا اومدی پیش من؟»
«من میتونم قدرت زیادی بهت بدم. اگر ازم پیروی کنی، میتونی از قید و بندهای وحشتناک فرمانرواها فرار کنی.»
«از دست فرمانرواها فرار کنم؟ چی داری میگی؟»
«منظورم اینه که تو دیگه به سرنوشت فرمانرواها گره نمیخوری. به عبارت دیگه، حتی اگه تو نبردی شکست بخوری به جهنم نمیری!!»
«ا...این!!!»
«چطوره؟ پیرو من نمیشی؟؟ سپس در آینده با من بر زمین حکومت میکنی. البته، لوکان به بدنی سرد زیر پای تو تبدیل خواهد شد.»
«انجامش میدم!! فقط اون قدرت رو به من بده!!»
هاردیس ناخودآگاه فریاد زد.
شبیه آن بود که سرنوشتش پیروی کردن از پادشاه شیطان دوم بود!!
لبخند شیطانی روی صورت کولادیکوس ظاهر شد اما هاردیس متوجه نشد.
بعد از خواب بیدار شد.
«این چه خوابی بود دیگه...»
یو سونگهوان قبل از ان که بخوابد، بهخاطر خماریاش با حالت گیجی نشست.
از آن زمان به بعد، جریان عادی شد، بنابراین رویای خود را فراموش کرد.
دو روز بعد ساعت 10 شب.
زمان ورود به هوامونگ فرا رسید.
کانگجون در حین گوش دادن به لالایی هایون خوابش برد.
[درب هوامونگ باز شده است.]
کانگجون در پایه ساختمان یوگانگ ظاهر شد، جایی که کایران، گرموز، رودیام، کاجل، ملیناد، هکسیا و دریانا منتظر بودند.
«ارباب! شما یک فرمانده ارشد شدید.»
«فرمانده هفتم شدن رو بهتون تبریک میگم.»
«لرد! تبریک میگم اونگ.»
«هاها! ممنونم! خوشحال شدم که شما هم قویتر شدید.»
کانگجون دستشان را تکان داد یا سرشان را نوازش کرد، سپس به سمت مقر ارتش دفاع رفت.
امروز او باید در اسرع وقت به آنجا میرفت.
بینهایم از دیدن کانگجون خوشحال شد.
«خوش اومدی فرمانده هفتم. امروز باید سریع وارد تالار نگهبان بشی.»
«آره.»
با بینهایم، کانگجون از دایره جادویی برای حرکت به تالار نگهبان استفاده کرد.
او در ورودی یک ساختمان عظیم ظاهر شد که با نور طلایی احاطه شده بود.
کتابهای تصادفی

