

ما هستیم...
...We are
نویسنده: FX10000
یه داستان یا سرنوشت جالب...خلاصه ای براش ندارم..بدویید بیاید بخونید خوشتون میاد
البته باید بیشتر از یک قسمت بخونید!
ژانرهای اصلی
دستهبندی
دستندرکاران
نویسنده، ویراستارها
شروع به انتشار
وضعیت انتشار
آخرین نظرات ناول

نمیدونم چرا اما از میا خیلی خوشم اومده😍

بد نبود، ارزش خوندن رو داره

سعی میکنم تلاش کنم که از بد نبود تبدیل بشه به عالی بود😁

من فقط تا قسمت یک خوندم
داستان خوبیه ولی چند تا مشکل داره
اسم ها به شخصیت ها نمیخوره که ابته نظر بیجای بندست و اخیتیار نویسنده
اما از یه چیز نمیتونم بگذرم (_" تچ..عوضی" این رو گفت و موهام رو رها کرد، و بعد کُلتی که به کمرش بسته بود رو برداشت و لوله کلت رو درست در مقابل پیشانی من گرفت)
نمی دونم تجربه ای با اسلحه داری یا نه ولی چند تا نکته هست مه باید بگم
1_کلت یه مدل تپانچه یا سلاه کمریه
2_کلت رو به کمر نمیبندن باید اینجوری بنویسی(اسلحش رو از غلافی که به کمربندش متصل بود خارج کرد)
3-کلت عملا لوله نداره(لوله داخل قبظه قرار میگیره) فکر کنم تصورت از سلاح یه چیزی تو مایه های روولور های فیلم های وسترنه که البته اینجور که من از داستان برداشت کردم شرور داستان برای یه جور سامان کار میکنه و سازمان ها هم از چیزی مثل هفت تیر که با یه شلیک صدا رو تا 500 متر متر میرسونه استفاده نمیکنن این پیشنهاد منه (صدا خفه کن رو به سلاح متصل کرد و سیلندر فلزی رو به پیشونیم چسبوند
4-(با گفتن این جمله باعث شدم که چهره اش در هم بشه و بعد اونکلتش رو بلا برد و با بغل کلت یک ضربه محکم به ناحیه گیجگاهیم کوبید )
اولین باره دیدم کسی همچین کاری کنه!
اما پیشنهاد من(با گفتن این جمله باعث شدم که چهره اش در هم بشه و بعد سلاح کمریش رو بالا برد و با ته قبظه یک ضربه محکم به ناحیه گیجگاهیم کوبید)
دوست عزیز باید من رو ببخشی احتمالا فکر کنی قصدم توهینه ولی اینطر نیست صرفا به خاطر علاقم وب ناول هایی که در مورد سلاح گرمه رو زیاد میخونم برای همین نظرم رو صادقانه گفتم
البته من هنوزم شما رو تحسین میکنم چون تا حالا حتی یه خط هم نتونستم عاشقانه بنویسم

فدات داداش
حقیقتش خودمم اولین باره دارم عاشقانه مینویسم 😅
ممنونَ از وقتی که گذاشتی این نکات رو حتما توی ادامه داستان رعایت میکنم🙏
ناول های تصادفی

