فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پیش مرگ

قسمت: 3

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

هرمان کمی من من کرد سپس نفس عمیقی کشید و گفت: «آقای کارتر در شأن انسان بزرگی مثل شما نیست که با تمسخر یه بچه خودتون رو سرگرم کنین!»

جورج نگاهی به چشمان اشک آلود پسرک انداخت اما نه تنها نسبت به او حس ترحمی نداشت بلکه با این قواعد مذاکره احساس پیروزی و شادی می کرد. ظاهری عصبانی به خود گرفت و با صدایی سرد جواب داد: « راست می گی بچه تو لیاقت این و نداری که من باهات شوخی کنم، فکر کردی این قدر وقت خالی دارم که برای کسی مثل تو تلف کنمش. می خوام بری جایی که رکسانای عوضی رفت و برای بانوی جوان خانواده پارکر نوکری کنی. حداقل تا قبل از اون زمان می تونی در آرامش زنده بمونی ولی بعد از اون فقط به شانست بستگی داره. به جاش خواهرت می تونه زندگی خوبی داشته باشه و از سرنوشت نکبت بار تو و مادرت رها بشه! »

از روی عمد نگاهی به سرتا پای بدن کاملیا انداخت و بعد از کمی تعلل ادامه داد: « چی میگی، قبول می کنی یا نه؟»

هرمان هم با تقلید از او به کاملیا نگاه کرد، صورت معمولا گلگونش رنگ پریده بود و به سختی و خس خس کنان نفس می کشید. اما با این وجود هنوز هم نمی توانست به کسی مثل جورج اعتماد کند، سرش را پایین انداخت و آهسته پرسید: « و اگه بگم نه چی؟» جورج بیشتر از قبل احساس سرمستی می کرد، با این که می خواست هر چه سریع تر برای گرفتن سند رستوران نوما پیش حساب دار خانواده برود اما هنوز قصد داشت تا جایی که می تواند از بازی با شکار ضعیفش لذت ببرد، سپس پوزخندی زد و زمزمه کرد:« ببین بچه جون من یه اصل مهم تو تجارت دارم که همیشه باعت موفقیت و پیشرفتم شده، می خوای بدونی چیه؟»

هرمان جوابی نداد و در سکوت به زمین خیره شد، پاهایش می لرزید و هر چه سعی داشت ترس را در دلش سرکوب کند اما در نهایت هنوز یک کودک بی دفاع در برابر هیولای بی رحمی بود که از رقصیدن طعمه اش قبل از صرف غذا سرگرم می شد. جورج با این که سکوت پسرک را دید اما باز هم ادامه داد: « اصل من تو تجارت اینه که وقتی ازت چیزی می خوام یا قبول می کنی و یا مجبوری که قبول کنی، تنها چیزی که انتخابش با خودته اینه که با چه لحن و زبونی قبولش می کنی! تو پسر باهوشی هستی و می دونی وقتی یه دختر مثل کاملیا با سرما و گرما توی سطل های آشغال بزرگ بشه چه عاقبتی در انتظارشه، البته این فقط در صورتیه که بتونه زنده بمونه.»

هوای انبار به شدت گرم بود اما در این لحظه هرمان سوز و گز گز سرما را در عمق وجودش احساس می کرد، انگار آسمان روی سرش خراب شده باشد . در دلش می خواست پیرمرد هر چه زود تر برای بردنش بیاید، قبل از این که جوابی بدهد به سمت در خیره شد ولی خبری نبود. به حال بد روزگار خودش آهی کشید. حتی اگر می آمد هم بعید می دانست از دست یک پیرمرد کارگر در برابر این هیولای پیر کاری بر بیاید. این چند ثانیه برایش مثل ساعت های طولانی عذاب آور بود.

آخرین کلمات و نگاه های مادرش را به یاد آورد، لحظه ای که اشک هایش را پنهان می کرد اما باز هم اندوه در لحن صدایش برای به لرزه در آوردن قلب کوچک هرمان کافی بود:« هرمان مراقب خواهرت باش، مامان خیلی زود بر می گرده و دیگه تنهاتون نمی ذاره، بهت قول می دم. قوی باش پسرم از این به بعد سرپرست، مرد و بزرگ خانواده تویی. وقتی برگردم اگه ببینم یکدومتون ناراحتین من می دونم و تو.»

