معشوق ارواح
قسمت: 15
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
در همین لحظه سایوان داخل شد و مستقیم سر میز رفت. لگن آبی که در دستانش بود را روی میز گذاشت و گفت:
- فعلا بیا خودت رو تمیز کن.
بعد پشت پرده رفت و با پارچه تمیزی برگشت.
- هنوز که عین درخت همونجا وایسادی، بیا دیگه!
راهارد مسخ شده سمت میز رفت و روی صندلی نشست. سایوان پارچه را خیس کرد و بدون ملایمت صورت او را تمیز کرد.
- شمن، مگه نمیخواستی با راهارد صحبت کنی؟ الان اینجاست.
با شنیدن نام راهارد، سر آیسین به بالا جهید و اطرافش را نگاه کرد. وقتی پسر جوان را دید، بدون توجه به صورت خونآلودش دست بر شانه او گذاشت و پرسید:
- نظرت در مورد ارواح چیه؟
بعد گویا چیزی را به یاد آورد، باز اطراف کلبه را با چشمان از حدقه در آمده نگاه کرد. چشمانش روی پرده منقوش ثابت ماند و صورتش به عرق نشست. سایوان لحظهای رد نگاهش را دنبال کرد و در حالی که دستمال را در ظرف آب تمیز میکرد گفت:
- اون پرده یه واسطه است ولی دلیلی نداره ارواح همیشه حواسشون به تو باشه.
دوباره دستمال را محکم روی صورت راهارد کشید و ادامه داد:
- خیالت راحت، الان هیچ روحی تو رو نگاه نمیکنه و نمیشنوه.
سپس از کلبه خارج شد تا آب را دور بریزد. آیسین سری تکان داد و دوباره از راهارد پرسید:
- نظرت در مورد ارواح چیه؟
راهارد با دهانی باز اطراف را نگاه کرد و بعد گفت:
- ازشون متنفرم... حتی بیشتر از تو.
شمن لبخند تلخی زد:
- من باید این حرفا رو به یه نفر بگم اما کسی جز تو به ذهنم نرسید.
سپس تمام آنچه را که فهمید، برای مرد جوان تعریف کرد. سپس گفت:
- راهارد باید ازدواج کنی. نه برای بیرون کردن مهر کیتان از قلبت، نه. بلکه برای داشتن وارثی که حقیقت رو بدونه.
مرد با چنان سرعتی از روی صندلی بلند شد که آن روی زمین افتاد. فریاد زد:
- بس کن شمن! این وقت شب من رو مجبور کردین بیام اینجا تا با این چرندیات راضیم کنین به ازدواج؟
پیش از اینکه شمن فرصت جواب پیدا کند، در باز شد و سایوان داخل شد.
- آرومتر اربابزاده. شمن بهت دروغ نگفته و دنبال خام کردنت نیست.
راهارد سمت او قدم تند کرد شمن از روی صندلی برخاست تا مانع درگیریشان شود.
- تو که نه شمنی نه بزرگ زاده، چی میدونی آخه؟
سایوان دست دراز کرد و راهارد را به عقب هل داد.
- من خیلی بیشتر از شما دو نفر میدونم.
بعد به شمن نگاه کرد و پرسید:
- بهش نگفتی، مگه نه؟
بعد به سمت پرده قدم برداشت. راهارد شانهاش را گرفت و پرسید:
- چی رو بهم نگفته؟
رو به آیسین کرد و نالید:
- چی رو بهم نگفتی؟
شمن روی صندلیش افتاد و سرش را میان دستانش گرفت.
- اون از تبار ارواحه.
بعد سر بلند کرد و از سایوان پرسید:
- چند وقته که میدونی؟
ماهیگیر سمتشان چرخید و جواب داد:
- زمزمههای مادرم از یه روح خاص یادمه و پدرم همیشه میگفت که یه روح باعث مردن مادرم شده.
دستش بر روی بازویش نشست و مهرهی رویش را لمس کرد.
- وقتی هجده سالم شد، رویاهام شروع شدن اما جادوی مهره باعث تار شدنشون میشد.
بعد گردنبند را لمس کرد و ادامه داد:
- حالا هم این گردنبند به کمکش اومده.
شمن نالید:
- من اشتباه بزرگی کردم، جادوی گردنبند کامل نیست...
