معشوق ارواح
قسمت: 11
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آیسین به رسم شبهای گذشته این مدت، به تماشای سایوان غرق در خواب نشست که متوجه قطرات درشت عرق بر پیشانیش و خواب ناآرامش شد. دست پیش برد تا بیدارش کند اما پشیمان شد و دل نگران به تخت خودش رفت و منتظر بیدار شدن سایوان شد. صبح موقع خوردن صبحانه شمن پرسید:
- حالت خوبه؟
سایوان کمی نگاهش کرد و دوباره مشغول غذایش شد.
- خوبم.
آیسین کمی آب نوشید و ادامه داد:
- انگار دیشب داشتی کابوس میدیدی؛ اگه مشکلت جدیه میتونم برات معجون درست کنم.
ماهیگیر ظرفها را جمع کرد و حین بیرون رفتن از کلبه زیر لب گفت:
- نیازی به کمک ندارم.
وقتی شمن در اتاق تنها شد، دستاتش را روی میز ستون کرد و سرش را به آنها تکیه داد. در این مدت هر کاری میتوانست انجام داد تا به پسر نزدیکتر شود اما او سردتر از چیزی بود که انتظارش را داشت. آهی کشید و سراغ تنها کمدی رفت که سایوان اجازه دست زدن به آن را نداشت. درش را باز کرد و بسته ای پارچهای را بیرون آورد. آن را روی میز گذاشت و با احتیاط بازش کرد.
دست جلو برد و بندیچرمی پر از مهرههای مختلف چوبی و استخوانی را بلند کرد. در وسط مهرهها، صدفی آویزان بود. روی تمام مهرهها و صدف، نقوش و کلمات اوراد کنده شده بود. آیسین با دقت تمام چوبها و استخوانهای تراش خورده را بررسی کرد تا از کامل بودن گردنبند اطمینان پیدا کند. سپس دوباره گردنبند را روی پارچه گذاشت و با دقت و احتیاط کامل آن را بست.
دست، روی بسته گذاشت و روز تولد سایوان را به یاد آورد. آن موقع هنوز کنار همسرش زندگی میکرد و منتظر تولد دخترش بود. او هم مانند بقیه جلو کلبه سرینام و آتابین ایستاده بود تا شاید بتواند نوزاد متفاوت را ببیند و نظر شمن در موردش را از نزدیک بشنود.
به محض زایمان سرینام، قابله دستیارش را که دختر جوانی بود، سراغ شمن فرستاد تا از او بخواهد خودش را هر چه سریعتر به کلبه ماهیگیر برساند. با دیدن این اتفاق بقیه مردم هم به دنبال شمن لایسن به کلبه آتابین رفتند و جلو درش جمع شدند. شمن همراه قابله داخل شد و در را پشت سرش بست. همه در سکوت منتظر بودند. ساعتی بعد در کلبه باز شد و شمن همراه کودک تازه متولد شده و ماهیگیر جوان از کلبه خارج شد. نگاهی به جمعیت انداخت و فریاد زد:
- ارواح تصمیم گرفتن تا برکت خودشون رو میون ما به جا بزارن.
نوزاد را بالا گرفت تا همه او را ببینند. ادامه داد:
- این کودک حامل برکت ارواحه و برای قبیله ما اقبال و بخت نیک به همراه داره. همه باید اون رو عزیز بدارن و نیازهاش رو تامین کنن.
نوزاد را به آغوش پدرش سپرد و ادامه داد:
- من براش طلسم محافظی میسازم تا اون رو از نگاه بد، نفرین و بیماری در امان نگه داره. شما هم باید تا ده روز غذای پدر و مادر بچه رو تامین کنین. وقتی سایوان پنج ساله شد، میتونین ازش بخواین تا به مزارع یا حیوونا برکت بده.
همان شب آیسین نشان شمن را دریافت کرد و روز بعد، بدون توجه به کودک نوپا و زایمان نزدیک همسرش، وسایلش را جمع کرد و نزد لایسن رفت.
آیسین به زمان حال برگشت و در حالی که بسته را درون کیفش قرار میداد به یاد دوران کوتاه آموزشش افتاد. روزی استادش لایسن را دید که استخوانی را میتراشد و وقتی تعجب آیسین را دید لبخندی زد و خیره به استخوان داخل دستش گفت:
- این رو برای پسر ماهیگیر درست میکنم. من باید هر سال روز قبل از روز تولدش یه مهره براش درست کنم.
سرش را بلند کرد و به چشمان شاگردش خیره شد.
- من زمان زیادی ندارم و بعد من تو باید این کار رو ادامه بدی. تا وقتی اون پسر بیست ساله بشه.
سپس از داخل کیفش پارچه بستهای را بیرون آورد و به آیسین داد. شاگرد آن را گرفت و بازش کرد. درون آن یک مهره چوبی به بندی چرمی متصل بود. استاد ادامه داد:
- یه سال در میون باید جنس مهرهها تغییر بکنه. پس سال دیگه باید یه مهره چوبی بتراشیم. یادت باشه روی هر مهره باید یه دعای متفاوت حکاکی بشه.
لایسن دست جلو برد تا بسته را پس بگیرد.
