اصیل و خونخوار
قسمت: 6
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۶
فاطمه گفت:
- اینجا همهش دارودرخته. بیا بریم یه جا دیگه.
همونطور که به اطراف خیره بودم، گفتم:
- مگه این روستای قدیمی جای جذاب دیگهای هم داره برای دیدن؟ همینجا خوبه.
کنار درخت توتی ایستادم. بالا رو نگاه کردم؛ اما اثری از هیچ توتی نبود.
دوباره راه افتادم و کنار درخت آلوچهای ایستادم. بدبخت صاحبهای اینها! هیچی که کاسب نمیشن.
راه افتادم و مناظر رو نگاه کردم.
در عجب بودم که چجوری مردم اینجا، داخل این روستا زندگی میکردن! اینجا متروکه بود.
با قطرهی آبی که به صورتم برخورد کرد، سرم رو بالا بردم و به آسمونی نگاه کردم که حالا کاملاً ابری شده بود و داشت بارون میبارید.
گفتم که بارون میاد.
کلاه سوئیشرتم رو روی سرم انداختم و با خودم گفتم «الان اصفهان اوج گرماست. پس اینجا چرا مدام هوا ابریه و الان هم داره بارون میاد؟!»
به درختهای بدون محصول نگاه کردم و تو دلم بدبختهایی نثار کشاورزها کردم.
به اطراف نگاه کردم تا بلکه مثلاً یه گلی چیزی پیدا کنم؛ اما اینجا گل هم نداشت.
کلافه دستهام رو داخل جیبم کردم و چشمهام رو توی حدقه چرخوندم. خواستم راه بیفتم که صدای فاطمه از پشت بوتهای اومد:
- افسانه؟ افسانه بیا اینجا، بدو!
سریع سمت بوته دویدم و داد زدم:
- چیه؟ چیشده؟
نفسنفسزنون به فاطمه نگاه کردم که پشت به من خم شده و به چیزی زل زده بود. آروم سمتش حرکت کردم.
- چیه؟
کنارش ایستادم و نگاه ازش گرفتم و به چیزی که زل زده بود، نگاه کردم.
با دیدن اون چیز، هین بلندی کشیدم. دستهام رو جلوی دهنم گذاشتم و از جام پریدم.
به اون روباه بدبختی نگاه کردم که بقایای جسدش بهطرز فجیعی آشولاش شده بود.
سرش مثل یه تیکه گوشت از گردنش آویزون بود. شکمش کاملاً شکافته شده بود و من بهخوبی میتونستم اجزای بدنش رو ببینم. حتی دلورودهش روی زمین هم پاشیده شده بود و پوستش هم کنده شده بود.
از روی وحشت، انگشتم رو محکم گاز گرفتم و بسماللهی زیر لب گفتم که فاطمه گفت:
- این بیرحمانهترین نوع شکاره. کی تونسته چنین کاری بکنه؟!
نفسم بالا نمیاومد و وحشتزده به اون روباه بدبخت که هیچی ازش نمونده بود، زل زده بودم؛ اما یهویی احساس کردم بوتههای پشت سرم تکون خوردن.
از جام پریدم و برگشتم که یهو همون چشمهای سفیدرنگ رو دیدم. با قلبی که بهسختی میزد و چشمهایی که گرد شده بود، به اون چشمها زل زدم که پشت بوتهها پنهون شده بود. قدمی سمتش برداشتم که یهو زیر رفتن و بعد غیب شدن.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و سعی کردم نفسهام رو منظم کنم. سمت فاطمه برگشتم و زمزمه کردم:
- فاطمه، بیا بریم.
اما فاطمه دقیقاً مثل کاوشگرها با اخم و جدیتی بالا، خم شده بود و داشت صحنه رو بررسی میکرد؛ بدون هیچ ترسی.
اخم کردم و غریدم:
- فاطمه!
- وایستا ببینم. اَه!
عصبی گفتم:
- فاز پلیسی بهت دست داده؟ بهتره بریم شرلوک هلمز؛ وگرنه معلوم نیست چه بلایی سر ما بیاد. فکر میکنن این کارِ ماست.
فاطمه این بار با اخم بزرگی سرش رو بلند کرد. به من زل زد و گفت:
- افسانه دهنت رو میبندی؟ کوری؟ نمیبینی یه حیوون بیچاره به وحشتناکترین شکل کشته شده؟
- چیه؟ لابد میخوای یه ذرهبین دستت بگیری و دوره راه بیفتی تا جنایتکار رو پیدا کنی؟
فاطمه دوباره به جسد زل زد. روش بیشتر خم شد و دقیقتر نگاهش کرد و زمزمهوار گفت:
- آره، شاید!
عصبی گفتم:
- فاطمه ما نه پلیسیم، نه کارآگاه و نه هیچ خر دیگهای؛ پس بیا بریم تا دردسر نشده.
فاطمه بیتوجه به حرفم، چیزی رو با خودش زمزمه کرد:
- عجیبه!
داد زدم:
- فاطمه!
و اون بهسرعت سرش رو بالا گرفت و با چشمهای گرد گفت:
- افسانه، این خون نداره.
سؤالی نگاهش کردم و پرسیدم:
- ببخشید! چی؟!
به زمین و اطراف جسد خیره شد و گفت:
- تو خون میبینی؟
من هم به زمین و اطراف خیره شدم؛ اما حتی یه قطره خون هم ندیدم. این دیگه واقعاً مشکوک بود.
- یعنی چی؟!
- اصلاً امکان نداره! چطور ممکنه که یکی به این طرز وحشتناک تیکهپاره بشه، اما حتی یه قطره خون ازش پیدا نشه؟!
مضطرب نگاهش کردم و گفتم:
- ح... حالا چیکار کنیم؟
- هیچی. برگردین خونههاتون.
با صدای مردونهای که از پشت سرمون اومد، هردومون برگشتیم و مردی تقریباً چهل ساله با صورتی پرچروک رو دیدیم که داشت این طرف میاومد.
پرسیدم:
- ببخشید؟
نزدیک ما ایستاد و گفت:
- بهتره برین خونه.
فاطمه گفت:
- اما این...
مرد سریع گفت:
- رسیدگی میشه.
فاطمه اخم کرد. بلند شد و ایستاد و با جدیت گفت:
- ببخشید آقا، اما کی رسیدگی میکنه؟ اینجا اصلاً انگار هیچ آدمی زندگی نمیکنه!
چرا مدام فکر میکردم فاطمه تصور میکنه یه پلیس حرفهایه؟ واقعاً نمیدونم.
کتابهای تصادفی
