پادشاه ابعادی
قسمت: 148
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 148: مجازات زمان (1)
فلش!
نوری که از شمشیر کانگجون خارج شد به بدن لومینائیل برخورد کرد.
پسوسوسو.
بدن لومینائیل پودر شد. گرچه این بدن فقط بدل لومینائیل واقعی بود. لومینائیل واقعی از فاصله زیادی سر کانگجون فریاد زد: «واقعا میخوای کلهشقبازی دربیاری لوکان؟ پشیمون میشی.»
«این آخرین هشداره. هایون و بقیه رو صحیح و سالم برگردون.»
کانگجون هنوز از جواهر قدرت استفاده نکرده بود. میخواست لومینائیل را مهروموم کند، ولی تصمیم گرفت فرصتی دوباره به او بدهد.
کاملاً واضح بود که هایون و بقیه به دنیای آسمانی احضار شدهاند. بنابراین کانگجون فکر میکرد که فرشته مقدسی مثل لومینائیل توانایی برگرداندن آنها را دارد.
با اینحال لومینائیل هشدار کانگجون را نادیده گرفت و با آهی گفت: «هر کاری میکنی بکن. اونا نمیتونن برگردن. دنیای آسمانی تصمیم گرفته تو رو بفرسته به واقعیت. اگه پافشاری کنی...»
لومینائیل حرفش را تمام نکرد.
ناگهان نوری درخشان سینهاش را از هم شکافت.
فلش!
حمله کانگجون آنقدر سریع بود که تا بعد از ضربه به قلبش متوجه آن نشد.
«این...»
لومینائیل شگفتزده شد. میدانست کانگجون قدرتمند است، ولی انتظار نداشت آنقدر قوی باشد که حتی نتواند او را لمس کند.
«تو دیوونهای! اصلا حالیت هست داری چیکار میکنی؟»
«من خیلی هم عادیام. اونی که شرایطو درک نمیکنه تویی.»
لومینائیل نالهای سر داد. «ها! چارهای نیست. توی مسیر برگشتناپذیری افتادی.»
سوسوسو.
بدن لومینائیل محو و نامرئی شد.
فرشتگان مقدس قدرت حملهای همسطح خدایان شیطانی داشتند. به عبارتی دیگر، آنها هم جاودانه بودند و نمیمردند.
ولی از طرف دیگر، کانگجون هم بهقدری قوی بود که شکست نمیخورد.
«برمیگردم به دنیای آسمانی تا شرایطو بررسی کنم.»
بهمحض گفتن این حرف، شوک بزرگی حس کرد، انگار که قدرتش از بدنش فرار کرده باشد.
فقط همین نبود.
روبهرویش مکان عجیبی بود. بهمحض اینکه کانگجون سینهاش را برید، وارد مکانی عجیب شده بود که دنیای آسمانی نبود.
اینجا کجاست؟
فضایی از تاریکی ناشناخته.
با اینکه همهجا تاریک بود، میتوانست چیزهایی را ببیند.
غیرممکنه! قدرت الهیم تموم شده.
لومینائیل تمام تواناییهای یک فرشته مقدس را از دست داده بود.
این حالت به این معنی بود که حالا با انسان عادی تفاوتی نداشت و دیگر نمیتوانست به دنیای آسمانی بازگردد.
سوسوسو.
کانگجون روبهرویش ظاهر شد.
درواقع اینجا دنیایی بود که کانگجون با استفاده از قدرت جواهر مهروموم ساخته بود.
بنابراین در اینجا کانگجون میتوانست از تمام قدرتش استفاده کند، ولی لومینائیلِ مهرومومشده نه.
شبیه یک میدان نبرد یا مجازات بود، با این تفاوت که محدودیت زمانیای وجود نداشت و توانایی حریف مهروموم شده بود.
مهمترین نکته هم همین بود که محدودیت زمانیای وجود نداشت!
اگر کانگجون اراده نمیکرد، لومینائیل برای همیشه در این دنیا زندانی میشد.
چطور ممکنه...
لومینائیل متوجه شد که نمیتواند به دنیای آسمانی برگردد و حالا در مهروموم گیر افتاده است.
...فرشته مقدس دنیای آسمانی مهروموم شده بود!
فقط تعداد کمی از خدایان شیطانی جواهر قدرتی داشتند که از پس این کار بربیاید.
«نگو که جواهر قدرت یه خدای شیطانی دستته؟»
کانگجون بهسردی خندید. «لازم نیست بدونی. اگه خیلی باهوش بودی الان باید دنبال راهی برای برگردوندن هایون، کولت، شاکان و کلجارک میبودی.»
لومینائیل با خنده تلخی گفت: «تو از اونی که فکر میکردم قویتری، ولی فکرِ احمقانهی جنگیدن با دنیای آسمانی رو از سرت بیرون کن.»
