فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مصداق

قسمت: 17

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

مصداق، چپتر ۱۷

ذاتا خیلی دوست داشتم بیشتر از این در افکارم غرق بشوم اما، از عده‌ی کثیری که آمده بودند، بخشی رفته بودند و حدس می‌زنم افراد باقی مانده گوسفندان قربانی‌اند.

کوله پشتی را بر می‌دارم و روی دوشم می‌گذارم. گفته بودم این کوله چقدر سنگین است؟!

پیش جمعیت می‌روم. بی‌نظم‌اند. مسئول هنوز نیامده است. شانه‌ها افتاده است و عده‌ایی حتی گریه می‌کنند. بیچاره‌ها. یادی کنیم از شاعری که می‌گفت:

در فداکاری مردانتان ای رهبران عشق

چشم ایام به حسرت نگران است هنوز

کربلای تو پیام آور خون است

خون جوشان تو چون سیل است هنوز

خیلی ربط به اینجا نداشت اما من در این گریه‌ها و آه‌های حسرت آمیز این سرود یادم می‌آمد.

صدای آشنایی که از مرد میانسال، که تازه به ما نزدیک شده بود، می‌آید، من را مطمئن می‌کند که همانی بود که مارا گوساله خطاب کرده بود.

مرد میانسال، مسئول ما، چند باری دست می‌زند و بعد با تحقیر می‌گوید:

«بسه دیگه. هنوز نمردین که دارین زار می‌زنین. به صف شید.»

عاشق شدم. عاشق کلمه‌ی هنوز، در آن جمله بندی‌اش شده بودم.

منتظر می‌مانم که همه به خود حالتی بگیرند و بعد پشت نزدیک‌ترین صف می‌ایستم.

مسئول ما، بی‌توجه به این حقیقت که داشت ما را می‌فرستاد تا بمیریم، سرد می‌گوید:

«برای شماها چیز خاصی نداریم. واقعا اینجا بودنتون فرمالیته‌اس. دو روز اینجا می‌مونین و بعد می‌رید ابد. این دو روز به حال خودتون می‌زارمتون، ولی امروز می‌خوام در مورد سه چیز باهاتون اتمام حجت کنم.»

در این مکث ایجاد شده، بین صف‌‌ها راه می‌رود و بیشتر و بلندتر فریاد می‌زند:

«اول، جزای ترک خدمت مرگه. دوم، جزای سرپیچی از دستورات بالاتر، مرگه. سوم، جزای شما برای از دست دادن ابد مرگه. ابد زنده بمونه زنده می‌مونین. ابد بره شما هم می‌رید. فهمیدید چی شد؟ ابد و شما.... در سطح درکتون بود؟»

صدای کم بله قربان، او را کنار سربازی متوقف می‌کند.

سرباز، داشته گریه می‌کرد.

سکوت همه جا را فرا گرفته.

همه منتظر عکس العمل فرمانده‌اند.

فرمانده، دستش را بالا می‌برد و آن قدر محکم بر روی گونه‌ی سرباز می‌کوبد که مرد جوان به خارج از صفش پرت می‌شود.

«در سطح درکتون بود؟»

چی را می‌گفت؟ منظورش از سیلی را، یا اینکه در هر صورت قرار بود بمیریم؟

این بار همه، حتی من، با تمام قوا بله قربان را فریاد می‌زنیم.

***

***

«گاد نارین، هزار بار گفتم، لااقل برای آب خوردن خودت زحمت بکش. »

بله؛ این من بودم. من بودم که حرص می‌خوردم و دادم در آمده بود. نارین، هم اتاقی‌ام در این سه روز و تنها دختر دیگر راهی ابد، فقط پوزخند می‌زند و پاهایش را روی هم می‌اندازد.

انقدر حرصی شده بودم که پلک چشمم می‌پرید. می‌شد عصبی بودن و تلاش برای خونسردی‌ام را زمان حرف زدن حس کرد:

«تا الان فقط من آب آوردم نارین. دو سطل آب، دو تا در روز.»

ابرویش را بالا می‌اندازد و با همان لذت اشکار در چهره‌اش از حرص دادن من می‌گوید:

«کوه که نکندی رفتی یه آب آوردی.»

«د آخه بحث سر اوردن آب نیستش که. چاه آب بالای کوهه. هر آبی که تا الان نوش جان کردی، حتی آب حموم و دستشوییاتم من آوردم. قبول کن سخته دیگه. این آخری رو تو برو بیار.»

سرش را بالا می‌آورد و همانطور و با همان حالت لاتی شکلش نگاهم می‌کند. مثل چند بار دیگر که همین ژست را می‌گرفت، آماده‌ی نه شنیدنم، که می‌شنوم.

هیستریک می‌خندم. روی تخت می‌نشینم و دست‌هایم را روی پیشانی‌ام می‌گذارم تا از سردردی که سرم را گرفته خلاص شوم.

چند دم و باز دم می‌گیرم. از اولش هم معلوم بود. همانطور حرصی سطل‌ها را زیر بغلم می‌زنم و به پوزخند پیروزی نارین فاکی نشان می‌دهم.

فقط این آب را می‌رساندم اتاق، آن وقت تمام حرصم را رویش خالی می‌کردم. هر چقدر که من صبر می‌کردم، او داشت از این وضعیت سوء استفاده می‌کرد. فقط یک بار دیگر این حالت را به خودش می‌گرفت، دمار از روزگارش در می‌آوردم. اگر اینکار را نمی‌کردم، تانا نبودم.

کتاب‌های تصادفی