سایوان لبخند تلخی زد و گفت:
- ولی برای الان کافیه.
راهارد که با چشمانی درشت و دهانی باز بحثشان را دنبال میکرد، پرسید:
- چجوری یه انسان تبار ارواح رو داره؟
ماهیگیر سرش را به اطراف تکان داد و گفت:
- منم نمیدونم.
به شمن اشاره کرد و گفت:
- فکر کنم چیزایی که اون هم میدونه کامل نیستن اما به خاطر همین تباره که میتونم ارواح رو حس کنم.
به چشمان راهارد خیره شد و ادامه داد:
- اطلاعات شمن کافی نیست اما بهت دروغ نمیگه. بهش اعتماد کن و حرفش رو بشنو.
بعد به سمت پرده رفت و بلند گفت:
- من خیلی خوابم میاد. ظرفا رو فردا تمیز میکنم.
سپس روی رختخوابش دراز کشید و به توضیحات زمزمهوار شمن و سوالات راهارد گوش داد تا خوابش برد.
***
در شب ماه کامل، سایوان طلسم شمن را از بازویش باز کرد و مهره درخشانی را از داخل آن بیرون کشید که وقتی جلوی چشمش میدرخشید جنبشی را درون آن میدید. گویی باد و طوفان درون گوی زندانی شده بودند. مهره به خواست سایوان یا والدینش از طلسم خارج یا وارد آن میشد. به عمق مهره خیره شد و صدای پدرش را در پس پرده خاطراتش شنید که میگفت:
- پسرم این مهره مهمترین میراث توئه اما هیچوقت نباید به کسی نشونش بدی یا درموردش بگی تا وقتی که خودم بهت در مورد ماهیتش بگم.
سایوان هم با وجود سوالات بیشمارش به پدرش قول میداد و منتظر رسیدن روز موعود ماند. هر چند پدرش را در پانزده سالگی از دست داد و این فرصت هیچگاه به دست نیامد. پس از آن مهره را فراموش کرد و دیگر هیچگاه از طلسم خارجش نکرد. مهره را در مشتش فشرد و به پرده خیره شد. گویی از پس آن میتوانست ماه کامل را در قاب پنجره ببیند. زمزمه کرد:
- ببخش بابا، مجبورم قولم رو بشکنم.
مشتش را روی قلبش گذاشت. در دست دیگرش بند مهرهی طلسم شمن قرار داشت. مهره را با دو انگشت کوچک و سبابهاش محکم گرفت و دستش را سمت گردنش برد. با انگشتان آزادش، گردنبند را هم از گردنش خارج کرد. هر دو را روی قفسهای در نزدیکش قرار داد و با مهره درخشان درون دستش دراز کشید و خوابید.
امشب هم مانند دیگر شبهای ماه کامل خواب سرزمین ارواح و نیبیل را دید. اما اینبار خوابش شفاف و صداها واضح بودند. لبخندی بر لبش نشست و جلو رفت تا به نیبیل رسید. مقابلش ایستاد و گفت:
- خب، حالا بدون مزاحم اینجام.
روح بدون توجه به کلمات سایوان شروع به حرف زدن کرد.
- پسرم سایوان بدون که من و مادرت هیچگاه به پدر انسانت خیانت نکردیم. این رو گفتم تا در مورد مادرت فکر نادرست نکنی.
لبخندی بر لبان روح نشست و ادامه داد:
- عشق مادرت باعث شد تا به اشکال مختلف، بهش نزدیک بشم و با هر بار ارتباط با اون، وجود هر دومون بیشتر آلوده میشد. تا اینکه تو رو باردار شد و چیزی که از وجود من جسمش رو آلوده کرده بود، به نطفه تو راه پیدا کرد و تبدیل به دورگه شدی.
روح اطلاعات بیشتری به سایوان داد و در آخر گفت:
- حالا تو باید انتخاب کنی. یادت باشه، جادوی شمن شاید انتخابت رو عقب بندازه اما اون رو کامل از بین نمیبره.
ساعتی بعد ماهیگیر از خواب بیدار شد و به مهره درون دستش خیره شد.
- چرا معشوقت باید مادر من باشه.
بعد بازوبندش را برداشت و گفت:
- این دو تا تنهایی کاری از پیش نمیبرن. باید با هم یکی بشن و همدیگه رو کامل کنن.
کتابهای تصادفی

