فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 107

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 107: توانایی یک مشاور نظامی پیشرفته(بخش دوم)

توربوی گولم همینطور که به جلو خیره شده بود این رو گفت: «کوکوکو، دریانا. فکر کردی بعد خیانت به ارباب سالم می‌مونی؟»

دریانا پشت او بود، در اتمسفر سرد یخی اطرافش معلق شده بود.

«خفه‌شو! من از اولشم هیچ وفاداری به کولادیکوس نداشتم.»

«کوه! چطور جرئت می‌کنی اینکار رو با ارباب بکنی...! نمی‌بخشمت.»

توربو پنجه بزرگش را تاب داد. او از حرکات سریع و متفاوتی استفاده کرد.

گولم بزرگ جثه، سرعت حمله باورنکردنی داشت.

دریانا پیاپی پلک می‌زد و از حملات توربو جاخالی می‌داد. در همین حین، آتش گوگرد تولید شده از عصای او بدن توربو را هدف قرار داد.

هر بار که شعله‌ای منفجر می‌شد، بدن توربو از شدت لرزش به خود می‌پیچید.

این همه قضیه نبود. دریانا قدرت یک جادوگر را دارا بوده و تعدادی زیردست آندد هم داشت. صد‌ها آندد، شامل شوالیه‌های مرگ، دولاهان و آندد‌های فرسوده به توربو هجوم بردند.

بنابراین، توربو کم کم عقب کشیده شد.

در همین حین، هاردیس و زنیت قلعه را هدف قرار داده بودند.

«با همه‌ی توان پیشروی کنید. قلعه لوکان رو تصاحب کنید.»

«همه رو بکشید و اگه زیر سنگم شده پیداش کنید.»

ارک‌ها و مردان ماری فریاد کشیده و به جلو دویدند.

«چویک! چوییک!»

«کواااااه

ارک‌ها و مردان ماری جنگ و کشتار را دوست داشتند.

همینطور که قلعه را احاطه می‌کردند، قلعه بان‌های راشین روی دیوار شروع به تیر اندازی با کمان‌هایشان کردند.

به‌خاطر توانایی پیشرفته کمانداران، حجم بی‌اندازه‌ای از تیر‌ها پرتاب شدند.

در همین موقع، جادوگران خوناشام روی دیوار داشتند شروع به احضار توپ‌های آتشین سرخ با عصاهایشان می‌کردند.

«کوااااک

«کواااااک

تعدادی از ارک‌ها به‌خاطر تیراندازی یا آتش جانشان را از دست دادند. علی‌رغم اینکه دوستانشان در جلوی آن‌ها جان می‌باختند، باقی مانده ارک‌ها بدون تردیدی به حرکتشان به سمت جلو ادامه می‌دادند.

آن‌ها فورا شروع به بالا رفتن از دیوار کردند.

گرچه، تنها پیام رسان‌های جهنم در روی دیوار منتظر آن‌ها بودند.

«کواااااک

«کوییییک

جنگجویان غول راشین، هر باری که شمشیر‌های بزرگ آن‌ها تاب داده می‌شد، ارک‌ها تیکه تیکه شده و از دیوار به پایین می‌افتادند.

«اهه! این غیرممکنه!»

«چه چیز مسخره‌ای...»

چشمان هاردیس و زنیت باز از تعجب گشاد شده بود، آن‌ها نمی‌توانستند باور کنند که سربازای لوکان اینقدر مهلک هستند. انگار که سربازانشان به سمت مرگ رهسپار شده بودند.

جنازه دشمن‌ها به سختی قابل شناسایی بود و اجساد متحدین کنار دیوار روی هم انباشته شده بودند.

چیز دیگری نیز بود که قلبشان را به لرزه انداخت.

جادوگر تاریکی کلنیا، کسی که داشت سحر‌های جادوی گسترده را از بالای قلعه در آسمان می‌خواند، نابود شده بود.

«آاااااااک!»

یک زن با موهای آبی به کلنیا که بر روی زمین افتاده بود نگاه انداخت.