کانگجون لبخند سردی زد. «نمیخوام همچین حرفی رو بشنوم. هایون و بقیه رو برگردون، بعدش آزادت میکنم.»
«یه بار دیگه میگم، اونایی که از زمین محو شدن از دست من خارجن و حتی اگه بخوام هم نمیتونم برشون گردونم.»
«دوباره همون حرفو زدی؟ مثل اینکه واقعاً نمیفهمی توی چه شرایطی هستی. من به حرفای یه فرشته اعتمادی ندارم.»
در همان لحظه، مهر مجازات روبهروی کانگجون ظاهر شد.
[شما، ارباب این دنیا، میتوانید زندانیهای گیرافتاده در اینجا را با مجازات زمان تنبیه کنید.]
[مجازات زمان:
[زندانی در اینجا گیر خواهد افتاد و احساس تنهایی و ناامیدی خواهد کرد.]
جواهر مهروموم با قدرت حیرتانگیز هوامونگ...
زندانی فقط در آنجا گیر نمیافتاد، بلکه مجازات هم میشد.
آن هم فقط بهوسیله زمان.
[لطفاً زمان مجازات را تعیین کنید.]
[میتوانید آزادانه از حداقل یک سال تا حداکثر 100 سال انتخاب کنید.]
بهنوعی مجازات سختی به نظر میرسید.
100 سال انسانی برای فرشتهها چیزی نبود.
ولی از آنجا که تواناییهای لومینائیل را مهروموم کرده بود، توانایی ذهنی لومینائیل هم به سطح یک انسان عادی رسیده بود.
چارهای نیست. از 100 سال که حداکثر زمان مجازاته استفاده میکنم.
به این معنی که با خروج کانگجون و بازگشت او به اینجا، 100 سال میگذشت.
این زمان برای یک انسان خیلی زیاد بود.
لومینائیل که حالا قدرت ذهنی انسانها را داشت باید این مدت طولانی را برای مجازات تحمل میکرد، آن هم در مکانی که کاملاً خالی بود و در حالی که قدرت انجام هیچ کاری نداشت.
«لطفاً دفعه بعدی که وارد میشم درست جواب بده.»
[مجازات زمان شروع شد. شمارش معکوس برای 100 سال در حال انجام است.]
کانگجون بعد از دیدن این پیامها دنیای مهروموم را ترک کرد.
اما قبل از آنکه بفهمد، دروازه هوامونگ بسته شده بود.
حالا وقت بازگشت به واقعیت بود.
[دروازه هوامونگ بسته شد.]
کانگجون با حالتی آشفته در اتاق خواب طبقه بالای ساختمان دلتا از خواب بیدار شد.
همیشه با لبخند شیرین هایون از خواب بیدار میشد.
ولی امروز خبری از این لبخند نبود.
همیشه وقتی از رویا بیدار میشد، حالت عجیبش با دیدن لبخند هایون از بین میرفت. حالا که پیشش نبود، احساس پوچی عمیقی میکرد.
مشکل کانگجون احساس پوچی نبود. فکر اینکه ممکن بود دیگر هیچوقت هایون را نبیند آزارش میداد.
«نباید هایونو از دست بدم.»
همین حس را به کولت، شاکان و کلجارک هم داشت.
«برشون میگردونم. حتی اگه مجبور شم با دنیای آسمانی مذاکره کنم.»
حتماً میتوانست انجامش بدهد.
یک راه بود، آن هم پس گرفتن آنها در برابر آزاد کردن لومینائیل بود.
هرچند که چنین چیزی در دنیای واقعی امکانپذیر نبود.
فقط از طریق هوامونگ میتوانست با دنیای آسمانی در ارتباط باشد.
دیگه فرصتی برام نمونده.
میخواست هر چه زودتر به هوامونگ برگردد، برای همین سه روز برایش زمان زیادی بود.
تازه یک ساعت بود که به واقعیت برگشته بود، اما حس میکرد سالها گذشته است.
حتی اگر هایون مراقبش نبود هم هنگام خواب آسیبی به بدنش نمیرسید.
کانگجون اطراف خانه و اتاق خواب را با انواع جادوی نگهبان محاصره کرده بود تا هنگام خطر از او محافظت کند.
بنابراین حتی متعالیها هم نمیتوانستند وارد اینجا شوند.
جدا از این، حتی اگر یک موجود هرجومرج موفق به از بین بردن بدن کانگجون میشد، کانگجونی که در هوامونگ بود نمیمرد.
از وقتی به درجه متعالی رسیده بود دیگر به بدنش وابسته نبود.
به عبارتی دیگر، بدن زمینی کانگجون فقط گذرگاه کانگجون از هوامونگ به زمین بود، با این حال زندگیاش تحت تاثیر این بدن نبود.
کانگجون حتی میتوانست بدنش را بازسازی کند.
