فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 4

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

مدتی بعد از تمام شدن مناجاتش، شمن همراه رئیس قبیله از راه رسید. جلو سایبان ایستاد و گفت:

- بانو کیتان! لطفا بیاین بیرون.

پرده کنار رفت و دختر با گام‌های شمرده بیرون آمد. دو قدم جلوتر از سایبان ایستاد و گفت:

- بله شمن.

آیسین سر تا پای او‌را برانداز کرد و پرسید:

- بانو لطفا بگین دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

کیتان به خود لرزید. دستانش را روی شانه‌هایش گذاشت و خود را بغل کرد. سرش را پایین انداخت و با لحنی لرزان گفت:

- از شوق فردا هنوز نخوابیده بودم که متوجه شدم یه نفر در حال پاره کردن حریر استراحت‌گاهمه. وقتی اون مرد داخل شد، خواستم فریاد بزنم که التماسم کرد به حرفاش گوش کنم.

شمن سری به تاسف تکان داد و پرسید:

- حرفش چی بود؟

کیتان دستانش را پایین انداخت، نفس عمیقی کشید و جواب داد:

- درخواست برکت ویژه داشت. می‌خواست فردا با من به ملاقات ارواح بیاد.

دستش را به گلویش برد و صدایش دوباره به لرز نشست:

- وقتی درخواستش رو رد کردم و گفتم باید با شما صحبت کنه؛ عصبانی شد. داشت بهم حمله می‌کرد که زنگ رو که از اول تو دستم بود تکون دادم و فریاد زدم.

دستش را پایین آورد و در دست دیگرش قفل کرد. لرزش دستانش به قدر بود که زیر نور مشعل‌ها به وضوح مشخص بود.

- وقتی صدای زنگ رو شنید، انگار از خلسه بیرون اومده باشه، سریع از راهی که اومده بود، برگشت. خدا رو شکر نگهبانا هم سریع رسیدن، وگرنه ممکن بود دوباره برگرده.

آیسین دستی به چانه‌اش کشید و چشمانش را بست. در همان حالت پرسید:

- چهره‌ش رو دیدی؟

کیتان، سرش را پایین انداخت و دستانش را چنان به هم فشرد که کاملا سفید و رنگ پریده شده بودند. زمزمه‌وار گفت:

- نه، صورتش رو بسته بود و صداش هم جوری بود انگار چیزی داخل دهنش بود. برا همین، نتونستم صداش رو بشناسم.

بعد سرش را بلند کرد و به شمن خیره شد. رنگ از صورتش رفته و از اشک خیس بود. چشمانش هم سرخ و ملتهب بودند. سعی داشت صدایش محکم و جدی باشد اما التماس در آن موج می‌زد. دستانش بدون اختیار او، مقابل سینه‌اش در هم قفل شدند. پرسید:

- گیرش انداختین؟ شما رو به ارواح قسم شمن، بگین که گیرش انداختین!

شمن سرش را به نفی تکان داد و گفت:

- قبل از تو با نگهبانا حرف زدم. متاسفانه نتونستند پیداش کنیم. اون هیچ شاخه‌ای رو نشکوند. هیچ گیاهی رو له نکرد و رد پاش روی هیچ خاکی وجود نداره. انگار شبحی بوده که مزاحمتون شده. هیچ اثری جز عود بی‌هوشی به جا نذاشته.

دختر ناله‌ای کرد و باز پرسید:

- از طریق عود نمی‌تونین پیداش کنین؟

به جای آیسین، رئیس قبیله پاسخ داد:

- نه. این عود در دسترس همه هست و هر کسی می‌تونه گیاهش رو از کوه بچینه.

کیتان نفس عمیقی کشید و لب زد:

- برا ندیمه‌هام چه اتفاقی می‌افته؟

شمن لبخندی زد و گفت:

- هیچ بانو. اونا مقصر بی‌هوش شدن خودشون نیستن‌ فردا طبق سرنوشتشون، به مراسم ملحق میشن.

کیتان سری به رضایت تکان داد و بدون حرفی، با قدم‌های لرزان به داخل سایبان برگشت. آیسین به آسمان نگاه کرد و با دیدن نشانه‌های طلوع، به خوابگاه ندیمه‌ها رفت. آن‌ها را با عود مخصوص به هوش آورد تا برای مراسم هوشیار باشند.

با اولین پرتو خورشید، ندیمه‌ها تور را کنار زدند و وارد سایبان شدند. کیتان روی تخت نشسته، در فکر فرو رفته بود. با حس ورود آزادنه باد به داخل، سرش را بلند کرد و به آن‌ها نگاه کرد. هر سه زن زانو زدند و سرشان را پایین آوردند. ارشد آن‌ها گفت:

- بانو، ما رو به خاطر کوتاهیمون در انجام وظایفمون ببخشید.

کیتان بلند شد و به طرفشان رفت. بازوان یک به یکشان را گرفت و بلندشان کرد. آرام و نرم گفت:

- اتفاق دیشب، تقصیر شماها نبود. شمن هم همین رو گفت. پس نیازی به طلب بخشش ندارین.

ندیمه‌ها، با قدر‌دانی کیتان را نگاه کردند. بعد دو نفرشان بیرون رفتند. دیگری از کیتان خواست:

- بانو، باید قبل مراسم حموم کنین. لطفا همراهم بیاین.

