فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پیش مرگ

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

آقای پارکر پشت صندلی میز کارش از این ور به آن ور اتاق رژه می رفت، باید هر چه سریع تر برای این وضعیت فکری برمی داشت. بزرگان خانواده هر روز فشار بیشتری به او وارد می کردند و او را به انجام پیمان به هر قیمتی وا می داشتند.

نمونه های مختلفی در این چند روز به سمت میدان موسس برده شدند اما هیچکدام از این نمونه ها مناسب نبودند. جورج در این هنگام کامی از پیپ محبوبش کشید و ژست فکر کردن به خود گرفت. این چند وقت به برنامه ای فکر کرده بود اما می خواست در زمان مناسب بهترین بهره را از پیشنهادش ببرد.

نگاهی به آقای پارکر وحشت زده انداخت، خرس گنده انگشتش را می جوید و به نظر دیگر راهی برای پیش بردن برنامه هایش نداشت.

دست هایش را به هم مالید و با عجله کنار آقای پاکر ظاهر شد، سپس دستی به شانه اش کشید و با چاپلوسی گفت: «رئیس به لطف صدای قدم های مستحکمتون یه ایده خوب به ذهن این بنده چاکر رسید، اجازه می دین خدمتتون عرض کنمش؟»

پارکر ایستاد و انگشتش را با کتش مالید، لبخند بزرگی زد و گفت: «هی جورج اگه فکر درست درمونی داشته باشی یه قرص زندگی جایزته!»

جورج با خجالت سرش را خاراند و جواب داد: «قربان من قبلا دو قرص زندگی خوردم، دیگه تأثیر اولیش رو برام نمی ذاره می دونین که!»

«خیلی خوب حریص بدبخت، رستوران نوما از این به بعد مال توعه می تونی سندش رو از ویلیام بگیری!»

جورج ناشیانه خندید و گفت: «رئیس خیلی ممنون، شما زیادی به این چاکر لطف دارین!»

پارکر حوصله گوش دادن به چاپلوسی جورج را نداشت، بیشتر برای پیدا کردن پیش مرگ کنجکاو بود. با این که یک رستوران از اموال شخصی اش از دست می داد اما با انجام پیمان می توانست چندین برابر بیشتر درآمد داشته باشد. اخمی کرد و با قیافه ای جدی گفت:

«زبون نریز نمکدون بگو حرف حسابت چیه؟»

«قربان خوب روش فکر کنین، در واقع بهترین گزینه می تونه پسر برادرتون هرمان باشه.»

هر چقدر هم به آقای پارکر سود می رساند باز هم روی خانواده اش تعصب زیادی داشت، دستش را به قصد سیلی بالا برد اما به سختی خودش را کنترل کرد و با صدایی گرفته گفت: «بار آخرت باشه کارتر! دفعه ی بعد به این راحتی ازت نمی گذرم!»

بعد از آن به سرعت از اتاق خارج شد، ولی جورج نه تنها ناراحت به نظر نمی رسید بلکه با پوزخند بزرگی روی صورتش در حالی که برای دستاوردش دست می زد از اتاق بیرون رفت.

این مورد در اختیارات آقای پارکر نمی گنجید و روز بعد در جلسه بزرگان قطعی شد.

در سالنی بزرگ تقریبا هفت هشت نفر کنار هم نشسته بودند، پارکر در حالی که با اکراه هرمان را به عنوان شخص متعهد قبول می کرد رو به یک پیر زن با صدایی بلند فریاد زد: «ولی عمه جان حتی مادر هرمان با رزیتا پیمان برابر داشت، چرا باید یه پیش مرگ بشه؟ شما به یک بچه کوچیک هم رحم نمی کنین؟ می دونی ممکنه چه بلایی سرش بیاد؟» پیر زن سرد خندید و جواب داد: «خب که چی! اینم تقصیر اون رزیتای احمق بود که به بختش لگد زد، ما به دو نماینده احتیاج نداریم. باید از همین اول مشخص باشه کی بالاتر وایستاده، پیمان برای اینه که بار روی دوش برگزیده کمتر بشه. چرا باید یه شریک بخواد؟ برگزیده یه پیش مرگ نیاز داره که جور حمالی رو بکشه و خودش در آرامش پیشرفت کنه! ما نمی تونیم بخاطر ندونم کاری های تو از بقیه خانواده ها عقب بیفتیم. »

پارکر با عصبانیت دندان هایش را بهم فشرد و ایستاد، به سمت پیر زن روبه رویش خم شد و از روی ناچاری خواهش کرد: «ولی عمه جان می دونین که داداش و زن داداش..»

پیرمرد دیگری روی میز کوبید و جلسه را با کلماتش خاتمه داد : « می خواستی یه نمونه پیدا می کردی، بقیش دیگه به ما ربطی نداره. تنها چیزی که مهمه آینده خاندان پارکره نه افکار پوچ تو!»

آقای پارکر آخرین تلاشش هایش را انجام داد و حتی غرورش را برای آن زیر پا گذاشت اما نتیجه ای نداد، خیلی زود مجبور به انجام پیمان شد. با این که از جورج به خاطر این اتفاق نفرت داشت اما حتی هیچ راه دیگری به ذهن خودش هم نمی رسید. حد اقل خانواده پارکر همچنان در صدر می ایستاد و در آینده از روش های دیگری برای هرمان جبران می کرد.

البته می دانست که فقط به خودش دلداری می دهد، آهی کشید و رو به جورج گفت: «کارتر چجوری می خوای هرمان رو راضی کنی، به این چیزا هم فکر کردی؟ باید از ته قلبش قانع باشه. در برابر طلسم دیگه کلک بازی و بیشرفیت کمکی نمی کنه!»

