فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پیش مرگ

قسمت: 8

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

صبح روز بعد پیرمرد با گاری جدید به دنبال هرمان آمد، لوگوی فراری را کنار به اصطلاح پلاک چسبانده و یک فرمان برای بازی پسرک نصب کرده بود.

هرمان با چشم های گشاد شده به آن نگاه انداخت، سپس سوار گاری شد و در حالی که فرمان را می چرخاند، زمزمه کرد: «پیشرفت کردیم بابا بزرگ امیدوارم دفعه بعد بتونی یه وانت با شکل فراری بخری!»

پیرمرد پوزخندی زد و جواب داد: «هی بچه از عالم رویا بکش بیرون، من اگه بتونم یه ترمز به این اضافه کنم کار بزرگی کردم! اونم اگه پاتریکی دوباره بزنه به بند و بساطمون و یکم دیگه پول خرج کنه.»

هرمان در مورد اتفاق دیروز فکر کرده بود و از پیامد های آن می ترسید، چند بار دهانش را باز و بسته کرد اما در نهایت چیزی نگفت. پیرمرد با دیدن قیافه ی پسرک لبخند زشتی زد و با لحنی ترسناک و کودکانه زمزمه کرد: «چیه پسر کوچولو می ترسی پاتریکی شلوار مثلثی بیاد بخورتت؟»

هرمان به شوخی پیرمرد لبخندی زد و جواب داد: «نه بابا بزرگ فقط می ترسم بلایی سرت بیاره، می دونی که از آدم پولدارا هر کاری بر میاد!»

«نگران نباش بچه، من موهام و تو آسیاب سفید نکردم، رنگ کردمشون اونم رنگ اصل نه ازین آشغالا. ولی خب در هر صورت مهم اینه که من اگه برگ شلغم هم باشم برگ چغندر نیستم، یه چیزی تو این مایه ها.»

هرمان به چرندیات پیرمرد توجهی نکرد و با دیدن اولین سطل زباله مشغول به کار شد. در هر صورت کاری از دست آن دو بر نمی آمد فقط می توانست دعا کند که اسمیت برای تلافی به دنبالشان نیاید. چند روزی به همین منوال گذشت تا این که بالاخره روز آمدن جورج فرا رسید. هرمان گردن آویز یشم را فشرد و با چند نفس عمیق از انبار خارج شد.

تمامی خانواده های بزرگ شهر در ویلای اصلی خانواده پارکر جمع شده بودند، خانواده لی و دیویس از قبل موفق به انجام پیمان شدند و این موقعیت خانواده پارکر و کلارک را تضعیف می کرد. شایعه هایی پخش شده بود که خانواده کلارک قصد پیمان برابر با دختر خانواده هال را دارند و این شایعه خانواده پارکر را بیشتر از قبل مضطرب و منزوی کرده بود. هر چند این اتفاق از طرف هیچ کدام از خانواده های هال و کلارک تایید نشد اما همه از رابطه ی نزدیک بین این دو خانواده اطلاع داشتند و آن را چندان غیر قابل باور تصور نمی کردند.

با ورود هرمان و جورج به سالن پذیرایی، زمزمه ها از هر طرف بلند شد، مردی از خانواده ی دیویس قهقهه ای زد و گفت: «همونطور که حدس می زدم، آخرش پارکر پسر برادر خودش و قربانی می کنه. فکر نمی کردم به همچین روزی بیفتن!»

مرد مسن تری از خانواده دیویس با خنده ادامه داد: «این فقط بچه یه معشوقه اس. بعضیا می گن حاصل خیانت اون فا+حشه به پارکره. در هر صورت چه راست باشه چه دروغ مادرش موقعیت پارکر ها رو بخاطر پیمان برابر به خطر انداخت. اگه اون تاوان نده کی باید تاوان بده؟»

تمام افراد خانواده دیویس به دنبال آن مرد شروع به خندیدن کردند، مشخص بود که جایگاه مهمی در خانواده داشت.