کیتان سر تکان داد و جلوتر از او به محوطه حمام رفت. وان از مخلوط آب، شیر و گلبرگ پر بود. کیتان برهنه شد و داخل وان رفت. وقتی آب رو به سردی رفت، ندیمه‌ها بدنش را کیسه کشیدند و تمیز کردند. ایستاد و با آبی تمیز آخرین چرک‌ها را هم شستند. از وان خارج شد و پاهایش را درون تشت آب گرمی گذاشت تا ‌پاک شود. بدنش را با حوله‌ای لطیف پوشاندند و به پاهایش صندل نو کردند. کیتان به داخل استراحت‌گاهش رفت و کمی بعد ندیمه‌ها با سینی صبحانه برگشتند.

برخلاف روزهای دیگر، صبحانه به اندازه چهار نفر بود و درون سایبان توری خورده می‌شد. به خواست و اصرار عروس، هر سه زن کنارش نشستند و با هم صبحانه خوردند. پس از صرف صبحانه و تمیز کردن دست و صورتشان برای جشن آماده شدند.

بدنش را به روغن معطر آغشته کردند‌. پیراهنی بلند از حریر لطیف و رنگین به او پوشاندند. رنگ‌های آبی، سبز، قرمز، قهوه‌ای و نقره‌ای به تناسب در همه جای لباس دیده می‌شدند. موهایش را با شانه‌هایی از لاک تراش خورده لاک‌پشت آراستند و دستبند‌ گل به دستش انداختند. صورتش را آرایش کرده و گردنبندی از مروارید به گردنش آویختند. سپس هر سه، لباس‌هایشان را با لباس کتان سفیدی عوض کردند و موهایشان را با سنجاقی از جنس مرجان بستند. پشت کیتان صف بستند و بعد از او بیرون رفتند.

بیرون چادر، شمن، رئیس قبیله و راهارد در جلو‌ منتظرش بودند و بقیه مردم پشت‌سرشان قرار داشتند. همه بهترین لباس‌هایشان را پوشیده و بهترین زیورهایشان را بسته بودند. در بین جمع، هیچ بچه‌ای وجود نداشت زیرا بچه‌های زیر هجده سال، اجازه حضور در مراسم را نداشتند و به همراه دو بزرگسال درون دهکده باقی ماندند.

کیتان سعی کرد بدون نگاه کردن به راهارد به سمت مردم برود. مقابل آیسین ایستاد و به تواضع زانو زد. دختر نوجوانی، تاج گلی را روی پارچه سفید و درون سینی‌ای جلو آورد. شمن تاج را برداشت و روی سر عروس گذاشت. بعد دستش را گرفت و او را بلند کرد.

بین شمن و رئیس ایستاد و همراه آن‌ها و راهارد به راه افتاد. ندیمه‌هایش طبق‌های وسایل اهدایی مردم را بلند کردند و گام برداشتند. در آخر، مردم، پشت سر آن‌ها حرکت کردند. از سایبان‌ها دور شدند و به سمت ساحل به راه افتادند.

در چند قدمی ساحل، چهار دختر هم‌سن کیتان ایستاده بودند. همه لباس‌های یک‌ شکل و سفید رنگ پوشیده بودند و درون دستانشان سبدهای گلبرگ قرار داشت. پشت سرشان قایقی غیر معمول روی شن‌های ساحل قرار داشت و امواج دریا، مرتب خود را به قایق رسانیده، نوازشش می‌کردند. گویی در تلاش بودند تا آن را به آغوش دریا ببرند.

با نزدیک شدن جمعیت دختران، دست درون سبد بردند و گلبرگ‌ها روی سر و زیر پای عروس ارواح ریختند. به غیر از شش نفر جلو، بقیه جمعیت کنار چهار دختر ایستادند. وقتی نگاه کیتان به قایق افتاد، نفس عمیقی کشید. هم‌چنان که به آن نزدیک می‌شد، دقیق براندازش کرد. پهنای آن بیش‌تر از قایق‌های معمولی بود. وسطش سکویی بالا آمده و روی آن صندلی بزرگ و راحتی نصب شده بود. وقتی کاملا به قایق نزدیک شد، متوجه سه پله شد که از دو طرف سکو را به کف قایق متصل می‌کردند.

ندیمه‌ها طبق‌ها را کنار قایق، روی شن‌ها گذاشتند و همراه کیتان درون آن رفتند. به او کمک کردند تا به بالای سکو برود و روی صندلی بنشیند. سپس خودشان هم روی سکو و پله‌ها نشستند. شمن با کاسه‌ای جلو رفت. پایین سکو ایستاد و ظرف را سمت دختر جوان گرفت. او ظرف را گرفت و چند جرعه نوشید و به نزدیک‌ترین ندیمه داد. آن‌ها هم به ترتیب نوشیدند و ظرف را به آیسین برگرداندند‌.

رئیس قبیله هم طرف دیگ قایق سوار شد اما راهارد بیرون قایق منتظر ماند. گروهی از مردان قبیله، دسته دسته هیزم‌ها آورده؛ به او دادند تا او به پدرش و شمن تحویل دهد. رئیس قبیله و شمن با هم هیزم‌ها را درون قایق و اطراف سکو چیدند. از قایق بیرون آمدند و جاهای باقی مانده را هم پر از هیزم کردند و فقط صورت ندیمه‌ها پیدا بود‌.

کتاب‌های تصادفی