معشوق ارواح
قسمت: 20
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
از زمان ورودش به کلبه، در تلاش بود تا به زنی که نیبیل به او ترجیح داده بود و فرزند درون رحمش نگاه نکند. اما با این حرف روح باد ناخواسته به سرینام و بعد شکم برجستهاش نگاه کرد. اخمهایش بیشتر در هم فرو رفتند و غرید:
- چکار کردی نیبیل؟ چرا انرژی ارواح این بچه اینقدر قویه؟
- من کاری نکردم. فقط میتونم انرژیش رو نزدیک مادرش حبس کنم.
در حالی که با هم بحث میکردند، کارها و حرفهای آن دو را هم زیر نظر گرفته بودند. دختر غذا را در ظرف مناسبی کشید و درون سینی برای سرینام آورد. کنار او روی تخت نشست و منتظر ماند تا زن غذایش را بخورد.
- کاش میذاشتین خودم غذا بپزم یا کاری بکنم. اینجوری خیلی تنبل میشم و بعد زایمان نمیتونم به کارام برسم.
نارلان دست روی شکم سرینام گذاشت. با حس حرکت بچه، لبخندی روی لبانش نشست و جواب داد:
- فعلا این وروجک کل انرژیت رو میگیره. وقتی هم به دنیا اومد، باز هم خودم میام کمکت میکنم. پس نگران تنبل شدنت نباش. خودم دوباره زرنگت میکنم.
ناگهان با گذر فکری از ذهنش، صورتش تیره شد اما خیلی زود دوباره چهرهاش عادی شد و لبخند زد.
- کی به دنیا میاد؟ دوست دارم بدونم بچهای که نمیذاره از جات تکون بخوری چه شکلیه.
سپس مشتاقانه به چشمان سرینام خیره شد تا جواب او را بشنود. زن از دیدن شوق او خندید و آرام گفت:
- نزدیکه. قابله بهم گفته بعد جشن ارواح به دنیا میاد.
همین که این را گفت جلوی دهانش را گرفت و عذرخواهانه به نارلان نگاه کرد. گرد غم بر چهره دختر نشست و به دستش خیره شد. آرام لب زد:
- عیب نداره. خودم خواستم بدونم.
دستش را بالا برد و چشمانش را پاک کرد. سرش را بلند کرد و خندید.
- پس بلافاصله بعد جشن، مستقیم میام پیشت تا خودم بچهت رو بذارم بغلت.
سرینام هم خندید اما میدانست نارلان در تلاش است تا ذهنش را از روز جشن منحرف کند. میدانست دخترک از روزهای آینده هراس دارد و هر کاری میکند تا به آنها فکر نکند. هر چه خودش در این وقت سال شادمان بود و هیجانزده، نارلان به همان اندازه ترسیده و نگران بود.
نارلان هنوز نامزدی نداشت اما دوست هم نداشت به ارواح بپیوندد. او عاشق زندگی به عنوان یک انسان بود برای همین فکر پیوند با ارواح او را میترساند. به همین دلیل، هر سال نارلان افسرده و غمگین بود تا عروس ارواح انتخاب میشد و او نفس راحتی میکشید. سرینام او را بسیار دوست داشت و نمیخواست او را ناراحت کند اما از شوق به دنیا آمدن فرزندش، حساسیت دختر را فراموش کرده بود. بنابراین با تلاش نارلان همراه شد و خندید.
- پس قول دادی. خودت باید فرزندم رو از قابله بگیری و تو بغلم بذاری.
- قول میدم.
وقتی سرینام غذایش را تمام کرد، سینی را برداشت و ظرفها را تمیز کرد. سپس سمت در رفت و گفت:
- من دیگه باید برم. قول دادم زود برگردم . همین الان هم حسابی دیر کردم.
- برو. من چیزیم نمیشه.
