مصداق
قسمت: 6
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ششم
مرد را به خودش مياورم. تكان ميخورد و دستش را درون حمايلي كه از شانه اش آويزان است ميكند و پاپيكايي¹ مهر شده به من ميدهد:
بيا. اين معرفينامهات براي ورود به اردوگاه آموزشيه. مهر وزير دفاع روشه.
اينها كه همه را مجبور به پيوستن به ارتششـان ميكردنـد، بـه معـرفينامه احتياج داشتند مگر؟!
هيچي نميگويم و تنها معرفينامـه را از مـرد ميگـيرم، كـه مـرد ادامـه ميدهد: توي اردوگاه يه آموزش ده روزه ميبينيد و بعد براي اينكه بـه كـدوم جبهه اعظام بشيد تصميم مي گيرن. فكـر ميكنم لازم نيسـت بهتـون بگم حتمـاً وسايل ضروري رو با خودت بياري.
اگر مرد ميخواست چيزي را به حرف هايش اضافه كند، مادرم نزاشت:
نه، نه اون قرار نيست عضو ارتش بشه.
به سمتمان ميآید كه پدر جلويش را گرفت. او هم ناراضي بــود.
بالاخره، خوشحال بودند كه دختري نياز نبود به جبهه بفرسـتند و حـالا، از بين اين همه، من هم قرار بود به ميدان جنگ بروم.
به آن ها نگاه ميكنم و تنها ميگويم:
فكر ميكنم ديگه ديره. من حكم رو دريافت كردم مامان.
مادر هینی ميكشد روي زمين ميافتد. نميدانم بايد چكــار بكنم.
بايــد به كنارش بروم و با او حرف بزنم اما اين سربازها هنوز از خانه بيرون نرفته بودند و بيرون انداختنشان كار بدي بحساب مي آمد.
يكي از سرباز ها جلو آمد و چيزي در گوش سركرده گفت كه بــاعث شد سمت شنلش برود و بگويد:
خيلي خب ديگه ما هم بريم. مثل اينكه حـال خـانم هم خـوب نيسـت. ولي تو...
بـه من نگـاه ميكنـد، گـره شـنلش را ميبنـدد و بـه سـمت در مي رود و ميگويد:
و تــو حــالا كـه حكم رو دريــافت كــردي، مســئولي، و فــرار كــردن از مسئوليتي كه شاه بهت داده حكم، مرگه. ( ابرو بالا مي اندازد و ادامه ميدهد) هرچند فكر ميكنم خودتون اينو ميدونيد.
همينطور كه به سمت در مي روم تـا بـاز نگهش دارم كـه خـارج شـوند، ميگويم:
البته كه مستحضر هستيم.
¹پاپیکا:
کاغذی از جنس خاص، توضیحات بیشتر در آینده.
کتابهای تصادفی