قطرات اشک روی گونه اش غلطیدند، دست راستش را مشت کرد و در دلش گفت : «دروغگو، پس چرا بر نمی گردی؟ چرا؟ تو هم مثل بابا ما رو تنها گذاشتی و فراموشمون کردی! پس چرا بازم دروغ گفتی؟ می خواستی بیشتر آزارمون بدی؟ اما من مثل شما نیستم، هر چی بشه، به هر قیمتی که شده باز هم از کاملیا مراقبت می کنم. دیگه هیچی برام مهم نیست. »

با آستین اشک روی صورتش را پاک کرد، عزم را در چشمان خاکستری رنگش می شد دید. سرش را بالا برد و پرسید : «آقای کارتر نمی خوام بهتون توهین کنم ولی شما قابل اعتماد نیستین. چطوری می تونم باور کنم که خواهرم زندگی خوبی داشته باشه؟ فقط با یه حرف؟ »

جورج شانه هرمان را نوازش کرد و با قهقه گفت: «تو پسر باهوشی هستی، انتخاب درستی کردی بچه و از تعریفت ممنونم، اما برای اطمینان یه خانواده بزرگ بهم سپردن که براشون یه دختر ناز و بدون حاشیه پیدا کنم که به فرزند خوندگی بگیرنش. حتی من هم نمی تونم باهاشون کاری انجام بدم، این برات کافیه؟»

هرمان بدون فکر بیشتر جواب داد: «اول بریم دکتر و بعد که اون خانواده رو دیدم باورتون می کنم!»

جورج به سرعت هیکل چاقش را تکان داد و کاملیا را در آغوش گرفت. سپس به سمت در رفت، مثل یک خدمتکار کنارش ایستاد و با دست خالی اش حرکتی دعوت مانند برای هرمان انجام داد. «پس چرا معطلی؟ بریم معادن طلای من، کار های زیادی برای انجام دادن داریم!»

در همین زمان پیرمردی به سمت انبار نگاه می کرد ، در حالی که ریشش را می مالید با خودش گفت: « ببخشید هرمان، من اجازه ندارم تاثیر مستقیمی رو سرنوشتت داشته باشم، این چیزیه که خودت باید باهاش کنار بیای!»

پیرمرد ناگهان ناله ای زد، به تار موی شیری رنگ نگاهی انداخت و شوکه شد، سپس با صدایی لرزان زمزمه کرد:

«ریش نازنینم! این تار موی ارزشمندم که هزاران سال من و همراهی کرد امروز مرد. همش تقصیر تویه دختر کوچولوی لوس! دختره ی ننر.» تار مویش را فوت کرد و ادامه داد: «آخرش از دست این خانواده تمام ریش نازنینم و از دست می دم، واقعا حیف که نمی تونم مقدار طلای داخلشون و استخراج کنم! امیدوارم تو خاک تبدیل به طلا بشی و دوباره به دستم برسی عزیزم. » و بعد از یک تعظیم دوباره ناپدید شد.

....

جورج برای اولین بار بد قولی نکرد و بلافاصله کاملیا را به بهترین بیمارستان شهر برد، دکتر گوشی پزشکی را روی کمر کاملیا جا به جا کرد و بعد از معاینه گلو و چشم هایش با صدای بلند گفت: « هی آقا خجالت نمی کشین؟ بهتون نمی خوره آدم فقیری باشین ولی حتی به بچه هاتون هم رحم نمی کنین؟ می خوای با خرج کردن 1000 دلار 10 دلار پس انداز کنی؟ چرا اینقدر بی مسئولیتی؟ نکنه سهم غذای این بچه ها رو هم شما می خورین که اینقدر شکم گنده کردین؟ »

جورج همان طور مات به کلمات خانم دکتر گوش داد، دستش را بلند کرد و گفت: «یه لحظه واستین، چی می گی شما؟ همینجوری گازشو گرفتی ویراژ می ری. من آدم مهمی هستم . نباید ندونسته آبروی یکی دیگه رو ببرین. حداقل حرمت بزرگتری رو نگه دارین خانوم نا محترم. یعنی چی این رفتارتون؟ من فقط بچه ها رو کنار خیابون دیدم و دلم به حالشون سوخت. فکر می کنم بچه های کار باشن ولی به من چه ربطی داره؟

نگو که با شوهرت دعوا کردی و سر من خالی می کنی؟»

دکتر بعد از شنیدن حرف های جورج سرش را پایین انداخت و با خجالت عذرخواهی کرد. هرمان هم کنار کاملیا ایستاده بود و دستش را نوازش می داد. با این که حرف های جورج را شنید اما آن ها را زیر سوال نبرد.

