فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مصداق

قسمت: 5

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
قسمت پنجم گفته بودم برادري كوچكتر داشتم، نه؟ تـانس يـازده سـالش بـود. اين ماه يازده سال ميشد و من اگر حالا حكم شاه را قبول مي‌كردم نيازي نبود كه او به نبرد برود. جداي از اين، نشستن در خانه اي كه نه در آن تلوزيوني بود و نه گوشي‌ای، و نه حتي كتابي، گاهي آدم را رواني ميكرد. از قبل گفته بودم كه مي‌دانستم كـه سـرباز هـا قـرار بـود بـه تـك تـك خانه ها سربزنند تا حكم شاه را اعلام كنند. من فقط كافي بود صــبر ميكــردم، صبر ميكردم كه اسمم را جزو نيروهاي يكي از جبهه ها بنويسند و بعد، بعــد ناپديد ميشدم. جوري كه بيشتر مردم فكر كنند مرده‌ام. اينطـور، نـه تـانس نياز داشت به جنگ برود و نه من در جنگ حضور پيدا مي‌كردم. بهرحال، جنگيـدن و عضـويت در ارتش كشـوري كـه قـرار بـود نـابود بشود، قدم برداشتن در مسير مرگ بود، و من قرار نبود خــودم را بــه كشــتن بدهم، نه دوباره. احتمالاً فكرمي‌كردند كـه سـر و صـدا راه مي‌اندازم يا از فرط ترس و نگراني از اتاق بيرون مي‌روم، يــا هرگونــه واكنش عادي‌ايي كه در خانه هاي ديگر رخ ميداد رخ دهد. اطرافيانم تعجب كرده بودند. مي‌دانم بايد انقدر صبر كنم كه سركرده خودش اجازه‌ي بلند شدن بــه من بدهد، اما كمي ديگر ماندن روي پاي راستم، غيرقابل‌تحمل بود. من كه مي‌ايستم، نگاه ها بـه صـورتم دوختـه مي‌شـود، نگـاه مـادرم كـه ديگر تحمل ندارد و زير لب زمزمه ميكند: نه نه نه، من نميزارم. - نميزارم. سرش را تكان مي‌دهد، مادرم گريه مي‌كند: نمیزارم بري. من يه بچه‌ي ديگم رو نميدم. ميخواهم بروم پيشش و بگـويم كـه بـراي چـه اينكـار را كـرده‌ام، امـا سرباز‌ها هنوز در خانه‌ي ما ايستاده‌اند. ميدانم كه نبايد، اما در چشم‌هاي سركرده نگاه مي‌كنم و بدون توجه به سرمايي كه صدايم را تغيير داده ميگويم: از آنجايي كه اين اولين باره منه، بعـد از دادن حكم بايـد چيكـار كنيـد، اقا؟    

کتاب‌های تصادفی