فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 27

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

شمن کمی سرش را بلند کرد و پرسید:

- پس رنگ موهاش...

- درسته. نشانه‌ی برکت ماست. علاوه بر پوست و موها، رنگ چشمانش هم نقره‌ای خواهد بود.

سپس دستش را روی سر شمن گذاشت و ادامه داد:

- طبق دستوری که برایت فرستادم عمل کن و برکت ما را عزیز بذار.

وقتی شمن اطاعت کرد، رو به آتابین کرد و گفت:

- فرزندت را از دیگران پنهان نکن. همراه شمن او را به بقیه نشان بده و بگذار بقیه حامل برکت ما را بشناسند.

آتابین به سرینام نگاه کرد‌. وقتی رضایت را در چشمانش دید، سایوان را در آغو+ش گرفت و بعد از خم کردن سرش سمت روح، همراه لایسن از کلبه خارج شد. وقتی تنها شدند، لبه‌ی پایینی تخت نشست و زمزمه کرد:

- کابیلا...

لحظه‌ای نگذشت که روحی با لباسی به سبزی جوانه‌های بهاری و تاجی از زیباترین گل‌ها کنار روح ظاهر شد. نیبیل دست در لباسش کرد و نشانی را بیرون آورد. آن را در دستان کابیلا گذاشت و گفت:

- من باید تا غروب، شمن بعدی رو علامت بذارم اما...

روح گیاه نشان رو گرفت و جواب داد:

- می‌دونم. ولی تو باید انتخاب کنی.

- انتخاب کردم. اسمش آیسینه و یه کشاورزه.

کابیلا با گرفتن نشانه‌های آیسین سر تکان داد و گفت:

- بعد آروم شدن این قائله میرم سراغش. الان می‌خوای تنهاتون بذارم.

- نه بمون.

سپس به سرینام نگاه کرد و لبخند زد.

- من باید ازت معذرت بخوام.

- برای چی؟

- به خاطر کوتاه کردن عمرت و همین‌طور فرزندت.

- من نمی‌فهمم چی می‌گین. مگه به فرزندم برکت ندادین؟ پس چرا...؟

کابیلا شانه‌های لرزان نیبیل را گرفت و گفت:

- من کابیلام. پادشاه ارواح گیاهان. اسم این احمق هم نیبیله و پادشاه ارواح باده. این احمق همسر منه اما عاشق توئه و به خاطر این عشق زندگی خودش و تو رو نابود کرده.

سرینام هر لحظه گیج‌تر از پیش می‌شد و نمی‌دانست چه جوابی بدهد. نیبیل به او توضیح داد.

- از سال‌ها پیش محبت تو داخل قلبم شد. برای همین نه اجازه دادم ارواح دیگه تو رو انتخاب کنن نه خودم انتخابت کردم.

صورت سرینام بازتر شد و نیبیل فهمید او‌ متوجه منظورش شده است. اجازه نداد چیزی بپرسد و خود ادامه داد:

- باید بدونی عروس ارواح چیزی نیست که تو فکر می‌کنی. اون‌ها هیچ‌وقت عضوی از جامعه ارواح نمی‌شن. برای همین نذاشتم کسی تو رو نشونه‌گذاری کنه.

نگاهی به روح گیاه انداخت و لبخندی زد.

- کابیلا من رو دوست داشت و به بهای ازدواج با اون، قبول کرد کمکم کنه از بقیه‌ی ارواح مخفی کنه که مرتب به تو سر می‌زنم.

سرینام لحظاتی را به یاد آورد که همیشه احساس سرمای مطبوعی داشت. لبخندی زد و پرسید:

- بعد ازدواجم با آتابین تو همیشه همراهم بودی؟! اما چرا؟

- بودم. چون محبتت تو قلبم ریشه کرد و به عشق تبدیل شد. بدون دیدن تو نمی‌تونستم زندگی کنم. حتی وقتی بهاش جونم بود.