کنار روپوش دکتر را کشید و گفت : «خانم خواهرم چطوره؟ خوب می شه؟»

دکتر با مهربانی موهای هرمان را نوازش کرد و جواب داد: «نگران نباش عزیزم، سوع تغذیه بدنش رو ضعیف کرده و گرما زده شده اما طوری نیست تبش قطع شده فقط باید غذای مقوی بخوره و حالش بهتر می شه.» دوباره با خجالت به جورج نگاه کرد و گفت: «شما لطف کردید و بچه ها رو تا این جا آوردید، از پس بقیش هم بر میاین؟ اگه نمی تونین من خودم بقیه کار رو به عهده می گیرم!»

جورج سرش را تکان داد و گفت: « نه خانم دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمی شیم. تو این چند دقیقه آبروی ما رو بردین اگه بیشتر این جا بمونم می ترسم بلای دیگه ای هم از آسمون برام نازل بشه!»

کاری از دست دکتر بر نمی آمد. اخمی کرد و با برداشتن گوشی روی میز منشی را صدا زد: « لطفا پول آقا رو بهش برگردونین. می خوام تو مهربونیشون شریک باشم!»

و سپس رو به جورج گفت: «امیدوارم عذر خواهیم رو بپذرید آقا!»

هرمان از دکتر تشکر کرد و بعد با جورج که هنوز اخم کرده بود از اتاق خارج شد، پشته ای اسکناس از منشی گرفت و در حالی که می خندید شروع به شمردن آن کرد. بعد از پایان شمارش، اسکناس ها را بوسید و گفت: «عزیزای من، نزدیک بود شما رو از دست بدم!»

سوار ماشین لیموزین شدند و جورج آن ها را برای حمام کردن به خانه اش برد، طولی نکشید که با کمک خدمتکار ها حمام کردند اما هنوز یک چیز کم داشتند.

با این که برای مرد چاق سخت به نظر می رسید، لبش را گاز گرفت و دو کودک را تا لباس فروشی همراهی کرد. برای کاملیا لباس سفید نازی با آستین های پفی خرید.

بعد از پوشیدن لباس لبخند شرینی رو صورت هرمان نشست. کاملیا شبیه یک فرشته ی کوچک ناز شده بود، در حالی که دور خودش می گشت به هرمان گفت: « داداشی خوجگل شدم؟» پسرک موهای مشکی خواهرش را نوازش کرد و جواب داد : « آره، تو الان خوشگلترین دختر روی زمینی فرشته کوچولو!»

کاملیا قهقه ی کوچکی زد و با حالتی ناز روی چهره اش پرسید : «راس می گی؟»

«معلومه پس چی؟ خواهر کوچولوی من از همه خوشگل تره!»

دخترک با لبخند نگاهی به جورج کرد که به سمتشان پوزخند می زد، کنارش ایستاد و گفت: «عمو برای داداش لباس نمی خری؟» جورج با خودش فکر کرد که هزینه لباس را از حسابداری پارکر می گیرد سپس لبخند زد و جواب داد: « قربون این قلب مهربونم برم، چیکار کنم دیگه این مهربونی آخرش من و به کشتن می ده. می تونی برای خودت یک لباس انتخاب کنی هرمان!»

کاملیا به سمت برادرش دوید و او را در آغوش گرفت، بعد از خوردن دارو ها و آبمیوه طبیعی سرحال تر به نظر می رسید، دوباره سرش را برگرداند و به جورج گفت:

«ممنون عمو ، تو خیلی مهربونی!»

هرمان نمی دانست چه واکنشی نشان بدهد، لبخندی زد و با خودش گفت: «اره جون عمش!»

کتاب‌های تصادفی