فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 29

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

آتابین برخواست و از او فاصله گرفت. نگاهی به همسرش انداخت و بعد به کودکش که در گوشه‌‌ی کلبه خواب بود.

- سایوان...؟

- نه...

سرش را به دو طرف تکان داد.

- نه اون مریض نیست. بعد به دنیا اومدن سایوان مریض شدم و وقتی تو هم مبتلا شدی، متوجه بیماری خودم شدم.

دوباره کنار او نشست و صورتش را نوازش کرد.

- همه‌ی اینا رو از کجا می‌دونی؟

- یکی از ارواح به دیدنم اومد و گفت. گفت یه عده از ارواح به خاطر تبرک سایوان ناراضی بودن برای همین من رو نفرین کردن‌. نفرین از طریق من به تو هم منتقل شده.

ساکت شد و اشک از چشمانش جاری بود. ناچار بود در لحظات پایان عمرش، به همسر عزیزتر از جانش دروغ بگوید تا او را برای آینده آماده کند‌. دوباره شروع به سخن گفتن کرد‌.

- آتابین من رو می‌بخشی؟ تو هم به خاطر من نفرین شدی.

چطور می‌توانست او را نبخشد. سرینام جان او بود، مگر کسی از جانش دلگیر هم می‌شد که انتظار بخشش داشته باشد؟ اشک‌های او را پاک کرد و پرسید:

- می‌بخشم اما چرا از شمن کمک نگرفتی تا نفرین رو بشکنه؟

سرینام سرش را به دو طرف تکان داد و گفت:

- چون حتی اون روح هم کاری از دستش ساخته نبود. از دست یه انسان چه کاری برمیاد. اون فقط می‌تونه هر سال یه طلسم به سایوان بده تا از خطرات حفظش کنه.

آتابین متوجه شد فشار روی دستش در حال کم شدن است. لبهای سرینام تکان می‌خوردند اما او چیزی نمی‌شنید. گوشش را به لبهای او نزدیک کرد تا بتواند بشنود.

- من رو ببخش آتابین. خیلی دوستت دارم.

- من هم دوستت دارم سرینام.

گفت و جوی اشک از چشمانش جاری شد. دست سرینام روی تخت افتاد و چشمانش روی هم افتادند. آتابین او را در آغو+ش گرفت و نالید:

- تو جان من بودی سرینام. قلب من با تپش قلب تو می‌‌تپید. من بدون تو یه ساعت هم نمی‌تونم زندگی کنم چطور انتظار داری چند سال دووم بیارم.

می‌گفت و اشک می‌ریخت. از صدای گریه‌اش سایوان هم بیدار شد و روی تخت سرینام رفت. سر روی سینه‌ی مادرش گذاشت و گفت:

- بابا گریه نکن. مامان خوابیده.

با این حرف گریه‌های آتابین شدت گرفت و پسرکش را در آغ+وش گرفت.

- مامان دیگه بیدار نمیشه جان پدر. دیگه هیچ‌وقت درد نمی‌کشه. دیگه هیچ‌وقت نمی‌خنده.

او را از خود جدا کرد و به چشمان لرزان پسرش نگاه کرد.

- از مادرت خداحافظی کن سایوان. اون ما رو برای همیشه ترک کرده.

آن شب را به تنهایی عزاداری کردند و صبح روز بعد، آتابین، سایوان را در آغو+ش گرفت و به خانه پدرزنش رفت. در زد و به آن‌ها اطلاع داد، اوایل شب گذشته دخترشان مرده و جسدش الان درون کلبه قرار دارد. سپس به کلبه شمن رفت و از او خواست برای مراسم همسرش بیاید.

پس از خاکسپاری سرینام، بارها از او خواستند دوباره ازدواج کند تا هم خودش تنها نباشد هم کسی باشد که به سایوان رسیدگی کند. اما او هر بار رد کرد. نه به خاطر ترس از نفرینی که حمل می‌کرد. به خاطر این‌که تحمل دیدن کسی را به جای سرینام نداشت. تنها با پسرش زندگی می‌کرد و هر جا که می‌رفت، او را هم می‌برد.

از همان سن او را به دریا می‌برد و ماهیگیری، تور بافی و تعمیر تور را به او می‌آموخت. وقتی سایوان دوازده ساله شد، آنابین متوجه شد که بدنش رو به تحلیل می‌رود. هنوز به چهل سالگی نرسیده بود اما توان بدنش هر روز کم‌تر از روز قبل می‌شد. فهمید نفرین نابودی جسمش را شروع کرده است.

