فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مصداق

قسمت: 15

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۱۵

ای کاش میشد شخصا ببینمش و از دیدارمان بیشترین حد لذت را ببرم.

بشدت دلم می‌خواهد حرف بزنم. اما من آدم عجیب توی این درشکه بودم و حرف زدنم تنها عجیب‌ترم می‌کرد. علاوه بر این مگر این راه چقدر می‌خواست طول بکشد؟!

برای اینکه راحت تر بنشینم و فشار روی کمرم را کم کنم، کوله را از پشتم در میاورم و در بغل می‌گیرم.

در آن حالت، همانطور که بیرون را نگاه میکردم، پایم مرتبا تکان میدهم.

لعنت به این وضعیت. در بدترین موقع به ارتش می‌پیوستم. از انجا که دشمن به ابد رسیده بود و بین ابد و پایتخت کشور، سامان، تنها یک کلان شهر، که خانه ی ما هم در آن بود، وجود داشت، من را مستقیما به خط مقدم می‌فرستادند.

ابد شهر خیلی مهمی بود. نمیتوانستند و نبایست، ریسک می‌کردند که ابد را از دست بدهند.

علاوه‌بر فاصله‌ی ابد و پایتخت ، ابد به تنگه‌ی نروژ راه داشت. با از دست دادن ابد، کشور مهم ترین راه استراتژیک و درآمدش را از دست می‌داد.

همین که تا به حال ابد تسخیر نشده بود را مدیون شخصیت اصلی داستان بودیم.

خنده دار است.

بطرز قهرمانانه ایی قرار بود راه کاراکتر مورد علاقه‌ام را ادامه بدهم. چه شاعرانه، نه؟

باید دست از این مسخره بازی بر می‌داشتم. حق الزحمه‌ی سربازی تا زمانی ادامه پیدا می‌کرد که من زنده می‌ماندم.

این غیر ممکن بود. دشمن در دستش سلاح‌هایی را داشت که ما حتی اسمشان را نمی‌دانستیم. مهمتر از آن، شاه آرک، همه جا بود. همین که تا به حال کشور فروخته نشده بود جای تعجب داشت.

حالا من باید چکار میکردم؟

باید چکار میکردم؟

بشدت دلم می‌خواست که فرار کنم. اگر اینکار را می‌کردم، به احتمال زیاد تمامی اعضای خانواده ام می‌مردند.

در این لحظه بشدت عصبی بودم. هم عصبی و هم ترسیده. از فرط استرس مانند همیشه پایم را مرتب تکان می‌دادم.

نمی‌توانستم جنگ را ببرم. این واضح بود. نمی‌توانستم جنگ را ببازم، این هم واضح بود.

توان اولی را نداشتم دومی هم خارج از گزینه های روی میز بود. همانطور که پدر گفته بود، تنها باید یک سرباز عادی می‌بودم و تاجایی که می‌توانستم زنده می‌ماندم.

ای کاش.....

ای کاش قبل از اینکه توسط هجوم سرباز ها به بیرون پرت شوم در گل زیر درکشه پوشیده شوم می‌دانستم که به قرارگاه رسیدیم.

از مزایای خدمت بود احتمالا.

بلند می‌شوم. کمی از جایی که هستم فاصله‌ می‌گیرم و بعد پاهای گلی شده ام نگاه می‌کنم. تمیز شدنی نبود. باید لباسم را عوض میکردم.

کتاب‌های تصادفی