افراد خانواده لی هم از دیدن هرمان متعجب شدند، این اتفاق برتری ای که به سختی در برابر دو خانواده کلارک و پارکر به دست آورده بودند را به هیچ تبدیل می کرد. پسری هشت ساله با چشم های آبی و موهای بور از خانواده لی زمزمه کرد: «زیادی پارکر ها رو دست کم گرفتم، باید تو انتخابام تجدید نظر کنم! لعنت بهشون. »

بزرگان خانواده کلارک و هال کنار هم ایستاده بودند تا نمای بهتری از اتحادشان را به رخ بکشند. هرمان با دیدن این حجم عظیم جمعیت، تمسخر و خنده هایشان، بیشتر از قبل دچار استرس و نا امیدی شد. کمی سرگیجه داشت، اما همچنان به دنبال جایی خالی برای ایستادن جلو می رفت. دو نفر آشنا در بین جمعیت دید، دو نفری که از تنها عضو باقی مانده خانواده اش نگهداری می کردند.

آقای هال با دیدن هرمان سرش را به سمت دیگری کج کرد و به او محل نداد. این اتفاق از چشم رویان دور نماند، نیشگون محکمی از کمر ریچارد گرفت و با لبخند به طرف هرمان حرکت کرد. فضای اطراف برای یک پسر بچه تنها بیش از حد شکننده بود، به خصوص یک قربانی بدون پشتوانه که مورد تمسخر دیگران قرار داشت، رویان نمی توانست ترس و تنهایی هرمان را ببیند و هیچ کاری نکند.

سرش را نوازش کرد و گفت: «چند وقتی می شه هرمان، حالت خوبه؟ وضعیت زندگیت بهتر شده؟»

هرمان با ناراحتی سرش را پایین انداخت، حس خوبی در مورد خانواده هال نداشت و محبت رویان باعث خجالتش می شد. ریچارد این صحنه را دید خودش را به کنار آن ها رساند و غر غر کنان گفت: «پس چی که خوبه؟ می دونی چقدر بهش پول دادم! اما بازم ادای بدبختارو در میاره تا ترحم بقیه رو بخره. ببین سر و وضعشو، تازه مجبور شدم بخاطر لجبازیش کلی پول به خودش و اون هیولای سکه خور باج بدم.....»

نیشگون دیگری جای نیشگون قبلی نشست و دردش را تازه کرد، رویان لبخندی زد و پرسید: «هرمان چرا سر و وضعت اینجوریه؟ با اون همه پول چی کار کردی؟»

هرمان کارتی را از جیبش بیرون آورد، دستش را به سمت رویان دراز کرد و با خجالت گفت: «من هنوز نرفتم بانک، ولی از کسی باج نگرفتم. نمی دونم آقای هال در مورد چی حرف می زنن، اگه ناراحتین این کارت و پس بگیرین. برای من فقط کاملیا مهمه نه چیز دیگه ای!»

ریچارد با دیدن قیافه به ظاهر مظلوم هرمان پوزخندی زد و به رویان گفت: «دیدی؟ ببین چه ادا ها از خودش در میاره تا بیشتر ازمون تلکه کنه. اگه نه چرا باید دوباره کاملیا رو پیش بکشه؟»

رویان چشم غره ای به ریچارد زد، دوباره دستی به پشتش کشید و گفت: «می شه لطفا ساکت شین آقای هال؟»

ریچارد درد شدیدی را روی کمرش احساس می کرد، از قضا دست رویان شل نمی شد و همچنان به نیشگون گرفتن ادامه می داد، از روی ناچاری و درد آهسته زمزمه کرد: «باشه هر چی شما بگی خانم، ول کن فقط خب. کشتی من و قلدر خانم!»

رویان با لحنی سرد پرسید : «چی گفتی؟»

ریچارد لبخندی زشتی زد و جواب داد: «هر چی شما بگین بانوی من، من غلط بکنم چیزی بگم»

رویان کمرش را رها کرد و گفت: «آفرین پسر خوب!»

سپس دوباره به هرمان خیره شد. دستش را گرفت و زمزمه کرد : «این مال توعه هرمان، پیش خودت نگهش دار. می تونی با پولش از این به بعد تا وقتی که اینجایی زندگی آرومی داشته باشی.»