قدرت هرجومرجی که داشت روی زمین هم قابلاستفاده بود.
حتی نابودی زمین هم نمیتوانست توانایی کانگجون را تحت تاثیر قرار دهد.
ولی بدون شک روی وضعیت روانیاش تاثیر بدی میگذاشت.
بعد از آن مجبور میشد بدون رفت و برگشت به هوامونگ و زمین، یکسره در هوامونگ زندگی کند.
با اینحال کانگجون اینها را به خود هایون نگفته بود، چون هایون بهخاطر محافظت از کانگجون به خودش افتخار میکرد.
کانگجون نمیخواست دلخوشی هایون را از او بگیرد.
خوشحالی هایون خوشحالی کانگجون هم بود. تنها چیزی که بعد از برگشتن به واقعیت میخواست ببیند، لبخند شیرین هایون بود.
حتی اگر میگفت تنها دلیل بازگشتش به واقعیت دیدن هایون است، اغراق نکرده بود.
اما حالا دنیای آسمانی هایون را گرفته بود. اگر هایون آدم بود تا الان مرده بود.
باید زنده باشه.
تصمیم گرفت به دنیای آسمانی اخطاری بدهد تا از تکرار چنین اتفاقی در آینده جلوگیری کند. به خدایان شیطانی هم همینطور.
کانگجون روی بام ساختمان دلتا نشست و در انتظار گذشتن زمان به ابرها خیره شد.
اصلاً قصد غذا خوردن یا انجام کاری نداشت.
بعد از مدتی...
رییینگ!
اسکیا زنگ زد. «ارباب، منم، هان یون سو.»
هان یون سو اژدهای سیاه و مسئول موسسه حقوقی اژدهای سیاه بود که از طریق سایهها، زمین را تحت تاثیر قرار میداد.
علاوه بر این، عضو خانواده کانگجون هم بود.
خوشبختانه دنیای آسمانی هان یون سو را گیر نینداخته بود.
«خبری شده؟» کانگجون از شنیدن صدای هان یون سو خیلی خوشحال بود.
جز کانگجون، هان یون سو تنها بیگانهای بود که روی زمین بود.
«یه اتفاق عجیب درباره فضاییها.»
«فضاییها... چی شده؟»
کانگجون فوراً هان یون سو را احضار کرد.
هان یون سو با احضارشدنش روی بام ساختمان دلتا وحشت کرد، ولی بعد با احتیاط لبخند زد. از تواناییهای کانگجون خبر داشت؛ احضار اژدهایی که عضو خانوادهاش بود برایش چیزی نبود.
«سلام ارباب.»
سپس روبهروی کانگجون زانو زد. کانگجون سر تکان داد و پرسید: «قراره فضاییها به زمین بیان؟ من که همچین حدسی دارم. یه جادو به اسم "چشم ناظر" رو اطراف زمین و منظومه شمسی فعال کردم که بتونم قبل از اینکه دشمنا نزدیک زمین شن ردیابیشون کنم.»
هان یون سو هزاران نقطه منظومه شمسی را علامتگذاری کرده بود.
هرکدام از این نقاط حامل جادوی ردیابی با برد وسیع بود که به او اجازه میداد متوجه حضور دشمن شود.
«دیروز همهشون یههویی ناپدید شدن.»
«هزار تا چشم ناظر ناپدید شدن؟»
«آره. برای همین فکر میکنم کسی زمینو نشونه گرفته.»
«منم همین فکرو میکنم.»
کانگجون سر تکان داد. کسی توانسته بود جادوی هان یو سوی اژدها را از بین ببرد.
یعنی چه قدرتی در حال حمله به زمین بود؟
و چرا اینقدر ناگهانی در حال آمدن بود؟
شاید اتفاقی بود، ولی کانگجون نظر دیگری داشت.
فکر میکرد باید به دنیای آسمانی یا خدایان شیطانی مربوط باشد.
جدای از خدایان شیطانی...
چرا دنیای آسمانی باید چنین کاری میکرد؟
اگر قبلاً بود اصلا به آنها شک نمیکرد، ولی حالا دیگر نمیتوانست به کوچکترین چیزی اعتماد کند.
فرشته مقدس، لومینائیل، چنین کارشیطانیای با هایون و بقیه انجام داده بود.
به هر حال، مهم نبود کار چه کسی است.
جنگ میان دو جبهه شروع شده بود.
«فقط میخواستم توی واقعیت یه نفس راحت بکشم، ولی اینجا هم ولم نمیکنن؟ واقعاً چی تو سرشونه؟»
لازم نبود حدس بزند که چه کسی پشت این ماجراست.
فقط کافی بود کسانی که حمله میکردند را گیر بیندازد و همه چیز را از زیر زبانشان بیرون بکشد.
کتابهای تصادفی