هاردیس و زنیت وقتی که او را دیدند شوکه شدند. آن‌ها او را می‌شناختند. او فرمانده هکسیا از ارتش 439 اُم بود.

آن‌ها پادشاهان زیردست او بودند، پس او را بهتر از هر کس دیگری می‌شناختند.

«اهه! فرمانده هکسیا چرا اینجاست؟»

«لعنت بهش! شانس خیلی کمی برای بردن وجود داره.»

در همین حین، جادوگر تاریکی در اردوگاه زنیت نیز توسط هکسیا کشته شد.

زنیت وقتی صحنه را دید، رنگ از چهره‌اش پرید.

در آن زمان، هکسیا پیامی از کایران دریافت کرد و فریاد کشید: «برید! همشون رو بکشید!»

دو دروازه باز شدند و گرگینه‌ها با پوسته‌های سرخ بیرون آمدند.

«کوااااه

«کووهوهوهونگ

گرگینه‌های لعنتی بالاخره بیرون آمدند تا دشمن را قتل عام کنند.

«کوااااک

«کویاااک

یک کشتار یک طرفه به نفع ارک‌ها و مردان ماری بود.

«اههه!»

«اونا دیگه چه کوفتی هستن؟»

هاردیس و زنیت داشتند دیوونه می‌شدند.

آن‌ها به ارباب‌های پیشرفته خیره شدند، کورائو و توربو. آن‌ها تنها کسانی بودند که می‌توانستند اوضاع را عوض کنند.

مسئله فقط زمان بود تا وقتی که ارباب‌های پیشرفته برنده بشوند و شرایط تغییر کند.

متاسفانه، این اتفاق نیافتاد.

«کوااااااک

نیزه ملکه ناگا قلب کورائو را سوراخ کرد، ارباب سانتور. به محض اینکه نفسش قطع شد، دیگر جادوی ترمیم اسرار آمیز بی‌فایده بود.

بنابراین، یکی از ارباب‌های پیشرفته پادشاه اهریمنی دوم توسط نیزه ملکه ناگا ملیناد مُرد.

توربوی گولم نیز جلوی حملات جادویی دریانا تسلیم شده بود.

جوجوجوک! پا.

مجموعه‌ای پیچیده و بزرگ از صداهای انفجاری در دور بدنش پخش شدند. سپس تمام بدنش به آتش گرفت و به خاکستر تبدیل شد.

دریانا قبل از ناپدید شدن با بی‌تفاوتی خیره شده بود.

سپس او دوباره جلوی هاردیس و زنیت ظاهر گشت.

آن‌ها شاهد مرگ دو تا از ارباب‌هایش پیشرفته بودند و حالا داشتند تلاش می‌کردند که فرار کنند.

«هیوک

«از جونم بگذر.»

هاردیس حقیرانه التماس کرد اما دریانا فقط سرش را با یک حالت بی‌تفاوتی تکان داد.

سیوک! سیوک!

گلوی هاردیس و زنیت بریده شد.

آن‌ها حتی فرصت پیدا نکردند که جیغ بزنند.

بدنشان در دود ناپدید شد.

در همین زمان، دو شیء در هوا معلق بودند.

یک گردنبند و یک گوشواره.

آن‌ها توکن‌های هاردیس و زنیت بودند.

دریانا لبخند زد و با احتیاط آن‌ها را برداشت.

-ارباب خوشحال میشه.

در آن لحظه، هاردیس و زنیت در جای ناشناخته‌ای ایستاده بودند.

سایه‌های ناشناسی ظاهر شدند.

چشمانشان به طور ترسناکی درخشید.

«کوکوکوکو، پادشاه زنیت! پادشاه هاردیس! شما در نبرد شکست خوردید. حالا، توکن‌ها و اموال شما به پادشاه لوکان تعلق داره.»

«یه لحظه صبر کن!»

«یه جای کار اشتباهه.»

هاردیس و زنیت شوکه شده بودند.

«ما دیگه پادشاه نیستیم.»

