فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 22

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
- بانو... حالتون خوبه؟ - خوبم. فقط به خاطر هیجان زیاد، ضعف کردم. به آرامی بازویش را از دست شمن خارج کرد و صاف ایستاد. لایسن سمت آتابین چرخید و دستور داد: - فورا برو و مقداری غذا بیار. نون گرم هم بیار. ماهیگیر سریع چرخید و از کلبه خارج شد. شمن دوباره سمن نارلان چرخید و گفت: - باید تو کلبه پدر و مادرتون می‌موندین اما حالا که به اینجا اومدین، تا حاضر شدن سایبان‌ها و ندیمه‌هاتون، بهتره همین‌جا بمونین. آهی عمیق کشید و ادامه داد: - ارواح، امسال خیلی سریع انتخاب کردن. معمولا هم بهم خبر می‌دادن که قصد دارن عروس رو انتخاب کنن و فرصت داشتم ندیمه‌ها رو انتخاب کنم و بگم سایبان‌ها رو نصب کنن. حتی بعضی اوقات وسط روز، تو شلوغی انتخابشون رو اعلام می‌کردن. اما امسال... دوباره آهی کشید و رو به نارلان گفت: - البته شما نباید نگران باشین بانو. بهتون اطمینان می‌دم تا عصر همه چیز رو به نحو احسنت آماده کنم. دختر سری به تایید تکان داد و منتظر ادامه حرف شمن ماند. - شما می‌تونین تا اون موقع همین‌جا بمونین. عصر همراه مردم برای همراهیتون به اقامتگاه عروس میام. - پس منتظرتون می‌مونم. فالیاث قبل از این‌که به دنبال شمن، از کلبه خارج شود، گفت: - به مادلا می‌گم با زنها براتون ناهار بیاره. لطفا برای فرزندمون هم دعای خیر کنین. - بسیار خوب. وقتی دو مرد از کلبه خارج شدند، نارلان روی تخت سقوط کرد و نالید: - من نمی‌تونم این رو برا ده روز دیگه تحمل کنم. من می‌خوام آزاد باشم. سرینام پشتش را نوازش کرد و با لحنی پر حسرت گفت: - بهتره بهش عادت کنی. این ده روز تمرینن برا وقتی که همسر ارواح میشی. فکر نکنم اون‌جا بذارن هر کاری دوست داری بکنی. - از همینش متنفرم. من رو چه به دستور دادن و به خدمت گرفتن بقیه. تلخ خندید و به در نگاه کرد که دوباره باز شد و آتابین با ظرف غذا وارد شد. - غذا رو از خونه شما گرفتم. مادرتون گفت قبل رفتنتون، بهتون سر می‌زنه. سینی را جلوی آن دو روی تخت گذاشت و خودش کناری ایستاد. نارلان به او خیره شد و لب زد: - چرا این‌قدر رسمی حرف می‌زنی؟ خواهش می‌کنم حداقل شما دو نفر باهام مثل همیشه حرف بزنین. مرد پشت سرش را خاراند و دهان باز کرد. - اما شمن... - بی‌خیال شمن. الان که این‌جا نیست که دعوات کنه. خواهش می‌کنم آتابین! نذار حس کنم شما دو تا رو هم از دست دادم. ماهیگیر سر تکان داد و لبخند زد. - باشه، پس وقتی تنهاییم باهات راحت حرف می‌زنم. نارلان هم لبخند زد و به سینی غذا اشاره کرد. - پس بیا با هم غذا بخوریم. بعد از غذا، آتابین بلند شد و سمت در رفت. - باید برم کمک پدر سرینام. از قبل بهش قول داده بودم برا ساخت قایق ارواح کمکش کنم. بتونم قبل اومدن شمن و بقیه، برمی‌گردم پیشتون. ساعتی پس از رفتن آتابین، در کلبه به صدا در آمد و نارلان حین باز کردن در غرلند کرد: - کاش امروز رو می‌تونستم باهات تنها باشم. سرینام خندید و دختر در را باز کرد. مادر و خواهر نارلان داخل شدند و مادرش رو به سرینام غرید: - چرا اجازه دادی عروس ارواح در رو باز کنه؟ اگه کسی غیر از من پشت در بود چی؟ می‌خوای این‌جوری دخترم رو کوچیک کنی تا انتقام عروس نشدن خودت رو ازش بگیری؟ سرینام سر به زیر انداخته بود و نمی‌دانست چه جوابی بدهد که صدای نارلان را شنید. - بس کن مادر! سرینام وظیفه‌ای برا خدمت به من نداره. خودم ازش خواستم سر جاش بمونه تا خودم در رو باز کنم. کنار او نشست و بو+سه‌ای روی موهایش زد. - سرینام خیلی برام عزیزه و اجازه نمی‌دم کسی بهش بی‌احترامی کنه. اگه خیلی به عزت من اهمیت می‌دی، همین‌جا بمون و از مردمی که میان پذیرایی کن. زن سمت دخترش رفت و پایین پایش نشست. دست روی زانوان نارلان گذاشت و گفت: - تو‌‌ دخترمی، افتخار تو باعث سرافرازی ما میشه. الان تو عروس ارواحی، باید جایگاه خودت رو بشناسی و با کارهایی مثل باز کردن در شان خودت رو پایین نیاری. چشم‌غره‌ای به سرینام رفت و ادامه داد: - من مادرتم، وقتی یه زن دیگه این‌جا هست، چرا من و خواهرات باید کاری بکنیم؟ نارلان دیگر طاقت حرف‌های مادرش را نداشت. منطق مادرش با منطق خودش سازگار نبود و این باعث درگیری‌های زیادی بین او و مادرش بود. سرینام تنها کسی بود که بدون قضاوت به حرف‌هایش گوش می‌داد. تنها وقتی خود نارلان از تو کمک می‌خواست راهنماییش می‌کرد و با نصیحت‌های مختلف آزارش نمی‌داد. حالا مادرش در مورد شان و جایگاه او داد سخن سر داده بود و باز آزارش می‌داد. دستش را بالا آورد تا مادرش را ساکت کند. - مادر، من و تو هیچ‌وقت با هم، هم‌فکر و هم‌دل نبودیم. تو روز‌هایی که ازت دلگیر بودم فقط سرینام پناهم می‌داد و به حرفا و غرغرام گوش می‌داد. حالا اومدی و در مورد جایگاه من و خودت حرف میزنی و انتظار داری کسی که از انجام امور خونه خودش عاجزه، پاشه و در رو، روی بازدیدکننده‌های من باز کنه؟ هیچ‌وقت چنین اجازه‌ای نمی‌دم. با دست به در اشاره کرد و سرینام را در آغ+وش گرفت. - اگه قرار نیست کمک حال ما باشی، بهتره از این‌جا بری و با حرفات بیشتر از این آزارمون ندی. زن به سرعت بلند شد و دستش بالا رفت. - نارلان... - چی شده مادر؟ حقیقت این‌قدر تلخه که شان من رو، چیزی که تا الان در موردش حرف می‌زدی، نادیده گرفتی و می‌خوای بهم سیلی بزنی؟ دست زن در هوا خشکید و به صورت برافروخته و خیس از اشک دخترش خیره ماند. نارلان ایستاد، به سمت پنجره رفت و گفت: - برو مادر. برو، بودنت این‌جا نه تنها بهم آرامش نمیده که موجب آزارم هم هست. زن سری تکان داد و از کلبه خارج شد. عروس ارواح رو به خواهرش گفت: - همراهش برو. می‌دونم این موضوع برای اون هم سخته، پس تنهاش نذار. - پس تو؟ دستش را بالا برد و اشک‌هایش را پاک کرد. برگشت و لبخند زد. - من تنها نیستم. پیش سرینامم. بعدش هم قرار نیست مردم تنهام بذارن. برو پیش مادر. خواهرش لبان خندان نارلان را دید اما غم درون چشمانش چنان عمیق بود که از توان درک او خارج بود. می‌دانست الان بودنش کنار نارلان به او کمکی نمی‌کند پس سمت در رفت و لب زد: - وقتی آروم‌تر شد، برمی‌گردم. قبل از خارج شدن دختر، سه زن میانسال وارد کلبه شدند‌ به نارلان احترام گذاشتند و یک‌نفرشان گفت: - از ملاقات بانو خوشبختیم. ما از میان داوطلبین به عنوان ندیمه‌های بانو انتخاب شدیم. - شمن سریع عمل کرده. فعلا این‌جا کمک کنین تا شمن جایگاه رو آماده کنه. - اطاعت بانو.

کتاب‌های تصادفی