می‌دانست تا مرگش چند سالی مانده و قرار است زجری را که معشوقش تحمل کرده، تجربه کند. راضی بود، چرا که پس از آن، به دیدار محبوبش می‌رفت و سایوان در همین سن هم ماهیگیری کارآزموده بود که از پس وظایفش برمی‌آمد‌. پس آرام آرام همه‌ی کارها را به سایوان محول کرد.

در سال آخر زندگیش، سایوان به تنهایی تور را از دریا خارج می‌کرد. آتابین همراهش بود اما توانی برای کمک به او نداشت. مدتی بعد از روز ارواح تولد پانزده سالگی سایوان، آتابین هم او را ترک کرد و تنها گذاشت. پانزده سالگی سن کمی بود برای تنها شدن و آوار شدن وظایف بسیار روی دوشش. پس از مراسم پدرش، به صخره خانوادگیشان رفت و رو به دریا فریاد زد:

- چرا...؟

و این آخرین باری بود که او فریاد می‌زد. پس از آن به آرامی وظایفش را انجام می‌داد و هر وقت احساس تنهایی می‌کرد، به صخره می‌رفت. آن‌جا بیشتر از دیگر جاها حضور والدینش را احساس می‌کرد.

موخره

دو سال بعد از مرگ سایوان

راهارد در کلبه شمن، مقابل آیسین نشسته بود.

- یعنی می‌گی باید باز اجازه بدیم تا دخترامون قربانی بشن؟

- چاره‌ای نیست. نباید بذاریم ارواح بفهمن همون دروازه کوچیک هم که داشتن داره بسته میشه.

دستان راهارد را گرفت و ادامه داد:

- نباید بزاریم فداکاری سایوان حروم بشه. سایوان خودش رو فدا کرد تا این دروازه رو برای همیشه ببنده فقط حساب نکرد این بستن چند سال طول می‌کشه.

دستان جوان را رها کرد و سمت پرده رفت.

- راهارد، من نهایتا یه چند روز دیگه زنده بمونم. من تلاش خودم رو کردم تا بذر شک رو تو قلب شاگردم بکارم اما تو باید اون بذر رو رشد بدی و شاگردم رو تو مسیر بیاری. باید کاری کنی که باور کنه من اون رو انتخاب کردم و خودش باید جانشینش رو انتخاب کنه.

سمت او برگشت و ادامه داد:

- تا اون موقع، دروازه کاملا بسته شده و دست ارواح از دنیای ما کوتاه میشه.

راهارد آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و پیشانیش را به آن‌ها تکیه داد.

- از تو و سایوان متنفرم. هر دوتون همه چیز رو انداختین گردن من و خودتون سمت مرگتون رفتین و می‌رین.

آیسین لبخندی زد و دست روی شانه‌ی او گذاشت.

- ما رو ببخش پسرم. ولی ما وظیفه‌ی خودمون رو انجام دادیم. فقط تو موندی که وظایفت رو کامل کنی. بچه‌هات رو جوری بزرگ کن تا از پرستش ارواح دست بکشن و خالق حقیقی رو بپرستن. ستایش ما مهر و موم سایوان رو سست می‌کنه. نذار کارمون نصفه نیمه بمونه.

راهارد می‌لرزید و اشک‌هایش درون دستانش جمع می‌شد. بلند شد و شمن را در آغ+وش گرفت.

- خیلی نامردیه که من رو این‌جوری تنها می‌ذارین.

شمن هم او را در آغو+ش گرفت و پشتش را نوازش کرد.

- می‌دونم اما کاری از دست من ساخته نیست. راهیه که خودت تنها باید بری و بقیه رو هم همراه خودت کنی.

بازوهای او را گرفت و از خود جدایش کرد.

- تو پسر باهوش و توانایی هستی. سایوان به تو و نفرتت از ارواح باور داشت و منم باور دارم. به باورمون خیانت نکن.

- نمی‌کنم.

گفت و از کلبه‌ی شمن رفت. دیگر او را تا روز ارواح و پس از آن در مراسم خاکسپاریش ندید. در تمام مدت مراسم چشمانش می‌سوخت اما اشکی نریخت. قسم خورده بود تا وقتی مردمش را از یوغ ارواح آزاد نکند، اشکی نریزد. او باید قوی بماند و اشک‌هایش را نگه دارد تا روز رهایی با شادی رهایشان کند.

در هیچ غمی گریه نمی‌کرد، غم و بغضش را در سینه نگه می‌داشت تا قولش را به آیسین و سایوان فراموش نکند. به همسر باردارش نگاه کرد. اولین قدم، آشنایی عزیزانش با واقعیت بود. اول باید همسرش را همراه خود می‌کرد و بعد فرزندانش را. بقیه‌ی مسیر خود هموار می‌شد.

پایان

کتاب‌های تصادفی