«آره، ما به زیردست‌های پادشاه اهریمنی دوم تبدیل شدیم.»

در نتیجه آن‌ها انتظار داشتند که بعد از مرگشان در هوامونگ، در واقعیت بیدار شوند.

گرچه، این تنها توهم آن‌ها بود.

یکی از سایه‌ها با تمسخر گفت: «نمی‌فهمم دارید چه زری می‌زنید. شما هنوز پادشاهید و در نبرد شکست خوردید.»

یک سایه دیگر گفت،

«شما حتما توسط پادشاه اهریمنی دوم کولادیکوس فریب خوردید. یک دروغ رایجه که پادشاهای اهریمنی استفاده می‌کنند، اگر از آن‌ها پیروی کنی، می‌تونی از قوانین هوامونگ در بری. اگرچه، این فقط یه توهمه.»

«شما قوانین ماه سرخ رو شکوندید و در نبرد شکست خوردید، پس دوبار مجازات می‌شید.»

سایه‌ها جمع شدند و شروع کردن به لگد زدن به هاردیس و زنیت.

بام بام بام! قرچ قرچ!

«کوااااک! کمکم کنید.»

«آااااک

آن‌ها جیغ کشیدند. بالاخره فهمیدند که توسط پادشاه اهریمنی دوم فریب خوردند اما دیگر برای پشیمانی خیلی دیر بود.

«کوهوک! مارو...کجا می‌برید؟»

«کجا؟ تنها یه مکان برای بازنده‌ها وجود داره که برن.»

«احتمالا ج-جهنم...؟»

هاردیس به خوبی می‌دونست از اونجایی که یک پادشاه سایه رو به عنوان مشاور نظامی در اختیار داشت. او می‌دانست که چقدر مکانی که بهش جهنم می‌گفتند وحشتناک بود.

سایه‌ها خندیدند.

«شما متوجه شدید.»

آن‌ها هاردیس و زنیت را به جایی کشیدند و بردند.

در آن لحظه، در سالن نگهبان...

کانگ‌جون همچنان درگیر نبرد شدیدی با مرد مو مشکی بود و بدنش از خون پوشیده بود.

-اهه! واقعا بیزارکنندس.

خون از بدن و تیغه‌اش می‌پرید هربار که شمشیرش را تاب می‌داد، خون می‌پاشید.

سلامتی‌اش کمتر از 30 درصد بود، پس میل به بقا و هجوم همزمان فعال شده بودند.

«لعنتی! بمیر!»

سیوک!

یک تاب نومیدانه گردن یکی از مردان رو بُرید.

{3000 قدرت آشوب کسب شد.}

پیامی ظاهر شد.

-قدرت آشوب نیاز به ارتقا سطح دارد.

6: 256000/256000

{قدرت بال‌های آشوب پُر شده است.}

{آیا قصد دارید که آن را به سطح بعدی ارتقا دهید؟}

{بله/خیر}

-بالاخره!

او تا این لحظه همینطوری بی‌حرکت مانده بود.

به‌خاطر قدرت آشوب بود که اینجا بال‌هاش رو بدون خطایی تقویت می‌کرد.

کانگ‌جون بلافاصله تایید کرد.

-بله! تقویت بشه.

در آن لحظه، بال‌هایش با نوری تابان و همزمان باهم درخشیدند، مردی که داشت به سمت کانگ‌جون می‌دوید در دود ناپدید شد.

هواااااک!

به علاوه، یک نور درخشان زخم‌های کانگ‌جون را بهبود بخشید.

{بال‌های آشوب به سطح 6 تقویت شدند.}

{آسیب دهی شما بسیار زیاد افزایش یافته است.}

{سلامتی 5000 امتیاز افزایش یافت.}

{انرژی جادوی سیاه 5000 امتیاز افزایش یافت.}

-هوهوهو، این یه موفقیته!

از اونجایی که سطح بال‌هاش بالا رفته بود، وضعیت بدنش ترمیم شده بود.

