فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مصداق

قسمت: 18

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

اوایل خیلی از اینکه بالای کوه بروم بدم نمی آمد. منظره ی قله زیبا بود و کوه، اگر سنگه ی و پر از چاله و چوله نمی بود، فقط کمی از تپه ی خانه ی ما بزرگتر میبود. اما هر بار که ان وزن را روی شانه هایم میگذاشتم و از آن چاله چوله در حالی که تمام فکر و ذهنم درگیر نریختن آب بود میگذشتم، در آن آفتاب، من را به قسم خوردن می انداخت.

دست هایم و شانه ام این چند روز به این خاطر درد میکردند. بدتر از همه این بود که فقط من این دردسر ها را میکشیدم و نارین تنها از بودن آب در اتاق لذت میبرد. چند باری این نارضایتی ام را آشکار کرده بودم اما مثل این بود که آب در هاون میکوبیدم، فایده ای نداشت. حتی یکبار آب را فقط برای خودم آوردم و گفتم هر کس آب خودش را برای خودش بیاورد. او هم در عوض سطل آب را رویم خالی کرد. بله سطل آب را روی من خالی کرد.

باید انتقام میگرفتم. تقاص خون را میبایست با خون پس داد.

اگر هم تنها روی سرش آب میریختم بچگانه بود. تصمیمم را گرفته بودم. میدانستم چگونه کیش و ماتش کنم.

از قبل آن را گرفته بودم. همه چیز آماده بود.

پوزخندی از روی کینه و انتقامی که آماده کرده بودم، میزنم.

گفته بودم امروز اعزام میشویم؟؟؟

هیچان انگیز بود.

به ضرب و زور از پله ها بالا میروم. سطل ها را روی زمین میگذارم و کمی شانه ام را تکان میدهم تا گرفتگی اش را بر طرف کنم. چون میدانستم چند طبقه ایی میبایست کشان کشان بالا میرفتم، روی پله های سنگی خابگاه مینشینم و به پردیس نگاه میکنم.

ساختمان خوابگاه، نیمه سنگی و نیمه چوبی، روبه ساختمان مشابه سازمان امور نظامی کشور قرار داشت. طبق حرف های پیرمرد نظافت چی، که از همین حالا فاتحه‌ی ما را خوانده بود بار ها جمله‌ی «حیف جوونیت دخترم» را گفته بود، قسمتهای چوبی این دو ساختمان بدلیل بمب گذاری های پشت سر هم دشمن بود.

خیلی خیلی جالب بود که چرا دوباره از این بمب گذاری‌هایشان استفاده نمیکردند. اگر چند بمب دیگر و چند جای دیگر این اتفاق برایشان می افتاد سابان سقوط میکرد، پس چرا به این استراتژیشان ادامه نمیدادند؟

صدای ناقوس اداره، من را از جا بلند میکند. سطل ها را دست میگیرم و هن و هن کنان دو طبقه ی باقی مانده را بالا میروم.

در اتاقمان باز است و نارین، ساعدش را روی چشم هایش گذاشته، بیچاره، روحش هم خبر ندارد روی چه چیزی دراز کشیده. اوه، یا باید اصلاح کنم، که موشی که از گرمای زمین شروع به کردن چوب و سپس تشک تخت کرده، قرار است چه بلایی سرش بیاورد.

میخواهم مانند ویلن قصه ها قهقهه بزنم، اما در عین حال نمیخواهم ریسک بلند شدن او را به جان بخرم. آرام، سطل ها را توی اتاق میگذارم، کتابم را بر میدارم، روی مبل مینشینم و منتظر فریادش میشوم.

چرا باید با خارج شدن از اتاق، لذت شنیدن آن موسیقی دل نشین را از دست میدادم؟

سلام بچه ها

نویسنده صحبت میکنه. متأسفانه من امسال کنکور دارم به همین دلیل پارت نویسی ها نامنظم میشه اما، به شما قول میدم داستان، لااقل تا اینجایی که من نوشتم ام انقدر هیجان انگیز و بقول معروف پشم ریزون میشه که حتی من گاهی میمونم این نوشته ها از کجا میان.

کتاب‌های تصادفی