فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 16

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
چاقویش را در دست گرفت و خطوطی روی هر دو مهره کشید. سپس آن‌ها را به هم نزدیک کرد. درخشش و برق ایجاد شده، چشمانش را زد و باد بلند شده، موهایش را به هم ریخت. گمان کرد کارش را اشتباه انجام داده و جادوها هم‌دیگر را دفع می‌کنند. اما کمی بعد نور از بین رفت و دو مهره با هم یکی شدند. ظاهر آن، شبیه به مهره‌ی شمن بود اما درخشندگی و انعکاس طوفان مهره‌ی روح را در خود داشت. آن را به بازویش بست و دوباره گردنبند را به گردنش انداخت. - آیسین احمق فرصتم رو از چیزی که بود، کم‌تر کرد. لبخندی زد و دوباره سر جایش دراز کشید. روز‌ها مرتب از پشت هم می‌آمدند و می‌رفتند. بعد از آن شب، دیگر سایوان خواب نیبیل را ندید و شب‌هایش در آرامش سپری می‌شد. مدتی بعد، راهارد دختری را برای ازدواج انتخاب کرد و از شمن خواست تا روزی را برای ازدواجش مشخص کند. اصرار داشت روز ازدواجش قبل از جشن ارواح باشد. شمن هم سه ماه بعد را انتخاب کرد. روابط آیسین و سایوان روز به روز بهتر و به هم نزدیک‌تر شدند. تا این‌که شبی شمن لب به سخن باز کرد. - اولین روزی که واقعا متوجه تو شدم، دو سال پیش، موقع قربانی کردن کیتان بود. از همون لحظه خواستم نزدیکم باشی. سایوان آب دهانش را قورت داد و منتظر ماند تا شمن حرفش را بزند. آیسین پوزخندی زد و ادامه داد: - یادمه وقتی رفتم از فالیاث بخوام تو رو بفرسته این‌جا، راهارد نفرینم کرد که عاشق بشم اما نه اون نه من، نمی‌دونستیم که من از قبل به نفرینش گرفتار شدم‌. دست سایوان را گرفت و در چشمانش خیره شد. با کلمات بریده و نامنظم گفت: - سایوان... من دوست... ت دارم. من... می‌خوام تمام وجودمون برای هم باشه... ماهیگیر دست آیسین را پس زد و از جایش پرید. - نه... نه شمن... رابطه من و تو با هم جور در نمیاد. عقب رفت و ادامه داد: - بذار رابطه‌مون همین‌جوری دوستانه باقی بمونه. بعد سریع شمن را تنها گذاشت‌. پس از آن روز، هر بار که شمن سعی در پیش کشیدن این موضوع داشت، سایوان حرف را عوض می‌کرد و مانع او می‌شد. کم کم روز عروسی راهارد رسید و جشن بزرگی برگزار شد. چند روز بعد، در زمان استراحت سایوان، راهارد با او روی ساحل صخره‌ای نشست و واسطه مِهر شمن شد. - برا چی شمن رو رد می‌کنی؟ چون هر دوتون مردین... سایوان مانعش شد و جواب داد: - مسئله این چیزا نیست. بعد به پیشانی او اشاره کرد. - تا چند ماه پیش چشم دیدنش نداشتی و باید با کتک می‌بردمت پیشش اما الان براش پا در میونی می‌کنی! با این حرف هر دو خندیدند و راهارد گفت: - راستش رو بگو، چرا با این‌که کنارش زندگی می‌کنی، مدام ردش می‌کنی؟ سایوان کمی نگاهش کرد و جدی و تلخ جواب داد: - من با خواست خودم اون‌جا نرفتم تا با خواست خودم بیام بیرون. بعد کمی به اطرافش نگاه کرد و ادامه داد: - ولی رابطه من و اون شدنی نیست. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و چهره‌اش در هم رفت. - وجود من مثل شماها خالص نیست. به خاطر ریشه انسانیم رابطه‌مون به من آسیب نمی‌زنه اما نیمه روحیم اون رو نابود می‌کنه. راهارد دست بر شانه او گذاشت و پرسید: - پس من و بقیه مردم چی؟ سایوان نگاهش کرد و لبخند زد: - این مقدار ارتباط بهتون آسیب نمیزنه اما چیزی که شمن می‌خواد، فرق داره. سپس راهارد ناامید را تنها گذاشت و به خانه برگشت. بعدا به شمن دلیل رفتار سایوان را گفت. شمن نفس آسوده‌ای کشید و زمزمه کرد: - فعلا همین که قلبش با منه، برام کافیه. شمن در هر فرصتی که به دست می‌آورد ابراز عشق می‌کرد و سایوان بدون استثنا ردش می‌کرد. بلاخره آیسین طاقتش طاق شد و یقه‌ی ماهیگیر را چسبید. - لعنتی برام مهم نیست جسمم رو نابود کنی. من فقط می‌خوام باهات باشم. سایوان دست روی دست شمن گذاشت و خودش را آزاد کرد. - چرا نمی‌فهمی که نمیشه؟ اگه با هم باشیم طلسم ناقصت می‌شکنه و ارواح وجودم رو احساس می‌کنن. آیسین را به عقب هل داد و گفت: -نه فقط جون من که جون تو و بقیه هم تو خطر می‌افته. جلو رفت و به سینه او کوبید. - اگه به دست ارواح بمیرم طلسم محافظ شکسته میشه و باز این‌جا سرازیر میشن. اشک و بغضش را پس زد و فریاد زد: - فکر می‌کنی پس زدنت برا من راحته؟ فکر می‌کنی هر بار که ردت می‌کنم، قلب خودم خورد نمی‌شه؟ در مورد من چی با خودت فکر می‌کنی؟ بعد به سمت در پا تند کرد و آیسین را مبهوت از حرف‌هایش تنها گذاشت. تمام شب شمن بیدار بود و به معنای کلمات سایوان فکر کرد. نزدیکی‌های ظهر وقتی ماهیگیر دوباره به کلبه برگشت، شمن از او توضیح خواست. سایوان به ناچار شروع به تعریف کرد. - نیروی زندگی ارواح تو نقطه خاصی از بدنشون جمع میشه که بهش مروارید روح میگن که همرنگ و هماهنگ با قدرت روحه. هر چقدر مقام و قدرت روح بیش‌تر باشه، مرواریدش هم درشت‌تر و درخشان‌تره. آیسین دستی در هوا تکان داد و بی‌تاب گفت: - اینا چه ربطی به تو داره؟ سایوان آهی کشید و جواب داد: - چون منم مروارید روح رو دارم. پدر روحم مرواریدش رو به مادرم داد تا با کمک نیروش، هاله مرواریدم رو بپوشونه اما فقط تا بیست و پنج سالگیم دووم میاره. دستش را روی بازو و بعد روی گردنبندش گذاشت. - مهره لایسن هم هاله مروارید نیبیل رو تا بیست سالگیم، یعنی پارسال، مخفی کرد و قرار بود این گردنبند هم تا وقتی کنترل هاله مروایدم رو تو دست بگیرم، هاله‌ها رو بپوشونه اما... آیسین دست روی پیشانیش کوبید و گفت: - اما من احمق طلسم رو ناقص کردم‌. بعد سر بلند کرد و پرسید: - چرا مروارید روح پدرت فقط تا بیست و پنح سالگی هاله مرواریدت رو می‌پوشونه؟ سایوان مدتی به بیرون پنجره خیره شد و بعد جواب داد: - چون سن بلوغ و کامل شدن قدرت ارواحه. مقام ارواح تو این سن مشخص میشه و تا پایان عمرشون ثابت باقی می‌مونه. آیسین کمی به حرف‌های سایوان فکر کرد و گفت: - خب به هر حال ما چهار سال برای با هم بودن وقت داریم‌. بعدش هم یه فکری می‌کنیم. ماهیگیر خندید و سرش را تکان داد. - ای کاش واقعا همین‌جوری بود که گفتی. شمن بهت زده پرسید: - منظورت چیه؟ سایوان غمگین جواب داد: - لایسن علاوه بر نمادهایی که پدرم بهش گفت، چند تا نماد دیگه هم به طلسم اضافه کرد. به خاطرهمین، بیشتر نیروی مهره پدرم، صرف برقراری ارتباط با من و گفتن آخرین حرفاش شد. الان هم فقط با ادغامش با مهره لایسن داره کار می‌کنه. این هم موقته و فقط یه مدت کوتاه دووم میاره. آیسین نمی‌خواست اما ناچار بود که بپرسد. - دقیقا چه مدت؟ ماهیگیر پشت گوشش را خاراند و جواب داد: - تا سه چهار ماه بعد روز ارواح امسال. در صورت رابطه با تو، فقط تا روز ارواح. اشک از چشمان شمن چکید و به سختی زمزمه کرد: - بعد...؟ پسر آرام گفت: - باید بین دو دنیا یکی رو انتخاب کنم. یا قلبم رو پاره یا مرواریدم رو خورد کنم. آیسین بلند شد و بیرون رفت. نگفت اما امید داشت که سایوان انسان‌ها را انتخاب کند. روز‌ها گذشت و کم‌کم به موعود انتخاب عروس ارواح نزدیک‌تر می‌شدند. در این مدت سایوان کم‌ حرف‌تر از گذشته شده بود و مدام به فکر فرو می‌رفت. شمن گمان می‌کرد او در فکر انتخاب یکی از دو نیمه خود است، بنابراین پا پیچش نمی‌شد. تا این‌که روزی ماهیگیر بی‌مقدمه پرسید: - امسال هم قربانی رو می‌فرستی؟ آیسین متحیر جواب داد: - چاره دیگه‌ای ندارم. سایوان نفس عمیقی کشید و باز پرسید: - راهارد چی؟ اخم‌های شمن در هم گره خورد و گفت: - دیروز باهاش حرف زدم. اون هم قبول داره فعلا چاره‌ی دیگه‌ای نداریم. ماهیگیر لبخندی زد و دست شمن را گرفت. - می‌خوام تو روز ارواح انتخاب رو انجام بدم... آیسین لبخندی زد و گفت: - راست می‌گی؟ تو ما رو... سایوان میان حرفش دوید. - آره اما باید بهم قول بدی اون روز همراه راهارد کاری برام انجام بدین. برق رضایت در چشمان شمن درخشید و بدون فکر جواب داد: - قول می‌دم، هر کاری که بخوای برات انجام بدم. سایوان پلک بست تا غم درون چشمانش را بپوشاند و لبخند زد. در شب قبل از روز جشن، سایوان آسوده در کلبه نشسته بود اما آیسین توسط راهارد مهار شده بود تا به سمت ماهیگیر حمله نبرد. شمن فریاد می‌زد: - تو گولم زدی! قرار نبود این رو ازم بخوای. سایوان لبخند کجی زد و پرسید: - انتظار داشتی چی ازت بخوام؟ با هم از این جزیره بریم؟ راهارد مداخله کرد. - واقعا هیچ راه دیگه‌ای نیست؟ ماهیگیر جواب داد: - چند ماهه دارم به راه حل فکر می‌کنم اما جوابی غیر این نمی‌گیرم. اگه غیر این بشه، ارواح باز بهمون مسلط میشن. شمن نالید: - اما نه به این قیمت. سایوان گفت: - کاملا منصفانه است. وجود من طلسم رو مدام ضعیف‌تر می‌کنه. حتی اگه مرواریدم رو بشکنم، دیر یا زود ارواح طلسم رو می‌شکنن. اشک از چشمان آیسین روان شد. - خیلی ظالمی... خیلی ظالمی که این رو از من می‌خوای. ماهیگیر جلو رفت و دست بر شانه هر دو گذاشت. - نه فقط از تو... از هر دوتون می‌خوام. باید هر دو با هم انجامش بدین وگرنه کار نمی‌کنه‌. راهارد شانه سایوان را گرفت و گفت: - ولی چیزی که تو می‌خوای بر خلاف سنته... ماهیگیر سر تکان داد و جواب داد: - نیست فقط انجام نشده. ساعتی بعد راهارد رفت. صبح ماهیگیر بلند شد و خود را تمیز کرد و لباس مرتب پوشید. سپس دوشادوش شمن به محل سایبان‌های عروس رفت‌. آیسین جلو رفت و گفت: - در سالیان دور رسم بود که مردی هم به عنوان خدمتکار همراه عروس می‌رفت اما بنا به دلایلی دیگر اجرا نشد. امسال سایوان تصمیم گرفت تا عروس را همراهی کند. مردم اعتراض کردند اما شمن فقط گفت: - خودمم دیشب فهمیدم و نمی‌شه تصمیم گرفته شده رو تغییر داد. - اون تنها ماهیگیر ماست. - نیست، اون مدتیه که شاگردی به خدمت گرفته و همه چیز رو بهش یاد داده. مدتی طول کشید تا شمن مردم را آرام کند و راضیشان کند که ارواح آن‌ها را تنبیه نمی‌کنند. سایوان لبخندی به آیسین زد و بعد پشت سر عروس ایستاد‌. همراه او سوار قایق شد و دارو را نوشید. مردان جوان قایق را به آب انداختند و راهارد تیر آتشین را بر آن انداخت. آتش که زبانه کشید، سایوان محتویات دهانش را بیرون ریخت و برخاست. شمن در ساحل و سایوان درون قایق اوراد متفاوتی را می‌خواندند. ارواح که برای غذایشان جمع شده بودند، با دیدن پسری در قایق اخم کردند. می‌توانستند هاله مروارید ارواح را از او احساس کنند اما اوراد مانع نزدیک شدنشان می‌شد‌. مراورید از شانه راست پسر بیرون آمد و مقابل چشمانش ایستاد. راهارد در ساحل تیری دیگر در کمان گذاشت و سایوان را نشانه گرفت و رها کرد. همزمان با هزاران تکه شدن مروارید تیر بر قلب سایوان نشست و جانش را گرفت. پس از آن ارواح توانستند غذایشان را بگیرند اما لذتی از آن نبردند. با دفن شدن قایق در دریا، شمن آخرین حرف‌های سایوان را به خاطر آورد. - تو هم احساسش می‌کنی، مگه نه آیسین. حضور ارواح مدام قوی‌تر می‌شه، چون طلسم محافظ ضعیف شده و فقط یه راه برای ترمیمش هست. قلب و مرواریدم هر دو با هم باید نابود بشن‌. اون هم دقیقا وسط مراسم اهدای قربانی. غیر از این باشه، طلسم کامل تعمیر نمیشه. - متاسفم آیسین اما این تنها راهه. منم دوست دارم یه زندگی طولانی کنار تو داشته باشم اما امکانش نیست... اشک از چشمان آیسین روان بود و در میان هلهله مردم، فریاد شاد مردی را شنید که می‌گفت: - نشان... من نشان شمن رو گرفتم... ارواح رو شکر... آرزوم به حقیقت پیوست... بعد از این به ارواح خدمت می‌کنم...

کتاب‌های تصادفی