فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 21

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
سارینام لبخندی زد و سر او را بلند کرد. موهای نارلان را پشت گوشش فرستاد و گفت: - فکر نکنم تو این نسل، کسی به اندازه من مشتاق بود تا عروس ارواح بشه اما اونا من رو لایق ندونستن و الان منتظر به دنیا اومدن فرزندمم. تو دوست داشتی ازدواج کنی و بچه‌دار بشی اما ارواح تو رو لایق عروس بودن دونستن. ما همه آرزوهایی داریم که ممکنه بهشون نرسیم، پس تنها کاری که از دستمون بر میاد، اینه که با لبخند راهی که سرنوشت مقابلمون می‌ذاره بپذیریم. با سر به آتابین علامت داد تا سراغ شمن برود و خود رو به نارلان ادامه داد: - شاید عروس ارواح بودن چیزی نبوده باشه که تو بخوای اما ارواح تو رو انتخابت کردن پس سرت رو بالا بگیر و به خودت افتخار کن. - اما من این افتخار رو نمی‌خوام. ای کاش می‌تونستم بدمش به کسی که می‌خوادش. دست سارینام بالا آمد و بر لبان نارلان نشست. اخم ریزی بر پیشانی نشاند و گفت: - مراقب باش چی می‌گی نارلان. تو مجبوری این مسیر رو بری. چه بخوای، چه نخوای. اما اگه دیگران این حرفا رو بشنون، خانواده‌ت رو آزار میدن که دخترشون رو درست تربیت نکردن که عروس ارواح بودن رو خار می‌شماره. دختر به سرعت سرش رو به طرفین تکان داد. - نه... نه... من هیچ‌وقت منظورم این نبود. سارینام گونه او را نوازش کرد و با لبخندی مهربانانه گفت: - من می‌دونم اما بقیه که نمی‌دونن. اونا فقط از روی چیزی که میبینن و می‌شنون قضاوت می‌کنن. براشون هم مهم نیست اونا همه حقیقت رو نمی‌دونن. متوجه‌ای؟ نباید بزاری بقیه، حتی ندیمه‌هات از چیزی که واقعا تو قلبت می‌گذره با خبر بشه. نارلان به تایید سر تکان داد و اشک‌هایش را پاک کرد: - قول می‌دم این حرفا رو جای دیگه نزنم. فقط کاش تو هم می‌تونستی روز جشن بیای. سرینام دستی روی شکمش گذاشت و به او دلگرمی داد. - فکر کنم این بچه بتونه تا آخر مراسم صبر کنه. منم آتابین رو مجبور می‌کنم حتما برای مراسم بیارم. منم دوست دارم تو رو توی لباس عروس ارواح ببینم. پس بهت قول می‌دم حتما بیام. با شنیدن این حرف، نارلان خندید اما اشک از چشم‌هایش جاری شد. - معذرت می‌خوام اما نمی‌تونم جلو اشکام رو بگیرم. سرش را کنار پهلوی سرینام، روی تخت قرار داد و لب زد: - میشه تا وقتی آتابین، شمن رو میاره، برام لالایی بخونی؟ زن لبخندی زد. یک دستش را روی شکم برآمده‌اش قرار داد و با دست دیگر موهای نارلان را نوازش کرد. سپس آرام لا‌لایی آشنایی زمزمه کرد. *** آتابین می‌دانست سرینام برای آرام کردن نارلان به زمان نیاز دارد. پس تا وقتی آفتاب کامل طلوع کند و زنان به پخت نان مشغول شوند، میان کلبه‌ها قدم زد. وقتی طبق‌ها از نان داغ پر شدند، مرد هم به سمت کلبه شمن رفت. - شمن، لطفا در رو باز کنین. مساله مهمی پیش اومده. می‌گفت و بر در می‌کوبید. مدتی بعد در کمی باز شد و شمن پیر از لای شکاف سرک کشید. با دیدن مرد پشت در، اخم کرد و غرید: - تو رو به ارواح قسم ماهیگیر، چرا این وقت صبح این‌جایی؟ آتابین سر پایین انداخت و دستانش را روی هم گذاشت. - عفو کنید شمن اما موضوع مهمیه... کمی سرش را جلوتر برد و زمزمه‌وار ادامه داد: - عروس ارواح الان تو کلبه منه. لایسن در را کامل باز کرد و مرد عقب نشست. شمن سر تا پای ماهیگیر را وارسی کرد و با نگاهی عاقل اندر سفیه او را سرزنش کرد. - دیوانه شدی مرد؟ جز زن باردارت، دختر دیگه‌ای نداری که عروس ارواح باشه! برو و وقت من رو با حرفای بیهوده نگیر. به داخل کلبه برگشت و خواست در را ببند. آتابین سریع جلو پرید و در را گرفت. - به ارواح قسم که قصد آزار ندارم شمن. عروس ارواح واقعا داخل کلبه منه. عروس امسال، فامیل زنمه و خیلی به هم نزدیکن. با شنیدن حرف‌های مرد، لایسن در را رها کرد و او را به داخل کلبه برد. ماهیگیر ادامه داد: - اسمش نارلانه. از وقتی به زایمان زنم نزدیک شدیم، هر وعده براش غذا میاره و یه مدت باهاش حرف می‌زنه. - اینا رو ول کن، بگو چرا باید تو خونه تو باشه؟ - دیروز که اومد، همه چیز عادی بود اما صبح نزدیک طلوع اومد دم کلبه‌مون. خودش رو پوشونده بود. وقتی اومد داخل، موهاش رو نشونمون داد که نقره‌ای شده بودن. با دیدن پیشانی گره افتاده و برق درون چشمان شمن، سریع اضافه کرد: - فکر کنم اومده با زنم خداحافظی کنه. - هنوز تو‌ کلبه تونه؟ - من که اومدم بیرون، تازه شروع به حرف زدن کرده بودن. باید هنوز اون‌جا باشه. شمن پشت پرده رفت و سریع لباسش را مرتب کرد. عصایش را برداشت و به سمت در رفت. - من خودم به کلبه‌ت‌ میرم. تو برو پیش رئیس قبیله و بیارش. - چشم شمن. دقیقه‌ای بعد آتابین رئیس جوان قبیله را با خود همراه کرده بود و در مسیر کلبه‌اش، ماجرا‌ را برای او تعریف کرد. مشخص بود فالیاث حرف او را باور نکرده بود و از این‌که مجبور شده بود صبح زود همسرش را با نوزاد تازه به دنیا آمده‌اش تنها بگذارد، ناراحت بود. نزدیک کلبه، آن دو به شمن رسیدند و آتابین خود را سریع‌تر به در رساند و آن را باز کرد.‌ داخل کلبه چشم چرخاند و دختر را کنار همسر باردارش، خوابیده دید. نگاهی به عقب انداخت و بعد جلو‌ رفت و او را صدا زد. - نارلان... بلند شو، شمن و رئیس قبیله اینجان. نارلان... - چرا به اسم صداش می‌کنی؟ اون دیگه هم رده تو نیست که بدون احترام صداش بزنی! آتابین عقب برگشت و با چهره برافروخته شمن رو به رو شد. - معذرت می‌خوام شمن، بانو برای من و همسرم مثل خواهر خونیمونه. هیچ‌وقت اون رو جدا از خودمون ندونستم و الان ناخواسته مثل همیشه رفتار کردم. لایسن سرش را تکان داد و او را دور زد تا دختر را از نزدیک ببیند. سرینام سعی کرد حرکت کند تا در وضعیت مناسب‌تری بنشیند. بر اثر تکان خوردن او، نارلان هم از خواب بیدار شد. ابتدا گیج و گنگ به سرینام خیره شد. دستش را روی سرش گذاشت و نالید: - چرا این‌جا خوابیدم... - بانو، چرا اول پیش من نیومدین؟ چرخید و سه مرد را بالای سر خودشان دید. به شمن که سوال پرسیده بود، خیره شد. به یاد نداشت چه اتفاقی افتاده و برای چه کنار سرینام به خواب رفته است. اصلا چرا شمن و رئیس قبیله آن‌جا بودند؟ از جا برخواست و مقابل مردان ایستاد تا ببیند چه خبر است. به عادت اوقاتی که مضطرب یا هیجان زده بود، طره‌ای از موهایش را بر جلو کشید و میان انگشتانش به بازی گرفت.

کتاب‌های تصادفی