فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پیش مرگ

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
اسمیت کمی مکث کرد و با چهره ای گرفته جواب داد: «این و یه زباله گرد پیدا کرده قربان، هر چند با قیمت خوبی ازش خریدم اما چیز خاصی نیست. فقط یه یشمه که بوی خوب و آرامش بخشی می ده، عتیقه فروشی هم بردمش ولی گفتن قدمت چندانی نداره!» پیرمرد بار دیگر بوی یاس مسحور کننده را استشمام کرد و گفت: «پس می گی این و از یه زباله گرد گرفتی دیگه؟» اسمیت کمی نگران بود، سرش را پایین انداخت و به سرعت پاسخ داد: «قربان تموم و کمال هزینشو پرداخت کردم!» پیرمرد پوزخندی زد و پرسید : «جدی می گی؟ ولی این قیمتی نداره!» «هر چی شما بگین قربان می دونم بی ارزشه، دو برابر خسارتتون و می دم. شما نگران نباشین!» پیرمرد یشم را به سمت هرمان انداخت و گفت: «هی بچه یادته ظهر چی بهت گفتم؟ اینم نتیجه یه پولدار بی شرف بودنه. درست نمی گم پاتریکی؟» اسمیت لبش را گاز گرفت و آهسته زمزمه کرد: «درسته قربان!» بوی یاس در یک لحظه تمام اندوه و خیالات باقی مانده هرمان را از خاطرش برد، طوری به یشم خیره شده بود و نفس نفس می زد که انگار چیزی به جز عطر یاس برایش اهمیتی ندارد. بعد از مدتی با آرامش نفس عمیقی کشید و به پیرمرد گفت: «بوی خیلی خوبی می ده! می خوای باهاش چیکار کنی بابا بزرگ؟» پیرمرد دست پاتریک را گرفت و او را بلند کرد، سپس به طرف هرمان لبخند زد و جواب داد: «این هدیه من به نوه ی دوست داشتنیمه، می تونی داشته باشیش. فقط خوب مراقبش باش، امیدوارم باهاش خوشبخت شی! نه یعنی باهاش خوش عطر شی، چون خیلی بو می دی! البته ناراحت نشی ها برای یه زباله گرد بو دادن نشانه ی افتخاره. » پسرک کمی خجالت کشید اما باز هم با دستان کوچکش یشم را نوازش کرد و سرش را تکان داد، این هدیه، حتی بدون ماهیتش ارزش زیادی برای او داشت. سپس آویز را به گردنش انداخت و گفت: «ممنون بابا بزرگ.» پیرمرد دستش را کنار گوشش حلقه کرد و فریاد زد: «چی می گی؟ نشنیدم.» هرمان خندید و به پیرمرد نزدیک تر شد، سپس با صدایی بلند تر از قبل گفت: «ممنونم بابا بزرگ!» .... بعد از انجام دادن مابقی کار ها در ضایعاتی و گرفتن خسارت به سمت انبار به راه افتادند، هرمان هنوز کنجکاو بود و نمی توانست کاری که پیرمرد انجام داد را درک کند، با تردید سرش را خاراند و گفت: «بابا بزرگ؟» پیرمرد نگاهی به پسرک انداخت و جواب داد: «چیه بچه؟» هرمان به سر تا پای بدن فرسوده پیرمرد خیره شد، اما حتی بیشتر از قبل برایش غیر قابل باور به نظر می رسید. سپس همانطور که قدم بر می داشت پرسید: «چجوری اون کار و انجام دادی؟» پیرمرد با کنجکاوی پاسخ داد: «کدوم کار؟» « خودت و به اون راه نزن، همین که با یه شاخه ی نازک اون یارو اسمیت و کتک زدی!» پیرمرد لبخندی زد و گفت : «آها اون! چیز سختی نیست فقط بستگی به سطح برخورد و مرکز جرم و مقدار نیرو و اینجور چیزا داره دیگه، چطور؟» هرمان متوجه حرف هایش نشد و پرسید : «اینایی که گفتی یعنی چی؟» پیرمرد دستی به ریشش کشید و روز هایی که با وجود کتک خوردن، پشت سر هم برای قوی تر شدن می جنگید را به یاد آورد. روز های زیادی گذشته بود ولی هنوز به یاد دوران جوانی اش قهقهه ای زد و گفت: «داستانش طولانیه هرمان، یه روز من بالای درخت سیب فیزیک بودم. یه درخت افسانه ای که برای مردم دنیا برکات بزرگی به جا گذاشت، اون روز داشتم از سیب های فیزیک تناول می کردم. آخرین سیب از دستم افتاد و خورد به کله یه بنده خدایی به اسم نیوتون و خلاصه اینجوری بود که...» «بابا بزرگ نمی خواد تعریف کنی، می تونی بهم یاد بدی؟» پیرمرد آهی کشید و جواب داد: « حالا ببینم چی پیش میاد! من اونقدرا هم وقت ندارم. میدونی که بابا بزرگ خیلی پر مشغله اس و اینا؟» هرمان به چشم های زلال پیرمرد خیره شد و زمزمه کرد: «دیگه بهت نمی گم بابا بزرگ ها!» پیرمرد خندید و گفت: «باشه، باشه