جورج در جواب لبخندی زد و گفت: «این و به عنوان یه تعریف در نظر می گیرم رئیس، نگران نباشین فکر همه جاش رو کردم! با خیال راحت منتظر نتیجه بمونین و ازش لذت ببرین.

نا امیدتون نمی کنم! »

..........

امسال هرمان هفت ساله می شد و باید به مدرسه می رفت، اما توجه زیادی به این موضوع نداشت. تنها چیزی که دغدغه روز و شبش را به خود اختصاص می داد فکر خواهر کوچکترش بود. این روز ها آب و هوا هم نسخه خودش را می پیچید، هر روز گرم تر از دیروز، طوری که هوای انبار را طاقت فرسا و غیر قابل تحمل می کرد.

کاملیا امروز تب داشت و همین موضوع هرمان را کلافه کرده بود اما کاری از دستش بر نمی آمد. دوا و درمان هزینه ی زیادی می برد، و او با درآمد ناچیزش از جمع آوری زباله نمی توانست هزینه های دکتر را بپردازد.

ناله های دخترک بین ملافه های کهنه اشک هرمان را در آورد، غم زیادی را در دلش احساس می کرد. پارچه ی کهنه را مدام درون سطل چوبی می چلاند و روی پیشانی کاملیا می گذاشت.

به یاد زمانی افتاد که مادرش او را در حالی که تب داشت دلداری می داد. درمانده بود، کاش هنوز می توانست کنارشان باشد. رفت و تشت آب بزرگی را به کنار رخت خواب برگرداند، در این بین چندین بار خم شد و تقریبا نصف آب تشت به زمین ریخت اما اهمیتی نداد.

پا های کاملیا را داخل تشت گذاشت و سراسیمه شروع به نوازشش کرد، اما اثر زیادی روی حالش نگذاشت. هرمان با شنیدن هر ناله بیشتر از خودش بیزار می شد، اینقدر بی عرضه بود که نتوانست حتی برای چند ماه به درستی از کاملیا مراقبت کند.

با خودش قسم خورد که به هر قیمتی که شده در آینده کمبودی برای خواهرش نگذارد و برای این کار باید پول بیشتری در می آورد.

دست در دست کاملیا تا نیمه های شب را بیدار ماند در آخرین لحظه قبل از این که به خواب برود با همان حالت خواب آلودش زمزمه کرد: «ببخشید آبجی دیگه بیشتر از این نمی تونم، ببخشید که داداشی بی عرضه اس. چون هنوز منم یه بچه ام ولی وقتی بزرگ تر شدم قول می دم داداش بهتری برات باشم.»

چشمانش را مالید و به دست کوچک کاملیا بوسه زد.

«شب بخیر آبجی کوچولو!»

صبح روز بعد صدای غیژ در، هرمان را بیدار کرد. اول فکرش این بود که پیرمرد برای بردنش آمده اما برخلاف انتظار جورج چاق را دید که دستش را در هوا تکان می دهد. جورج به کناری تف انداخت و غر غر کنان گفت: «اه این جا دیگه چه جهنمیه! مستراح نگهبان ها هم هواش از این تو بهتره. »

هرمان چندان از جورج خوشش نمی آمد و با دیدن رفتارش حتی بیشتر از قبل نسبت به او بد بین شد. اما در ظاهر نشان نداد، حتی همین انبار هم بهتر از آوارگی در کوچه ها بود .

ایستاد و بعد از سلام گفت: «چی شده آقای کارتر، چرا خودتون اومدین ؟»

جورج با دیدن وضعیت بهم ریخته کاملیا لبخند زد، قبل از آمدن به این جا هنوز کمی شک داشت اما انگار با دست پر بر می گشت. وسایل را با پا کنار زد و خودش را به کنار رخت خواب کاملیا رساند. قیافه ی دلسوزانه ای به چهره گرفت. سپس آهی کشید و گفت: «هرمان این چه وضعیه، این دختر بیچاره چه گناهی کرده. تو که نمی تونی ازش مراقبت کنی برای چی آینده بچه رو با خودت به تباهی می کشونی. خیلی خودخواهی هرمان، بیچاره این بچه که به دست تو افتاده!»

پسرک داشت به گریه می افتاد اما خودش را کنترل کرد بچه ی باهوشی بود و می دانست که نباید گاردش را در برابر فردی مثل جورج پایین بیاورد.

«آقای کارتر چرا به خودتون زحمت اومدن به این خرابه رو دادین؟»

جورج موهای کاملیا را نوازش می کرد و این باعث انزجار بیشتر هرمان می شد. هیکل بزرگش را بلند کرد، درست جلوی پسرک ایستاد و گفت: « می خوای خواهرت رو از این خرابه ببری بیرون؟ یک کلمه نه بیشتر نه کمتر. اون و به سرنوشت نکبت خودت نکشون منم قول می دم جوری زندگی کنه که تمام دخترای شهر حسرت زندگیی مثل زندگی اون و داشته باشن! نظرت چیه هرمان؟»

«از ما چی می خواین آقای کارتر؟ فکر نمی کنم چیز ارزشمندی داشته باشیم که چشمتون رو بگیره!»

جورج خندید، شانه هرمان را با دست بزرگش فشرد و جواب داد: «راست می گفتن، تو واقعا از سنت بزرگتری! بهتر بگم حتی از بعضی احمقای به ظاهر بالغ باهوش تری. خوشم اومد، مجبور نیستم بهت چرت و پرت بگم!»

هرمان قدمی به سمت کاملیا برداشت و زمزمه کرد : «چی می خواین آقای پارکر؟»

جورج بدن پسرک را به سمتش کشید و با قهقهه گفت: «هیچی واقعا، هیچ چیز با ارزشی نیست. فقط جون تو می خوام بچه!»

کتاب‌های تصادفی