نارلان سمت در رفت و روح گیاهان هم دنبالش رفت که نیبیل گفت:
- کابیلا، اون روز، بچه هم به دنیا میاد. کمکم میکنی؟
روح گیاه لحظهای ایستاد اما بدون پاسخی از کلبه خارج شد. به دنبال نارلان به کلبه او رفت و منتظر ماند تا شب شود و او بخوابد. بالای سر او ایستاد و دستش را بالای سر او گرفت. درون دستش نشانهای از دیگر ارواح بود. آرام و مطمئن زمزمه کرد:
- من کابیلا، برگزیده ارواح گیاهان، به نیابت از تمام ارواح برگزیده طبیعت؛ این دختر را به عنوان پیشکشی از انسانها برمیگزینم. باشد که این انتخاب با پذیرفتن نشان دیگر برگزیدگان تایید شود.
پس از پایان کلماتش، نشانهای تمام ارواح، بالای جسم نارلان شناور شدند. دور هم به گردش پرداختند و به ذرات نقرهای تبدیل شدند. ذرات به هم پیوستند و مانند لحافی روی جسم خفته دختر نشستند. نارلان لحظهای با نور نقرهای درخشید و بعد کابیلا با لبخندی رضایت بخش ناپدید شد.
پیش از طلوع خورشید، دخترک از خواب بیدار شد. دستانش را روی دهانش فشرد و جیغی را که در حال خروج از حنجرهاش بود، خفه کرد. سرش را در پتویش فرو برد و اشک از دیدگانش جاری شد. بدترین کابوس عمرش به حقیقت پیوسته بود و نمیدانست چکار کند.
با درخشش اولین اشعه خورشید، تصمیمش را گرفت. پیش از بیدار شدن دیگر اهالی خانه، شال زمستانیاش را برداشت و سر و صورتش را با آن پوشاند. از کلبه خارج شد و قدم در راهی آشنا گذاشت. مدتی بعد جلوی کلبهای ایستاد و شروع به در زدن کرد. چند دقیقه بعد، صدایی دو رگه جواب داد:
- کیه این وقت صبح؟
دختر گویا صدا را نشنیده، اطرافش را پایید و محکمتر بر در کوبید. با عبور دستش از آستانه در و فرودش بر روی دماغ شخصی، به خود آمد نگاه از اطراف گرفت و به رو به رویش نگاه کرد. آتابین صورتش را گرفته و کمی خم شده بود.
- دماغم نابود شد. چکار داری میکنی؟
وقتی نگاهش به فرد مقابلش افتاد ساکت شد. قبل از اینکه بتواند خود را بازیابد و سوالی بپرسد، نارلان بدون دعوت به داخل خزید و در را پشت سرش بست. به هم خیره بودند که در اتاق باز شد و سارینام بیرون آمد.
- کی بود آتابین...
با دیدن دختر که خود را پوشانده بود، سخنش ناتمام ماند. هر دو به سمت او چرخیدند و نارلان مستقیم سمت او رفت. دست او را گرفت و به سمت تخت کنار دیوار برد.
- باید باهات صحبت میکردم. قبل از اینکه کسی میدیدم.
همراه زن روی تخت نشست و شالش را به زمین انداخت. گفت:
- متاسفم اما موقع زایمانت، نمیتونم کنارت باشم.
سعی داشت لبخند بزند اما اشک امانش نداد. خود را در آغ+وش سارینام انداخت و با صدای بلند گریست. زن شوکه به موهای بلند و نقرهای دختر خیره بود. وقتی متوجه شد چه اتفاقی رخ داده است، دختر را به آغوش کشید و موهای سفیدش را نوازش کرد. هنگامی که نارلان آرام شد، از آغوش سارینام بیرون آمد. اشکهایش را پاک کرد و سرش را پایین انداخت.
- ببخش اذیتت کردم اما نمیدونستم چکار کنم و کجا برم. فقط میدونستم که تو به حرفام گوش میدی، برای همین اومدم اینجا.
کتابهای تصادفی