سطح 65 ( 00.00%)

{جنگ} پیشرفته

سلامتی: 14470/14470

انرژی جادوی سیاه: 14020/14020

سلامتی و انرژی جادوی سیاهش 5000 امتیاز افزایش یافته بود.

اگرچه، برعکس قبلا، کانگ‌جون فکر نمی‌کرد که سلامتیش اینقدر بالاست.

به‌خاطر این بود که سلامتیش هنگام جنگ با مرد مو مشکی پایین آمده بود.

البته، این خیلی خوب بود که اون به 15000 امتیاز سلامتی نزدیک شده بود اما این در مواجهه با یه شخص قوی بی‌ارزش بود.

پیام‌های جدید همینطور ظاهر می‌شدند.

{شما اراده هشدار را بیدار ساختید.}

{قدرت مبارزه شما در آسمان نیز به طرز قابل توجهی افزایش یافت.}

{مقاومت در برابر نیروهای ابعادی نیز به خوبی افزایش یافت و پرواز در میانه ابعاد دریای ابر‌ها امکان پذیر شد.}

او اراده هشدار را کسب کرد و قدرت حملاتش در هوا نیز به مقدار زیادی به خوبی افزایش یافت.

ابعاد دریای ابر‌ها منطقه‌ای بود از ابر‌های بنفش در آسمان بالای جبهه جنگ.

مکانی که رینکار به او گفت که اگر می‌خواد نمیره نباید واردش بشه.

حالا، به لطف موج مقاومت نیروی‌های ابعادی، کانگ‌جون می‌تونست به اون بالا پرواز کنه.

!

در اون زمان بود که یه چیزی در آسمان ظاهر شد.

کسی بجز مرد مو مشکی نبود.

-یه جنگ تو آسمون؟

کانگ‌جون بلافاصله به بالا پرواز کرد. به لطف بیدار شدن اراده هشدار، پرواز کردن از قبلا طبیعی‌تر شده بود.

به علاوه، بدنش جنب و جوش بیشتری داشت، همونطور که کل آمارهاش یه عالمه افزایش یافته بودند.

یک افزایش قابل توجهی در قدرت مبارزه‌اش در هوا به لطف اراده هشدار وجود داشت.

او به نرمی برای اولین بار زیر خنده زد.

«تا اینجاش رو دوام آوردی اما از حالا به بعد دیگه آسون نیست. هرچند، اگه دوام بیاری، به قلمرو تعالی نزدیک می‌شی.»

«حتما، تو کی هستی؟»

کانگ‌جون یهویی هویت مرد رو پرسید. سپس مرد با خنده‌ای گفت،

«این یک سوال چرته. من نمی‌دونم کی هستم. فقط یک دلیل وجود داره که من اینجام. اینکه همه چیز رو فدا کنم.»

چشمان مرد درخشید.

«اولا، اگه می‌خوای هرچیزی که من دارم رو به دست بیاری، باید این سری جون سالم به در ببری.»

بعد از اون، مرد شمشیرش را در شیوه مبارزه تاب داد.

او مسافتی بالغ بر 50 متر رو در چشم بهم زدنی طی کرد.

آیا می‌خواست به کانگ‌جون بگه که این مسافت اونقدرا هم بی‌معنی نبود؟

کاااانگ!

کانگ‌جون با نومیدی جلویش را گرفت اما شمشیر پهلو او را در لحظه برید.

چوااااک!

-اخ!

او حتی فرصت فریاد کشیدن هم نداشت قبل اینکه شمشیر بار دیگر هدف بگیرتش.

کانگ‌جون جلوی او را گرفت اما اینبار، خون از جای دیگری بیرون ریخت.

-لعنت بهش! این سری برنده شدن سخته.

هدف اصلی او افزایش سطح بال‌هایش به 6 بود.

با همین یه مورد هم برنده کامل بود.

گرچه، در این موقعیت یکم بیشتر حریص شده بود.

-باید یجوری ببرم.

چشمان کانگ‌جون همینطور که مرد زل زد به طور جدی درخشید.

   

کتاب‌های تصادفی