هرمان کارت را پس گرفت و جواب داد: «ممنونم خانم هال، راستی کاملیا خوبه؟»

ریچارد دهانش را باز کرد اما بدنش او را به طرف بقیه بزرگان کشید. رویان با این که می دانست حرف هایش برای یک بچه مثل هرمان غیر ممکن است اما باز هم تصمیم گرفت کمی به او امید بدهد، به چشمانش خیره شد و گفت : «حالش خوبه هرمان، نیازی نیست نگرانش باشی. دلت براش تنگ شده نه؟»

هرمان نگاهش را دزدید و به آرامی زمزمه کرد: «بله خانم هال ولی می دونم شما نمی ذارین ببینمش پس چرا می پرسین؟ می خواین اذیتم کنین؟»

رویان پسرک را در آغو+ش گرفت و گفت: «نه هرمان چرا باید اذیتت کنم ها؟ با خودت چی فکر می کنی؟»

با وجود اینکه محبت و گرمای آغو+ش رویان حقیقی به نظر می رسید اما باز هم با تردید پرسید: «چون سرگرم کننده اس یا ازش لذت می برین؟»

رویان خندید و با کنجکاوی جواب داد: «هی پسر می خوای یه راه خوب بهت یاد بدم تا بتونی کاملیا رو ببینی؟ ولی قبل از این که جواب بدی باید بدونی که کار خیلی سختیه پس اگه فکر می کنی از پسش بر نمیای وقتتو تلف نکن»

هرمان کمی مکث کرد، چشمانش درخششی از عزم را نشان می داد. دست کوچکش را مشت کرد و گفت: «هر کاری باشه انجام می دم خانم هال!»

رویان با بازیگوشی چانه ی هرمان را گرفت و ناگهان پرسید: « من زیبا بنظر می رسم؟»

هرمان کمی تعجب کرد اما می دانست که خانم های اشراف مثل رویان از تعریف کردن خوششان می آید، خوشبختانه نیازی به دروغ گفتن نداشت. سرش را خاراند و جواب داد: «شما خیلی زیبا هستین خانم هال، تقریبا به اندازه ی مادرم!»

رویان پوزخندی زد و گفت: «اوه پس دیگه چه بهتر، من از تو خوشم میاد هرمان. یه خواهر کوچولو و خوشگل دارم که وقتی بزرگ بشه ممکنه از من هم زیبا تر باشه، می خوای باهاش ازدواج کنی؟»

هرمان شوکه شده به رویان نگاه انداخت، نمی دانست باید چه جوابی بدهد، همین که می خواست حرف بزند رویان دستش را جلوی دهانش گرفت و شروع به خندیدن کرد.

پسرک با احساس ناراحتی برگشت و می خواست برود که رویان دوباره او را به سمتش کشید و گفت: «تو خیلی بامزه ای پسر کوچولو!»

هرمان دیگر از این طرز برخورد خوشحال نبود، احساس می کرد فقط به عنوان بازیچه ای برای خندیدن و تمسخر استفاده می شود. کمی زور زد تا از بغل رویان فرار کند اما موفق به انجام این کار نشد سپس با ناراحتی زمزمه کرد: «چیه خانم هال؟ دیدین؟ شما هم فقط می خواین منو مسخره کنین؟ اینقدر براتون لذت بخشه؟»

رویان پسرک را محکم تر به آغ+وش کشید و جواب داد‌: «تو خیلی با مزه ای هرمان، نتونستم جلوی خودم و بگیرم، ببخشید. اما اگه می خوای کاملیا رو ببینی از پولی که بهت دادیم استفاده کن. هر وقت بتونی یه کسب و کار به اندازه ی اون شوهر احمقم ریچارد دست و پا کنی، می تونی به راحتی بیای و ببینیش. اونم نمی تونه چیزی بهت بگه، کار غیر ممکنیه ولی قبل از این که حتی بهش فکر کنی باید امشب و زنده بمونی هرمان، تسلیم نشو و بخاطر کاملیا هم که شده خودت و نباز!»

و با خنده ادامه داد: « وقتی به اندازه ی کافی بزرگ شدی، اگه بتونی کاملیا رو ببینی اون وقت راجب خواهر کوچیکم حرف می زنیم!»

کتاب‌های تصادفی