فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پیش مرگ

قسمت: 6

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
هرمان سوار بر گاری زنگ زده نشسته بود و پیرمرد گاری را هل می داد، هوا کم کم گرم تر می شد و بیشتر او را آزرده می کرد. این اتفاق برایش درس عبرتی شد که همیشه اول صبح آماده باشد. پیرمرد گاری را طبق روال کنار هر سطل زباله نگه می داشت و هرمان مثل یک توله گربه زیرک به سرعت تمام محتوای بدرد بخور آن را غارت می کرد. در همین زمان خانمی دست در دست پسرش از کنار خیابان می گذشت، بسته های خالی چیپس را از عمد روی دست هرمان انداخت. با دیدنش آهی کشید و بعد از چند بار فوت کردن به نشانه ی انزجار رو پسرش گفت: «پسرم می بینی؟ اگه چیزی بهت می گم بخاطر خودته. که بعد عاقبتت مثل امثال اینا نشه، تلاش کن تا هم من و پدرت سربلند بشیم و هم خودتت زندگی راحتی داشته باشی!» پیرمرد به ظاهر نا امید و چشمان متزلزل هرمان نگاهی انداخت، نامردی نکرد و با صدایی بلند فریاد زد: «بچه همیشه یادت باشه، مهم نیست تو زندگیت چیکار می کنی. پادشاه باشی یا گدا، هر چی که باشی شرف داشته باش و با شادی زندگی کن. اینجوری حتی اگه یه زباله گرد باشی و با محبت به دیگران زندگی کنی از یه خرپول تازه به دوران رسیده که همه چیز رو به پول می بینه زندگی بهتری داری. زندگی و هر جور بگیری می چرخه، این تویی که اولویت هاتو مشخص می کنی! حداقلش اینه که بزرگ شدی نمی‌گن من پیرمرد بهت ادب یاد ندادم.» هرمان از حرف های پیرمرد حیرت زده شد، اما قبل از این که به معنای آن فکر کند صدای همان خانم با لحنی عصبانی و خود شیفته را شنید که می گفت: « استیو می بینی! این گدا گودوله ها همیشه ادای عارف ها رو در میارن، زندگی یعنی موقعیت اجتماعی و پول. اگه اینا رو نداشته باشی تهش مثل این پیرمرد خرافاتی می شی، اگه دوباره همچین حرفایی شنیدی فقط گوشت و محکم با دو دست بگیر و به یاد بیار که این چرت و پرتا فقط برای دل داری دادن به وضعیت داغون خودشونه!» استیو آدامس داخل دهانش را باد کرد و دوباره جوید سپس در حالی که بزاقش به زمین می ریخت با لکنت پرسید : «مامان عارف یعنی چی؟» مادرش با خنده جواب داد: « یه مشت احمق که فقط بلدن چرت و پرت بگن عزیزم!» پسرک کنار خیابان تف انداخت و با چهره ای درهم گفت: «ولش کن مامان! چرا خودت و در حد اینا پایین میاری، بخاطر این زباله ها طعم چیپسم پرید باید یکی دیگه برام بگیری!» خانم با خوشحالی سر استیو را نوازش کرد و پاسخ داد: «آفرین، قربون پسر چیز فهمم برم. همین الان می‌ریم مرکز خرید و هر چی بخوای برات می خرم!» هرمان دیگر به صحبت های این مادر و فرزند توجهی نکرد و به کارش ادامه داد، هر چند هنوز از این برخورد کمی حسرت به دلش مانده بود، حسرت گرفتن دست مادرش، حسرت خرید و بازیگوشی به عنوان یک کودک و تکیه بر دیگران، بعید می دانست دوباره آن ها را تجربه کند. هیچ یک از حالات چهره اش از چشم پیرمرد دور نماند، دستی به جیبش کشید و چند اسکناس مچاله شده را که برای خوردن نوشیدنی جمع کرده بود بیرون آورد، سپس رو به هرمان کرد و گفت: «هی بچه بغض نکن چیپس می خوای؟» هرمان اخم کرد و جواب داد: «چیه پیرمرد؟ بسته های چیپس و دیدی و توهم زدی؟ ما پولمون کجا بود!» «بیا بریم این همه سال همینجوری زندگی نکردم که، بابا بزرگت کم الکی نیست، پس انداز خودش و داره!» هرمان آخرین بطری بدرد بخور داخل این سطل را هم بیرون کشید، دستانش را تکاند و با خنده زمزمه کرد: «آره راست می گی، کم الکی نیست که. خیلی الکیه! بریم این یکی هم تموم شد. » پیرمرد شاخه ی کوچکی را از روی زمین برداشت، ضربه ی آرامی به پشت هرمان زد و گفت: «پیاده شو بی تربیت! مگه من باهات شوخی دارم؟ اگه دوباره مسخره کنی همین فرصت هم از کفت می ره ها.» پسرک امید چندانی نداشت، سرش را برگرداند و پیرمرد را دید که اسکناس ها را به همراه کمرش تاب می دهد. لبخندی روی صورتش نشست و با خنده زمزمه کرد : « باشه حالا که اینجوریه پس بزن بریم پیرمرد!» «پیرمرد نه، از این به بعد بهم بگو بابا بزرگ! بالاخره منم باید یه امیدی برای زندگی داشته باشم نه؟» هرمان چشمانش را مالید و با لبخند جواب داد: «چشم بابا بزرگ هر چی شما بگی!» «چشمت بی بلا بچه این چوب و هم برمی دارم تا از این به بعد وظیفه ی پدر بزرگیم و درست حسابی در حقت ادا کنم!» سپس هر دو با قهقهه به سمت مغازه راه افتادند. ........ بعد از آن، کار را تعطیل کردند و مثل هر روز برای فروش وسایل به ضایعاتی ای در همان حوالی رفتند، ورودی ضایعاتی شلوغ بود و باید برای نوبت دهی مدتی در صف می ایستادند. در همین هنگام یک خودرو BMW X3 مشکی با سرعت به گاری آن ها برخورد و تمام ضایعاتشان را پراکنده کرد. سپس مردی هیکلی از خودرو پیاده شد و بلند فریاد زد: «این قراضه مال کدوم بی پدریه؟» پیرمرد به سرعت خودش را کنار گاری رساند، نگاهی به آن انداخت و طوری که انگار پدر و مادرش را از دست داده باشد هق هق کنان گفت: « ماشین عزیزم! تو نسل به نسل از اجدادم بهم رسیدی و الان این، این بیشرف کارت و تموم کرد، قول می دم خسارتت و تموم و کمال پس بگیرم.» مرد هیکلی به سمت پیرمرد رفت و داد زد: «هی پیر خرفت، ماشین چیه؟ توهم زدی؟ کور شدی عینک بزن! ببین با عروسک من چی کار کردی؟ کی قراره خسارت من و بده ها؟ حتی کلیه تو رو دیگه نمی خرن، الان باید چه گلی به سرم بمالم؟ می دونی قیمتش چنده آخه عوضی؟ » در همین هنگام بقیه زباله گرد ها ضایعات آن ها را دزدیدند اما پیرمرد این را نادیده گرفت و به سمت شاخه ی روی زمین خم شد، شاخه را برداشت و با لحنی جدی گفت: « فراری رومای من و به این روز انداختی و حرف از قیمت می زنی! خسارت و به زبون خوش می دی یا خودم به زبون دیگه ای ازت بگیرمش؟» مرد خندید و با صدایی بلند فریاد زد: «دیوونه شدی پیر خرفت؟ نکنه مواد تموم کردی خماری چیزی هستی! فراری روما؟ می دونی حتی چجوری نوشته می شه؟ » پیرمرد به سمت پلاک آویزان شده بین انبوه آهن پاره ها اشاره کرد و گفت: «اینجوری نوشته می شه لندهور!» مرد با دیدن پلاک مدتی مکث کرد و سپس آهسته گفت: «می دونی من کی هستم زباله گرد؟» «نه، بگو بدونم قراره از کی خسارت بگیرم!» مرد با انگشت به تمام زباله گرد های اطراف اشاره کرد و جواب داد: «من پادشاه طلای کثیف میستریوس ولو، پاتریک اسمیتم پیر خرفت صاحب زندگی همه شما آشغالا، این اسم و بخاطر بسپار. از فکر خسارت گرفتن ازت گذشتم، الانم گمشو تا حالم خوبه اگه نه کاری می کنم دیگه کسی ازت ضایعات تحویل نگیره و از خماری به درک واصل شی!» پیرمرد به سمت هرمان اشاره کرد و گفت: «هی بچه دیدی چی گفت؟ واسمون شاخ شده، پادشاه طلای کثیفه! حالا خوبه پادشاه طلای سیاه نیست اگه نه چی کار می کرد پاتریک باب اسفنجی؟ امروز بهت تنبیه شدن با شاخه رو نشون می دم، خوب نگاه کن هرمان تا بعدا هوس نکنی مثل این بی سر و پا باشی!» اسمیت نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: «چی چرت می گی پیر خرفت! نمی خواستم بزنمت ولی انگار تنت می خاره. بی ادبیه اگه نخارونمش نه؟» پیرمرد نرمشی به کمرش داد و با اشاره به خود گفت: «بیا ببینم چند مرده حلاجی پاتریکی!» بدن هرمان با تماشای اسمیت که به سمت پیرمرد حرکت می کرد، لرزید. از پشت پیراهنش را گرفت و فریاد زد : «بیا فرار کنیم دیوونه، الان می کشتت!» اما دیگر دیر شده بود، مشت اسمیت به طرف سر پیرمرد حرکت کرد، هرمان چشمانش را بست و با ترس روی زمین افتاد. اما برخلاف انتظاراتش این صدای پیرمرد نبود که بلند شد. بلکه صدای ناله های اسمیت بود. هرمان با چشم های نیمه باز از بین انگشتانش نگاه انداخت، چند بار پلک زد ولی تغییری ایجاد نشد. شاخه ی کوچک در دست پیرمرد هر ضربه از سمت اسمیت را دفع می کرد و با شتاب به بدنش هجوم می برد. هرمان از استحکام شاخه متعجب و از هر فریاد اسمیت خوشحال می شد، حداقل مجبور نبود کتک خوردن پیرمرد را تماشا کند. اما همه چیز به همین سادگی پیش نمی رفت. اسمیت به زمین افتاد، چشمانش سرخ شده بود، چاقویی از جیبش بیرون آورد و حمله را از سر گرفت. پیرمرد لبخندی زد و شاخه را تاب داد، کنار چاقو را لمس کرد و سپس چاقو از دست اسمیت جدا شد و در همان نزدیکی روی زمین افتاد، پیرمرد شاخه را تکان داد و با ضربه ای به سمت پای اسمیت او را به زانو در آورد. سپس لگدی به سرش زد و گفت: «خسارت من و می‌دی پاتریکی یا نه؟ اسمیت دستی به بینی خونینش کشید و جواب داد: «چجوری این کار و کردی پیر خرفت؟ مهم نیست! از این کارت پشیمون می شی، از این به بعد..... » اما قبل از این که حرفش را تمام کند چند بار دیگر مورد ضرب و شتم قرار گرفت، درد شدیدی در بدنش پیچید، هر جا که شاخه فرود می آمد لباسش را پاره می کرد و رد خونی از آن جاری می شد. پیرمرد دوباره پرسید: « خسارت من و می دی یا نه؟» اما این دفعه سوزش و لرز شدیدی از لحنش احساس می شد، اسمیت آب گلویش را قورت داد و گفت: «قربان، بیاید منطقی باشیم و من به اندازه ی گاری و وسایل بهتون خسارت می دم! همینطور هر چی از این به بعد ضایعات بفروشید تو هر مرکز ضایعاتی ای در شهر می خواد باشه بدون هیچ سودی براتون حساب می کنم خوبه؟» پیرمرد ریشش را خاراند و بعد از کمی فکر در حالی که چند بار هوای اطراف را بو کشید، زمزمه کرد: «بوی خوبی می دی نه؟» اسمیت اخم کرد و با لرز جواب داد : «این و نمی تون...» مجدد شاخه گونه اش را خراشاند و او را وادار به تسلیم کرد. یک بار دیگر همان جمله را شنید: «می دی یا؟» گردن آویز یشم را از گردنش باز کرد و با ناچاری جواب داد: «بفرمایید قربان!» پیرمرد بعد از دیدن یشم شوکه شد اما خیلی سریع قیافه بی خیالی به خودش گرفت و پرسید: «این و از کجا آوردی پاتریکی؟»

کتاب‌های تصادفی