مصداق
قسمت: 16
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
مصداق، چپتر ۱۶
هوفی میکشم و لنگان لنگان وارد قرارگاه میشوم. پردیس شلوغ بود. در واقع جمعیتی که روبرویم بود، شلوغترین جمعیتی بود که تا به حال در این دنیا دیده بودم.
میروم به گوشهایی، کوله را به دیوار تکیه میدهم و کنارش مینشینم. اگر شانس میآوردم زمان زیادی را صرف منتظر ماندن نمیکردم. اگر شانس میآوردم....
همینطوریش هم، هم کثیف بودم و هم گلی. نشستن روی این زمین در اینکه من میبایست حمام بروم تغییری ایجاد نمیکرد.
یحتمل ما اخرین گروهی بودیم که وارد قرارگاه شده بود، چراکه صدای فریاد مردی که روی سکو بود، همه را به صف کرد.
من هم میروم و پشت کسی و در یکی از صفها میایستم. دستهایم را پشست سر در هم گره کردهام و سینهام را جلو دادهام. منتظر حرفهای مرد هستم.
«از جای جای کشور، مرد و زن جمع شدیم. متاسفانه، قرار نیست توی زمان کوتاه با هم بودنمان چیزهای زیادی یاد بگیریم. ابتدا، شمارش میشید تا غایبین مشخص بشند. سپس طبق وضعیت جبهه گروه بندی میشید. گروهها مشخص شدند و حق اعتراضی وجود نداره. فهمیدید؟»
صدای کشیدهی "بله قربان" جمعیت، باعث فریادی از خشم مرد میشود که همه را به لرزه در میآورد:
«نون نخوردید، گوسالهها؟»
من ساکت میمانم، اما در این بین کسانی هستند که در تلهی مرد میافتند و دوباره میگویند بله قربان.
از آنجایی که صدایی از مرد نمیآید، در نظر میگیرم که سری برای تاسف نشان میدهد. همانطور منتظر ماندهایم. تا سربازان پاپیکا به دست، کنارمان بیایند تا اسممان را در لیست چک بکنند.
افرادی را در اطرافم میبینم که چون پاهایشان در انتظار درد گرفته بود، مینشینند.
ممکن بود این ایستادنمان هم یک ازمایش باشد؟! هرچه که بود، من ایستادن و راه رفتن را دوست داشتم.
«اسم؟»
مرد مو مشکی و عینکیایی، که بررسی کنندهی صف ماست، به کنارم میآید و از من اسمم را میخواهد، تا چک کند در لیست هستم یا نه.
حالتم را نمیشکنم و جوابش را میدهم:
«تانا، تانا پدین. دختر، تیریاد. از نیسل.»
ورقهای پاپیکا را پشت هم میگذارد تا منطقهی نیسل برسد.
به اسمم که رسید، روی پاپیکا چیزی مینویسد و میگوید:
«میری ابد. سرجوخه شخصا سفارشت رو کرده. »
به سرباز خیره میشوم. فوق العاده بود. واقعا فوق العاده بود. به شدت روی اعصاب آن سرجوخه رفته بودم که من را مستقیما به خط مقدم فرستاده بود، نه؟
فکر کنم کمی دیر شده بود برای عمل به توصیهی پدر. من همین حالایش هم رو به فنا بودم.
انصافا چه انتظاری داشتم؟! نباید با آن مرد اینگونه رفتار میکردم. گندش بزنن.
پنچر شده، میگویم: «بله قربان.»
مرد بدون اینکه توجهی نشانم دهد، اهی میکشد وگویی بارها با کسانی همچون من ملاقات کرده میگوید:
«چون میری ابد آموزشات دائمه. هر ساعت توی شبانه روز باید آماده باشی. چه دوعه شب باشه چه دوعه روز، یک ربع فرصت داری بیای تا پردیس. در ضمن بعد از سرشماری توی پردیس بمون. نرو بالا. آزادی سرباز.»
این را میگوید و میرود سراغ آدم بعدی. لحظهایی او را رنگ پریده و با لباس سیاه تصور میکنم. مانند فرشتهی مرگ.
از جایی که هستم، پیش کوله پشتی میروم. لرزی در بدنم افتاده بود. آرک قطعا ابد را فتح میکرد. من سرباز ابد بودم. سرم نبض میزد. صدای جیغی در پس زمینهی مغزم میپیچید. حتی نمیتوانستم به سابان خیانت کنم. اگر برای نجات خودم جبههی جنگ را عوض میکردم یا حتی ترک خدمت میکردم، آتا و خانوادهام اعدام میشدند.
خدایا، خودت چارهایی به من بده.
محض رضای خدا تانا، جوری رفتار نکن انگار نمیدانستی به ابد میروی.
بدم میآید که این را بگویم، اما واقعا باید میجنگیدم. باید ابد را نجات میدادم. تنها چاره همین بود. با این حال، این امکان نداشت. چجور میخواستم سرنوشت چیزی را تغییر بدهم. گیرم که ابد را نجات دادم. برای یک ماه دو ماه سه ماه، تهش که چه؟
چقدر میتوانستم مقاومت کنم؟
ایدهایی به سرم میزند.
چه میشد ابد را برای چند روزی نجات میدادم و بعد در جنگ آسیب میدیدم؟ اگر در جنگ صدمه میدیدم، خدمتم تمام میشد و چون خدمتم تمام شده بود، تانس دیگر ملزم به خدمت نبود.
اما اگر من نجات پیدا میکردم، آتا چه میشد؟ در هر صورت، اگر جنگ خیلی بیخ پیدا میکرد، آتا، اگر زنده بود، به خط مقدم فرستاده میشد. نمیتوانستم این جنگ را تمام کنم. نمیتوانستم انقلاب یا چیزی را هم راه بیندازم. چرا چارهایی نداشتم؟ محض رضای خدا، من هجده سال کوفتی را وقت داشتم و باز هم راه فراری برای این وضعیت پیدا نمیکردم.
چرا بین این همه کتابی که خوانده بودم باید در این رمان زنده میشدم؟