- منظورتون چیه؟

کابیلا فشاری بر شانه‌های نیبیل آورد و‌ خود جواب داد:

- ارتباط گرفتن با انسان‌ها برای ما ارواح ممنوعه. می‌دونی چرا؟

وقتی سرینام سرش را به نفی تکان داد، خودش گفت:

- ما ارواح از نیروی زندگی شما انسان‌ها انرژی می‌گیریم. پس اگه روحی مدام پیش انسانی باشه، عمر اون انسان رفته‌رفته کم میشه. برای همین شمن‌ها بیش‌تر از پنجاه سال عمر نمی‌کنن. از طرفی اگه روحی پیش انسانی باشه و سعی کنه نیروی زندگی انسان رو نگیره و حتی باهاش وارد رابطه بشه، انرژی ارواح خودش رو از دست میده و بعد مدتی می‌میره.

با سر به نیبیل اشاره کرد و ادامه داد:

- حال این احمق و خودت نشونه‌ی درستی این دلیله.

به چشمان سرینام خیره شد و غرید:

- به خاطر بودن با تو فانی، خودش رو نابود کرد.

- تو که عاشقش بودی، چرا مانعش نشدی؟

- چطوری؟ تو رو می‌کشتم؟

سرش را پایین انداخت و آرام‌تر گفت:

- اون‌جوری که مرواریدش رو منفجر می‌کرد و من رو از داشتن بچه‌هاش هم محروم می‌کرد.

- کابیلا...

با صدای لرزان و کم‌جان نیبیل به او نگاه کرد.

- کابیلا من وقت زیادی ندارم. الان وقت دعوا نیست.

روح گیاه سری تکان داد و اشک‌های شفاف و سبز رنگش را پس زد.

به سرینام گفت:

- رنگ چشما، پوست و موی پسرت شبیه به خاطر دریافت برکت شبیه ما ارواح نیست. اون اصلا برکتی نگرفته، شاید نفرین هم شده باشه. اون به خاطر این احمق صاحب ذات ارواح شده.

- چطوری؟ من و شوهرم هر دو انسانیم!

کابیلا خسته از کم‌صبری او، غرید:

- آروم باش و گوش کن. بذار حرفم تموم بشه.

قطره سبزی از چشمش چکید و کف کلبه افتاد. از اشک گلی رویید و سریع خشک شد.

- اون برای با تو بودن، وارد جسم شوهرت می‌شد. پس تو همزمان با هر دوشون تو رابطه بودی. برای همین بچه‌ت ذات ارواح رو به دست آورد. اون بچه، جسم انسان و مروارید ارواح رو با هم داره.

به این‌جا که رسید، نیبیل دستش را بلند کرد و کف دستش را صاف گرفت. گوی زیبایی روی کف دستش معلق شد. درون گوی، چنان در هم می‌پیچید گویی تمام باد‌های دنیا را در خود جای داده است.

- این مروارید ارواح منه. این رو نزدیک فرزندت نگه‌دار تا انرژی ارواحش رو خنثی کنه.

با نسیم ملایمی، مروارید در هوا معلق شد و درون دستان سرینام قرار گرفت. صدای کابیلا از بغض خش‌دار و لرزان شده بود.

- یادت باشه، اگه بقیه‌ی ارواح از وجود فرزندت باخبر بشن، اون رو با خودشون به سرزمین ما می‌برن. از طرفی، اون وقتی بیست سالش شد، باید بین قلب انسانیش و مروارید ارواحش انتخاب کنه وگرنه ارواح براش انتخاب می‌کنن.

با حس نکردن شانه‌های نیبیل زیر دستانش، هراسان نگاهش را برگرداند و به روح باد خیره شد. چشمان هر دو درشت شده بود و دستان سرینام روی دهانش قرار گرفت تا جیغ نزند‌. کابیلا به زانو افتاد و به نیبیل خیره شد که در حال ناپدید شدن بود.

روح باد با دیدن واکنش آن‌ها، دستش را بالا آورد و به آنها و سپس بقیه‌ی بدنش نگاه کرد. همیشه جسمی نیمه شفاف را ترجیح می‌داد ولی آن جسم قابل لمس بود. اما حالا، بدنش به توده هوایی تبدیل شده بود که گویی به زور یک جا نگه‌داشته شده بود. ذرات بدنش به جنب و جوش افتاده بودند و خواهان رهایی بودند. آرام لب زد:

- پس مرگ ارواح اینه. تبدیل شدن به عنصر وجودیشون و ناپدید شدن.

کتاب‌های تصادفی