معشوق ارواح
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
دست پیش برد و طرهی موی دختر را پشت گوشش فرستاد و ادامه داد:
- اومدم فراریت بدم. نمیذارم قربانیت کنن.
کیتان سرش را به مخالفت تکان داد و گفت:
- پیدامون میکنن. به جرم دزدیدن عروس ارواح مجازاتت میکنن.
- مهم نیست. همین که تو زنده بمونی برام کافیه.
اشک از چشمان کیتان سرازیر شد و گفت:
- هر دومون خوب میدونیم که زنده نمیمونم. این وسط فقط تو بیدلیل به سختی مجازات میشی. حتی ممکنه کشته بشی!
راهارد اشکهای کیتان را پاک کرد و پرسید:
- اگه من بمیرم، تو میتونی راحت زندگی کنی؟
دختر به نفی سر تکان داد. پسر ادامه داد:
- پس چطور انتظار داری بعد تو زندگی کنم؟ بهتره همراه تو بمیرم.
دست کیتان بر لبان راهارد نشست و ساکتش کرد. پیشانی بر پیشانی هم چسباندند و نفسهایشان را با هم هماهنگ کردند. وجودشان مملو از آرامش و ذهنشان آرام شد. بعد از مدتی، راهارد سرش را جدا کرد و جدی و سرد گفت:
- ارواح، عروس باکره میخوان. اگه تصاحبت کنم دیگه مورد قبول نیستی.
گونههای کیتان از شرم، گرم شدند. اگر چراغی روشن یا روز بود، سرخی گونههایش مشخص بود. از فکر یکی شدن با کسی که قرار بود مرد آیندهاش باشد، سرشار از لذت شد و قلبش دوباره به تلاطم افتاد.
راهارد رضایت کیتان را حس کرد. بلند شد و دستان او را هم گرفت و بلندش کرد. به سمت شکاف راه افتاد و سرخوش زمزمه کرد:
- میریم سمت دیگه جزیره. یه جایی که کمتر کسی میره و با هم یکی میشیم. اونوقت اگه پیدامون هم بکنن، دیگه دیره.
به شکاف رسیدند و باد شبانگاهی به صورت کیتان وزید. سرمای باد، گرمای تن دختر را فرو نشاند و او را هوشیار کرد. ایستاد و دست راهارد را رها کرد. پسر به سمتش چرخید و سوالی نگاهش کرد. در جواب نگاه او جواب داد:
- نه راهارد، نباید اینکار رو بکنی. به خاطر فراری دادنم، با از بین بردن بکارتم، هر دومون رو سنگسار میکنن.
پسر دست دراز کرد تا دوباره دستان او را بگیرد و گفت:
- قبلا هم گفتم؛ کنار تو مردن بهتر از زندگی بدون توئه.
کیتان قدمی جلو گذاشت و دست بر سینه راهارد گذاشت. زمزمه کرد:
- تو پسر رئیس قبیله و رئیس آیندهای. در کنار شمن باید حافظ سنتها باشی. به خاطر من آیندهت رو به خطر ننداز.
راهارد او را از خود جدا کرد. بازوان کیتان را گرفت و فشرد. در چشمانش خیره شد و جواب داد:
- سنتهایی که عشق مردی رو ازش جدا کنن، غلطه. آیندهای که تو در کنارم نباشی رو نمیخوام. خواهش میکنم کیتان؛ بذار همین یه امشب رو با هم باشیم.
به تختخواب پشت دختر خیره شده و ادامه داد:
- حتی اگه بعدش بمیریم هم راضیم. التماست میکنم من رو از خودت نرون.
کیتان بازوانشان را از حصار دستان راهارد آزاد کرد و به سمت میز کنار تختش رفت.
- نه، چنین چیزی رو به ازای جونت نمیخوام. یه امید واهی رو به بهای آیندهت نمیخوام.
صدای کوبش قلب خود را میشنید و مطمئن بود قلب پسر هم، همینطور وحشیانه میتپد. نفس عمیقی کشید تا بغضش را ببلعد و اشکهایش را پس بزند. زنگ فلزی را برداشت و گفت:
- از اینجا برو. آینده و جونت رو به خاطر کسی که عمرش سر رسیده به خطر ننداز. دوباره عاشق شو و زندگی کن.
به سمت ورودی سایبان رفت و فریاد زد:
- از اینجا برو، تنها برو.
قدم به هوای آزاد گذاشت، دستش را بالا برد و زنگ را تکان داد. در همان حال داد کشید:
- نگهبانا! یکی اینجاست!
راهارد دست بر دهان برد تا هقهقش را خفه کند. چشمانش باریدن گرفتند و سر تکان داد. آنچه شنیده بود و میدید را باور نمیکرد. قدمی به عقب برداشت و کمی بلند گفت:
- هیچوقت نمیبخشمت کیتان. به خاطر ترک کردنم نمیبخشمت. به خاطر گرفتن آخرین فرصتمون نمیبخشمت. بدون که هیچوقت دوباره عاشق نمیشم. دیگه کسی محبت راهارد رو نمیچشه و همه اینها تقصیر توئه کیتان.
سپس قبلاز رسیدن روشنایی چراغ نگهبانان، در تاریکی فرو رفت و خود را به کلبهاش رساند. کلبهای که به عشق کیتان ساخته بود اما حالا کلبه حزنش بود.
کیتان برگشت و با نگاهش او را بدرقه. زیر لب زمزمه کرد:
- متاسفم عشق من. تو هر کاری هم بکنی، سرنوشت من تغییری نمیکنه. فقط خودت رو به دردسر میندازی.
سپس چرخید و به نورهایی که به او نزدیک میشدند، خیره ماند. نگهبانان رسیدند و مقابلش سایبان صف کشیدند. بازوهای ندیمههای بیهوشش در دستان آنها اسیر بودند. نگاهش را چرخاند و روی رئیس نگهبانان ثابت شد. آرام گفت:
- به موقع رسیدین.
نگهبان ارشد جلو آمد و پرسید:
- بانو، شما خوبین؟ متجاوز از کدوم طرف فرار کرد؟
کیتان لرزان و شمرده جواب داد:
- من خوبم. اما به خاطر تاریکی نفهمیدم اون فرد از کدوم سمت رفته.
بعد آرام و جدی پرسید:
- چه بلایی سر ندیمههام آوردین؟
- هیچ بانو. ما ندیمههاتون رو همین شکلی پیدا کردیم. نزدیک خوابگاهشون نیمسوز عود بیهوشی پیدا کردیم.
کیتان سر تکان داد و گفت:
- برشون گردونین به خوابگاهشون تا شمن در موردشون تصمیم بگیره. چند نفر هم این اطراف نگهبانی بدن. فکر نکنم امشب دیگه بتونم بخوابم؛ پس وقتی شمن رسید، خبرم کنین.
- اطاعت میشه بانو.
به داخل اشاره کرد و دستور داد:
- یکی هم چراغ داخل رو روشن کنه.
یکی از نگهبانان به داخل رفت و چراغ سایبان را روشن کرد. وقتی او خارج شد، کیتان به داخل برگشت و لباس مناسبی پوشید. روی تخت نشست و بیصدا به حال خودش و راهارد اشک ریخت. وقتی دلش سبکتر شد، اشکهایش را پاک کرد؛ زانو زد و دعا کرد:
- ای اربابان ما، ای ارواح مهربان، خواهش میکنم یاد من رو از خاطر راهارد پاک کنین. اجازه بدین دوباره طعم عشق رو بچشه.
کتابهای تصادفی

