فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مصداق

قسمت: 12

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۱۲

نفسم را فوت کردم و گفتم:

چند بار باید بهت بگم، میخوام برم عضو واریان ها بشم.

مثل همیشه، سرش را تکان میدهد و غرغر میکند.

بعد از مدتی، نه من چیزی میگویم و نه او،تنها دنبالم می آید.

از بازار روزانه ی شهر میگذرم. این بازار و قیمت های خوبش، یکی از جاذبه های خوب این کشور بود.

مردم، از شهر های همسایه به اینجا می امدند تا با کمترین قیمت ارزان ترین جنس را بخرند.

چیزی که من میخواستم، در ان بازار پیدا نمیشد.

با همان مزاحم پیش تنها اهنگر شهر، که رابطه ی نزدیکی با پدرم داشت میروم

به آهنگری گندال که میرسم، به سمت جوزف بر میگردم در چشهم هایش نگاه میکنم و خشک میگویم:

میخوام برم پیش گندال، نکنه میخوای بیای؟

داستان خاستگاری های او و رد کردن های من، از فرط تکرارشان و فراگیریشان، به گوش همه در این شهر رسیده بود به همین دلیل پیرمرد ترسناک اگر ما را با هم میدید، سر از تن جزف جدا میکرد.

من خیلی اهمیت نمیدادم. جوزف مزاحمی بیش نبود و این همیشه با من بودنش باعث میشد گاهی اوقات بتوانم ازش بیگاری بکشم.

من آدم خوبی نبودم، و نیستم. نمیخواهم هم باشم. آدم های خوب، با آن نگرش خوبشان یا هیچوقت سختگی نکشیده بودند، و با اگر کشیده بودند هم سختی دیگران را ندیده بودند.

خوبی سنگین بود. چرا؟! بگذارید این را بعدا بگویم.

به محض باز کردن در آهنگری، در گرمای کوره غوطه ور میشوم. داخل میروم. پیرمرد را میبینم که پشت به شاگردش ایستاده و به او آموزش میدهد. شاگرد میبایست تازه کار میبود، چرا که مانند من در این گرما عرق میریخت.

بیرون سرد بود، با اینحال گرمای اینجا تنها لحظه ای برای منه همیشه گرمایی، خوشایند بود.

مدتی می ایستم و تماشایشان میکنم.

یکی دیگر از دلایلی که مطمئن بودم پسر تازه کار است، رنگ شیری پوستش بود. در اینجا آدم های برنزه به سختی پیدا میشدند. بجز رهگذر ها، تنها برنزه ی طبیعی ای که دیده بودم گندال بود. دلیل رنگ پوست گندال، ساعت های مدید اهنگری اش و کنار کوره بودن بود، مثل او.

در خاطرات نا خوشایندم غرق شده بودم، اما صدای گندال میشود غریق نجاتم:

تانا، سلام. از کی اینجایی دختر؟

پیرمرد، لبخند میزد. خوشحال است از اینکه آمدم به بازدیدش.

من هم لبخند میزنم. خوشحالم. گندال، پیرمرد زحمت کش را خیلی دوست دارم:

همین تازه اومدم. قبل از اینکه بپرسی باید بگم خودم اومدم و بابا نفرستادتم.

مکث میکنم. خیلی دلم میخواهد بدانم چه عکس العملی نشان میدهد:

اومدم یه سلاحم رو بگیرم. همون سلاحی که ماه قبل بهم قول دادی برای من به طور خاص درستش میکنی.

سری به سرش میکشد و پشت پیشخوان میرود.

کمی استرس میگیرم. کمی هم ناراحت میشوم.

یعنی درستش نکرده بود؟

بغضی آشنا در گلویم مینشیند. زندگی در این دنیا من را زیادی امیدوار کرده بود؟! نه، درست نیست. زندگی در این دنیا من را بیشتر امیدوار کرده بود.

_ هنوز نشونت ندادم و ناراحت شدی. وای برمن، بعد از دیدنش چی میگی؟

به چیزی پارچه پیچیده که روی پیشخوان گذاشته اشاره میکند. پس درستش کرده بود.

دستی روی صورتم میکشم. انگار با اینکار احساسات ناخوشایند را جمع میکنم و با برداشتن دستم به جایی پرتشان میکنم. لبخند برلبم هست، اما کمی درد دارد. صدایم گرفته است و میلغزد، از همین استفاده میکنم تا ذوق و خوشحالی ام را نشان بدهم:

کاملا برعکس. دل تو دلم نیست که ببینمش.

دستم را سمت سلاح دراز میکنم و مپرسم:

اجازه هست؟

سرش را تکان میدهد. پارچه ها را که کنار میدهم، یک شمشیر را میبینم.

تعجب میکنم. با ابرو های بالا رفته و صدای کنجکاو از گندال میپرسم:

شمشیر؟ گفته بودی قرار یه سلاح مخصوص برای من درست کنی. راستش رو بخوای گندال، من با شمشیر ها راحت نیستم. توی یه دست نگه داشتنشون باعث مییشه حس کنم که طرف دیگه ی بدنم آسیب پذیره و با دو دست نگه داشتنش هم قسمت های زیادی از بدنم رو تحت شعاع حمله قرار میده. بعنوان یه زن قدم خیلی بلنده و بعنوان یه مرد کوتاه. تناسب شمشیر با قدم و قدرت بدنم خیلی کمه. شمشیره چیز خاصی داره؟

گندال، نه میپرد وسط حرفم، نه به حرف هایم بی علاقگی نشان میدهد. منتظر میماند تا تک تک کلماتم تمام شود و بعد، با همان لبخند روی لبش میگوید:

هنوزم سر حرفم هستم. مغزت برای توی خونه بودن حیفه. ولی نه. شمشیر نیست. درواقع شمشیر دیده میشه ولی شمشیر نیست. نیام رو توی یه دستت بگیر و دسته ی شمشیر رو با یه دست دیگت بکش.

همین کار را که انجام میدهم، جواهر روی دسته ی شمشیر میدرخشد، نیام، و خود شمشیر تغییر حالت میدهند.

کتاب‌های تصادفی