- وقتی بیست سالش شد باید خودت گردنبند رو توی روز تولدش، وقتی خورشید درست وسط آسمونه، موقع خوندن دعای حفاظت، گردنش ببندی.
آیسین پیر آهی کشید و در کلبه را باز کرد. فردا روزی بود که پسر ماهیگیر به دنیا آمده بود. در تمام این مدت طبق خواسته شمن قبلی، لایسن، یک مهره در روز قبل تراشیده بود و رویش دعایی نوشت و فردا باید گردنبند را به سایوان میداد. همه چیز طبق خواسته استادش بود جز دو مورد. صدف وسط مهرهها و نحوهی تحویلش به سایوان.
وقتی در روز ارواح سال قبل پسر نقرهای را دیده بود، نتوانست آرام بگیرد. پس به ساحل رفت و صدفی سالم و سفید برداشت و بین مهرهها اضافه کرد.
در این مدت هم شناختی نسبی از سایوان به دست آورده بود. مطمئن بود اگر فردا در میان مردم، گردنبند را به گردن او بیندازد، جوان را از خود آزرده و متنفر میکند. اگر الان انتظار بهبود رابطهشان را دارد، پس از آن اصلا نباید منتظر رفتار خوشی از جانب او باشد. پس تصمیم گرفت گردنبند را امروز و غیر مستقیم به پسر بدهد.
دوباره آهی کشید و به اطرافش نگاه کرد. روی ساحل صخرهای بود. اوایل حضور سایوان در کلبهاش، کنجکاو شده بود بفهمد، وقتی پسر غیبش میزند، کجا میرود. پس یک روز تعقیبش کرد تا به این صخره رو به دریا رسیدند. سایوان مدتی به دریا خیره شد، سپس به کلبه شمن برگشت.
آیسین جلو رفت و به دریا نگاه کرد. نمیفهمید چرا هر بار پسر بدون خستگی مدتها به دریای بیانتها خیره میشود. سرش را به طرفین تکان داد و روی زمین نشست. بسته را روی زمین گذاشت و به ارواح التماس کرد تا پسر هدیهاش را به گردنش ببندد. سپس گردنبند را برداشت و دعای حفاظت را خواند. کمی بعد برخاست و به کلبهاش برگشت.
***
وقتی از کلبه شمن بیرون رفت، بیهدف شروع به راه رفتن کرد. رفتارهای شمن را درک نمیکرد و خوابهای هوشیار هر ماهش هم ذهن او را بیشتر درگیر کرد. مشتاق بود تا بیشتر در مورد نیبیل بداند اما در خوابهایش بعد از شنیدن اسم این روح، باد بیدار میشد. بنابراین هیچ چیز دیگری در مورد او نمیدانست، حتی چهره و لباسهایش را به خاطر نمیآورد.
سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید. به اطرافش نگاه کرد و خود را کنار دریا دید. قدمی داخل آب گذاشت تا خود را به دریای بیانتها بسپارد اما بیش از چند قدم نتوانست بردارد. چرخید و در امتداد ساحل راه رفت و اجازه داد امواج دریا پاهایش را نوازش کند.
امروز تنها روزی بود که به معنای واقعی کلمه برای خودش بود و مجبور به انجام کاری نبود. بیست سال پیش در چنین روزی به دنیا آمده بود. از پدرش شنیده بود که شمن قبلی او را به عنوان حامل برکت ارواح معرفی کرده است. خاطراتی پوشیده در مه زمان را به یاد میآورد که در این روز مردم برایش پیشکش میآوردند و نوازشش میکردند.
هر چند بعد از مرگ آن شمن، مردم، دیگر هدیهای به او ندادند و فقط از او انتظار برکت داشتند. باز جای شکرش باقی بود که در روز تولدش سراغش نمیآمدند. دستش را روی بازویش قرار داد و برجستگی مهره اهدایی شمن لایسن را حس کرد. آرام زمزمه کرد:
- چرا این مهره رو بهم دادی؟ چرا من رو برکت ارواح صدا زدی و زندگیم رو نابود کردی؟
سرش را به طرفین حرکت داد تا ذهنش را از افکار مزاحم خالی کند. از دریا دور شد و به سمت صخره ساحلی رفت. در میانه راه شمن را دید که بالای صخره نشسته است. قدمی به عقب برداشت تا مسیر آمده را برگردد اما در همان لحظه شمن ایستاد. بلافاصله خود را در پناه تخته سنگی پنهان کرد تا با آیسین رو در رو نشود. مرد بدون دیدن پسر از کنار سنگ گذشت و به سمت دهکده راه افتاد.
لحظهای بعد سایوان به بالای صخره رفت و به دریا نگاه کرد. در اوقات فراغت زمان بچگیش همراه پدر و مادرش و بعد مرگ مادرش، همراه پدرش به اینجا آمده و لحظاتی را به دور از مردم و توقعات بیحدشان میگذراندند.
لحظهای از ذهنش گذشت که دلیل حضور شمن مغرور دهکده روی این صخره بیحاصل چیست؟ نگاهش به پایین لغزید و محل نشستن آیسین را کاویید. با دیدن بسته پارچهای، بر روی زانو نشست و دست راستش را جلو برد. با نوک دو انگشت شست و اشارهاش پارچه را از هم باز کرد.
کتابهای تصادفی