بچه. تهدید می کنه برا من! بچه هم بچه های قدیم. حداقل احترام بزرگترشون و رعایت می کردن. » بعد از رسیدن به انبار، مقداری سیب زمینی بخار پز برای شام درست کردند که بیشترش را هم پیرمرد خورد. سپس او هم به خانه اش برگشت. هرمان یک شب دیگر با خرابه ی تنهایی هایش رها شده بود. تاریکی و سکوت او را در کنج انبار احاطه کرده و آزار می دادند. هنوز تا زمانی که جورج برای بردنش می آمد چند روزی فرصت داشت، نمی دانست چه چیزی انتظارش را می کشد اما قطعا اتفاق خوشایندی نخواهد بود. با فکر به این ها ملافه ی کهنه اش را در آغوش کشید، گرمای آغوش مادرش یا کاملیا برایش تداعی نمی شد اما باز هم پناهگاه کوچکی برای تسکین درد هایش می ساخت. ناگهان روی سینه اش طروات خاصی را احساس کرد، عطر یاس به سرعت در فضای اطراف پخش شد و تمامی احساساتش را کنار زد، با کنجکاوی دستش را روی گردن آویز یشم گذاشت که مثل مروارید های شب نما می درخشید. لبخندی روی چهره اش نشست، تا نیمه های شب بدون پلک زدن با کنجکاوی به یشم خیره ماند، انگار نوعی ارتباط و صمیمیت بین آن دو برقرار شده بود. * وزش خنک باد او را از افکارش بیرون کشید، نگاهی به اطراف انداخت، تا انتهای افق دید از هر سمت گونه های مختلف گل زمین را رنگ آمیزی کرده بودند. عطر غلیظ مخلوط به همراه فضای رنگارنگ ذهنش را مخدوش می کرد. بعضی از گونه های گل را می شناخت، اما بسیاری از آن ها حس تازگی و دیدی جدید به او می بخشیدند. گل های رز، شقایق و زنبق یاد آور روز های زیبایی برای او بودند. روز هایی که مدت ها از آن می گذشت. دو زایده بزرگ فیروزه ای رنگ ناخوادآگاه روی کمرش شروع به حرکت کردند و بدنش را به طرف آسمان کشیدند. به خودش که آمد شهد گل را از دهانش پاک کرد و حیرت زده به انسان های کوچک با بال های پروانه مانند خیره شد، قبل از این که مهلتی برای پرسیدن داشته باشد. همه به طرف درختی بزرگ در میانه گل ها به راه افتادند. درختی که نظیرش را تا کنون ندیده بود، فاصله ی زیادی با درخت داشت ولی انگار چیزی در آن سو ذهن و بدنش را صدا می زد. با این که در موردش نمی دانست مشتاقانه به طرفش پرواز کرد. هر چه به درخت نزدیک تر می شد، صدای آهنگین و زیبای آواز پرندگان را بلند تر و رسا تر می شنید، اما احساس آشنایی و صمیمیت از وجود دیگری نشأت می گرفت. وجودی که قلبش برای دیدن آن بی صبرانه و با سرعت می تپید و او را به حرکت سریع تر وا می داشت. تاب بزرگی به شاخه ی تنومند درخت آویزان شده و انسان های پروانه مانند مثل یک حصار دور تا دور آن می رقصیدند و پرواز می کردند. تنها چیزی که از آن می فهمید شادی حقیقی و بی پایان تمام موجودات اطرافش بود. بوی آشنایی به مشامش خورد، منتهی بسیار غلیظ تر از قبل، طوری که عطرش را در سلول به سلول بدنش احساس می کرد و از آن لذت می برد. به صف دیگران پیوست و شخصی را دید که با دیدنش همان ذره آگاهی اش را از دست داد. بانویی زیبا با مانتوی حریر ابریشمی همانطور که تاب می خورد ساز می نواخت. چشمانش به رنگ آمیتیست می درخشید و موهای لخت نیلی رنگش تا روی زمین «در حالت نشسته روی تاب» می رسید. برای اولین بار هرمان را بین بقیه دید و به سمتش اشاره کرد، نمی دانست چرا ولی پسرک هم حال و هوایی شبیه به او را تجربه می کرد. هرمان ناخوادآگاه به طرفش رفت و روی شانه اش نشست. نمی توانست از چشم هایش دل بکند. گرمی حضورش او را به یاد احساسی می انداخت که از حضور مادرش به خاطر داشت. بانوی جوان لبخندی زد و از او پرسید : « هرمان درسته؟ دوست داری برات یه داستان بگم؟» هرمان جوابی نداد اما مشتاقانه منتظر شنیدن صدای دلنشینی بود که او را خطاب قرار می دهد. بانوی جوان از دیدن واکنش پسرک قهقهه ای زد و شروع به روایت داستان مورد علاقه اش کرد. از آن شب به بعد هرمان خواب های عجیب و غریب زیادی دید، رویاهایی که دیدنش برایش رویا و آرزوی تازه ای بود........

کتاب‌های تصادفی