مصداق
قسمت: 7
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
اگر ميتوانستم چند قدم آخر مرد را با هول دادنش، سريعتر ميكردم.
پس از اينكه مرد رفت بدون درنگ پيش مادر و پدرم مـيروم، كنارشــان زانو ميزنم، دست هاي سرد مادر را در دست ميگيرم و ميگويم:
مامان، گريه نكن ديگه. كاريه كه شده. تازه بهـترم هسـت. الان تـانس ديگه مجبور نيست بره بـه جبهـه، و من و داداش هم زود از جنـگ بـه خونـه برميگرديم. انگار كه اصلاً نرفتيم.
پدر ميداند كه امكان ندارد. ميداند كه در جنگ هيچ چيز ماننـد رؤيـا نيست.
وقتي حرف از لشگر كشي ها كوبش تبل هـا، شمشـير و آتش باشـد، كه همسو شده با جاه طلبي كساني كه درد نكشيدند، هيچ وقت جنـگ بـه اين آساني نيست، اما براي آرام كردن مادر او هم ميگويد:
همـراهش درست ميگه.فكر نكنم حتي تانا رو اعزام كنن. فقط بايد تــا ابــد بــره و زود برگرده. ديگه چـيزي نمونـده. دخـترمون رو ميفرسـتيم تـا پسرمون هم به خونه برگرده.
به ضرب و زور بلند مي شود و دو دستش را بـه سـمت مـا ميگـيرد.
بـه صورتش نگاه ميكنم، لحنش نميلرزد و صورتش نه نشــاني از نگــراني دارد و نه نشاني از غم، اما چيزي كه در صورتش نقش نبسته بود، در چشمانش موج ميزد، لحنش همانند كسي كه ياد گرفته خود را كنترل كند، مثـل خيـالش كـه به سال ها قبل كشيده شده، همچون خاطرات دردناكي كـه حـال، بـه يادشـان افتاده، يكنواخت است:
بلند شيد خانم ها. بلند شيد كه دو روز دیگه تانا بايد به اردوگاه بره.
ابتدا من دسـتش را ميگـيرم امـا، وزنم را روي دسـتش نمي انـدازم. بـا اينكار ممكن بود كاري كنم تعادلش را از دست بدهد و بيافتد.
مادر انقدرها ساده نيست كه نمايشما را باور كند. ميداند همه اش اداست تـا او را سـرحال بياوريم، اما همهي افراد خانـه ميدانسـتند، چـاره ايي نبـود. اگـر ميخواسـتيم تانس يازده ساله به جنگ نرود، بايد خواهر بزرگترش را فدا ميكرديم.
خانه ساكت است كسي حرفي ندارد بجز پدر كه به من اشاره ميكند تا به بالاي پله ها برويم.
روزهای اخريست كه در خانه هستم، و مادر به زمان نياز دارد تا بتواند رفتن تنها دخترش را حضم كند.
پشت سرش از پله ها بالا مي روم و اورا تا اتاقشـان دنبـال ميكنم.
در را خودش باز ميكند و بدون اينكه داخل برود به من اشاره ميكند داخــل شــوم.
ما مادر را پشت سرمان تنها گذاشته ايم، اما هردو ميدانيم به تنهایی نياز دارد.
در را كه پشت سرش ميبندد كمي به آن پشت ميدهد تا نفسي بكشــد.
نميتـــوانم بـــه صـــبري كـــه خانواده هـــاي اين ســـرزمين ميكشـــيدند فكـــركنم، مخصوصا تا پايان رمان.
راستش را بخواهيد، رمـان در رابطـه بـا دو سـرباز بـود، سـربازاني كـه خودشان را فدا كردند تـا جلـوي ارتش دشـمن را از ورود بـه ابـد بگيرنـد و خودشان را در اين راه به كشتن دادند.
جلد اول رمان در جـايي تمـام ميشـد كـه شـاه نوشته ي روي پاپيكا آيي كه در خانه ي ما خوانده شده بود را مهــر كــرد. از آن به بعد، به جز يك خط، كه آن هم نابودي سرزمين بود، و به زير كشــيده شدن شاه پير، چيزي نخوانده بودم.
با این حال چیزهای زیادی شنیده بودم.
پدر از همان جا شكسته ميگويد:
... تانا . هيچ ميدوني چيكار كردي؟
دست هايش را پوششي روي چشم ها و لب اش ميكند.
رفتن من، نبــود من و آتا همزمـان، و بودنمـان در جبهـهي جنگي كـه حـتي رعيتهـايي كـه
مسند قدرت نبودند هم ميدانستند فرجامش چيست، براي او هم سخت بود.
نفسي ميكشم و بعد تنها ميگويم:
......
کتابهای تصادفی
